مامان بزرگ نامه ١

میگه: الان می‌دونی وقتِ چیه؟ وقت میوه!

میگم: مرسی، من زیاد اهل میوه نیستم.

میگه: اهل میوه نیستم یعنی چه؟ گفتن هر کی میاد اینجا اگر میوه نخوره مریض می‌شه!

میگم: کی اینو گفته؟!

میگه: من دیگه! پس بذار برم برات یه نارنگی و یه سیب قرمز خوشگلی بیارم پوست کنم، موز رو هم صب قول دادی بخوری هنوز نخوردی، اونم میارم برات…

#مامان_بزرگ

Advertisements

زن نامه

نشستیم تو یکی از اتاقا و داریم تند تند نهارمون رو می‌خوریم چون یک ربع دیگه جلسه سالانه شرکتمون شروع میشه. مثل همیشه من تنها دختر جمع.

به خاطر جلسه سالیانه، چند تا از روسا هم از فیلادلفیا اومدن. از جمله جِین (یکی از مدیرای زن) و چند نفر از تیمش…

همکارم: «آقا این جِین فازش چیه؟ هیچ معلوم هست داره چیکار میکنه؟ با خودش ۵ تا خانوم راه انداخته آورده! تصمیم گرفته فقط زن استخدام کنه؟ یعنی هیچ مردی نیست که توانایی انجام این کار رو داشته باشه که این فقط زن استخدام کرده؟»

سکوت می‌کنم.

ادامه می‌ده: «حتمن جلسه هم که تموم می‌شه، سبزی رو در میارن می‌ذارن رو میز و دور هم پاک می‌کنن…» و می‌خنده…

با یه خنده زورکی بهش میگم بسه، و بحث با خنده تموم می‌شه. نهارمون رو می‌خوریم و میریم سمت جلسه…

الان که دارم این متن رو می‌نویسم، جلسه شروع شده و جِین داره در مورد اهدافش در سال آینده توضیح میده.

نمی‌دونم چقدر تو عکس معلومه ولی به جز ردیف اول که اکثرن مهمون هستن از فیلادلفیا (شامل جِنین و ۵ تا همکارش)، تا ردیف آخر که من نشستم فقط، ٣ تا دختر دیگه هستن.

و حدود ۶٠ تا مرد.

نگاه جنسیت زده از آنچه فکر می‌کنید به شما نزدیکتر است…

اینجا واشنگتن، پایتخت آمریکافروردین ٩٧

استادیوم

اول دبیرستان بودم و اوج زمانی که عاشق بسکتبال بودیم. با بچه های تیممون از هر فرصتی برای تمرین کردن تو سالن و پارک و تماشای بازی‌ها استفاده می‌کردیم. مسابقات دخترا اکثرن در دورترین و دست نیافتنی‌ترین سالن‌های شهر برگزار می‌شد و مسابقات پسرا اکثرن در حیدرنیا (حافظ) و بعضی وقتا افراسیابی (هفت تیر)، مرکزی‌ترین سالن های شهر.

اون سال تهران میزبان مسابقات کشوری مدارس پسرا بود و یکی از دوستان ما تو تیم تهران بازی میکرد. خبردار شدیم که روز بعد، تیم تهران با یه شهر دیگه مسابقه داره… من و شکوفه هم که سرمون درد میکرد برای انجام کارهای هیجان انگیز، تصمیم گرفتیم بریم بازی رو ببینیم و دوستمون رو تشویق کنیم. بازی کجاست؟ استادیوم آزادی…

مطمین بودیم که خونه بهمون اجازه نمیدن دوتایی بریم تا آزادی، برای همین تصمیم گرفتیم یواشکی بریم. فک کنم من تا قبل اون فقط یه بار وقتی بچه بودم رفته بودم آزادی.

اون زمان کسی موبایل نداشت، من و شکوفه هم پای تلفن با هم یه قرار گنگ گذاشتیم که فردا ساعت ۳ میدون شهرک.

فرداش سر میدون شهرک که رسیدیم، ازش پرسیدم حالا چجوری باید بریم استادیوم آزادی؟ گفت: «کاری نداره که، میریم آریاشهر، اونجا ماشیناش هستن میبرن دم استادیوم پیاده میکنن. من قبلن هم رفتم خیلی سر راسته.»

رفیتم آریا شهر، ولی زیر تابلوی راهی‌های استادیوم هیچ ماشینی نبود. ازمون پرسیدن کجا میخواین برین؟ گفتیم استادیوم. گفتن ماشینای استادیوم فقط روزایی که مسابقه مهم باشه میان، الان که خبری نیست! شما باید سوار ماشینای کرج شین و دم استادیوم پیاده بشین.

اون موقع تاکسی ها هم جلو دو نفر رو سوار می‌کردن، من و شکوفه هم با کمی دلهره، جفتی نشستیم جلو به سمت کرج. همینطور که تو اتوبان میرفتیم و از شلوغی شهر دور می‌شدیم، استرسمون بیشتر می‌شد که کجا داریم میریم و این دیگه چه کاری بود کردیم… یهو یه جا وسط اتوبان، زیر یه پل آقای راننده زد بغل و گفت بفرمایید، برید بالای پل و این خیابون رو برید بالا میشه استادیوم. از این ترسناک تر نمیشد ولی دیگه راه برگشت نداشتیم. تنها دلخوشیمون این بود که برگشتنی با دوستامون میایم و دیگه تنها نیستیم… پیاده شدیم و دوتایی حدود نیم ساعت کنار جاده از جنوب تا شمال محوطه استادیوم رو پیاده رفتیم تا به سالن بسکتبال رسیدیم.

رفتیم تو و دیدیم بازی تموم شده و همه دارن از سالن میرن بیرون و سالن خالی… پرسیدیم پس مسابقه تهران چی؟ گفتن اون که اینجا نیست، افراسیابیه (هفت تیر!)

انگار آب یخ ریخته باشن رو سرمون… دیگه اصلن نمیدونستم باید چیکار کنیم… رفتیم تو ورزشگاه انقدر گشتیم تا یه آدم پیدا کردیم و ازش خواهش کردیم یه آژانس برامون بگیره، به کجا؟ هفت تیر!

خلاصه که هر جور بود خودمون رو رسوندیم به آخرای بازی تهران، دوستمون رو تشویق کردیم، از بازی لذت بردیم، و به محض اینکه بازی تموم شد با استرس بدو بدو برگشتیم خونه…

این بود خاطره من از یکی از سالم ترین تفریحات در دنیا، که برای ما تبدیل به یکی از خطرناک ترین و پر دلهره‌ترین تجربه های زندگیمون شد. نوشتمش برای مسولینی که گویا ۶-٧ سال بود ورود خانوما برای تماشای بسکتبال رو ممنوع کرده بودن و بالاخره ۶ اسفند اجازه ورود دوباره دادن… که بدونن ما برای دیدن مسابقات بسکتبال «چه سفرها کرده‌ایم، چه خطرها کرده ایم»

عکس پیشخون روزنامه فروشی هم از روزبه که منو از تمام اتفاقات خوب ایران باخبر میکنه.

اینم ویدیوی دعوت تیم ملی از مردم برای تماشای بازیشون با عراق، بازی که بعد از ۶-٧ سال دوباره شاهد حضور زنان علاقمند و مشوق در جایگاه تماشاچی بود…

https://twitter.com/openStadiums/status/966371289568071681

مهاجرت

Onde a história começou… 9 anos atrás, Aeroporto de Lisboa

اين عكس رو فيس بوك امروز (دوباره!) بهم يادآورى كرد.

نه سال پيش از ايران رفتم براى درس و تجربه هاى جديد.

یکی از اين سال ها، يه بار كه با بابام چت مى كردم و بهش مى گفتم كه چقدر ليسبون رو دوست دارم، برام نوشت:

به هيچ يار مده خاطر و به هيچ ديار

که بر و بحر فراخ است و آدمى بسيار

پ.ن. اينجا هم با همسفرا از فرودگاه اومديم بيرون منتظر اتوبوسيم.

بین چمدونا اون سرمه اى جلويى مال منه.

لیسبون – زمستان ٨٧

جامعه مصرفی

دو هفته‌ای می‌شه که اومده آمریکا. رفتم پیشش و با هم رفتیم برای خونه جدیدش خرید. بهش نشون دادم چطوری می‌تونه چیزایی که لازم نداره رو بخره، چیزایی که به قول خودش به داشتنشون هیچ‌وقت فکر نمی‌کرده… ولی حالا که دارتشون، قراره که خوشحال‌تر باشه…

اونم با پولی که هنوز نیومده تو حسابش #کردیت_کارت

جو نامه*

سال ۲۰۱۲ برای اولین بار رفتم کنسرت محسن نامجو و خیلی هیجان داشتم چون همیشه طرفدارش بودم و با آهنگاش هزار تا خاطره داشتم.

تقریبن بین هر دو تا آهنگ تو جمعیت همهمه میشد و آدما آهنگای درخواستیشون رو داد میزدن. وسطای کنسرت یکی که صداش از همه بلندتر و پافشاریش از بقیه بیشتر بود، از وسط تماشاچیا داد زد «ترنج».

نامجو هم خیلی جدی برگشت رو به جمعیت و گفت که من برای تجدید خاطرات شما نیومدم اینجا، اومدم که آهنگای آلبوم جدیدم رو اجرا کنم…

سکوت شد…

دیشب برای سومین بار به کنسرت نامجو رفتم، باز هم هیجان داشتم چون کماکان طرفدار نامجو هستم و با آهنگاش کلی خاطره دارم که بیشترش برمی‌گرده به همون هزار تا خاطره قبلی.

نامجو نه تنها هیچ آهنگ جدیدی اجرا نکرد (و آلبوم جدیدش هم تکرار آهنگ‌های قدیمیشه با اجرای متفاوت)، که از بعد آنتراکت هم هر آهنگی که اجرا کرد، از تماشاگرها خواست که باهاش همخوانی کنن. از اونجایی که همه آهنگ‌ها قدیمی بود، همه در حد توانشون همراهیش کردن… اونم بعد از هر آهنگ تشکر می‌کرد که چقدر خوب و کم نقص همراهی کردیم.

قبل از اینکه جبر جغرافیا رو اجرا کنه گفت که وقتی از ایران بیرون اومده، دیگه این آهنگ رو اجرا نکرده چون به نظرش بی‌صداقتی بوده… ولی از بعد از انتخاب حضرت (ترامپ) برای رییس جمهوری، به نظرش دوباره خوندن این آهنگ هم ایرادی نداره…

نامجو نهایتن کنسرت رو با «ترنج» تمام کرد… احتمالن همون چیزی که تماشاگرها می‌خواستن…

#خودت_خواستی #نامجو


* جو بر وزن بو

وصیت نامه

امروز دختر عموم تو گروه تلگرامیِ فامیلی، یه عکس از وصیت نامه مادربزرگِ بابام فرستاد، به تاریخ ۱۹ اردیبهشت ۱۳۶۰.

اولین نکته‌‌ش برام این بود که فهمیدم تا حالا وصیت نامه ندیده بودم. نکته بعدی این بود که ظاهرن هیچ دارایی نداشت، ولی انگار داشت… برای خودش داشت چون برای همون چند تا چیز کمی هم که داشت، توضیحات نوشته بود که چه به سرشون بیاد… خواسته بود که قرآن و چند کتابش رو بدن به یک حاجی، لباس‌های تازه و گوشواره‌هاش رو بفروشن و براش نماز بخرن، لباسهای کهنه رو بدن به فقرا، و چمدان و وسایل حمام رو هم بخشیده بود به یکی از دخترعموهام که حتمن خیلی براش عزیز بوده…

اسمش ربابه بوده و بهش میگفتن آبا (به ترکی میشه مادربزرگ)، و حدودن یک سال بعد از تاریخ این وصیت‌نامه در تصادف فوت میشه. توی وصیت‌نامه خواسته بود کنار دخترش و اگر نشد، کنار برادرش دفن بشه…

من که آبا رو ندیدم ولی عمه‌م همیشه بهم می‌گفت شبیهشم، هم قیافه و هم کارام، بقیه فامیلا هم تایید می‌کردن. حتی عمه می‌گفت یادش میاد قدیما آبا گاهی اوقات با کاغذ، پرنده و چیزای دیگه درست می‌کرده و می‌داده دست بچه‌ها!