مصاحبه

زياد ازم سوال شخصى نپرسيد. فقط يه جا وسط سوالاى تخصصى يهو پرسيد: هدف كوتاه مدت و بلند مدتت چيه؟

طبق معمول يكم دست پاچه شدم. يكم «مثلن» فكر كردم. آخرش هم يه جواب چرندى دادم و خدا رو شكر كردم كه از روى اين سوال هم بدون تلفات رد شديم…

پرسيد: اگر بخواى از خودت تو ١٠ ثانيه تعريف كنى، چى ميگى؟

پرسيدم: از خودم؟

و خوشحال از اينكه با اين سوالم ٥ ثانيه از وقتم رفته، گفتم: خلاقم…

و ٢-٣ ثانيه آخر رو هم سكوت كردم…

از اون موقع تا الان  هر از گاهى ياد سوالاش ميفتم و ميبينم هنوز براش جواب ندارم…

#هدف_كوتاه_مدت و #هدف_بلند_مدت

 خاطرات دانشجويى – زنگ ورزش

اين اخبار المپيك منو ياد يه خاطره انداخت از روزاى دانشجويی…

سال ٨٤ يا ٨٥ بود… با كلى بدبختى ١٠ نفر جور كرديم كه تيم بسكتبال دانشگاهمون بتونه تو مسابقات دانشگاه های کشور شركت كنه… با كلى بدبختى تمرين می‌ذاشتيم تو سالنى كه كلن دست پسرا بود مگر اينكه خلافش ثابت بشه…

برای اینکه بتونیم از سالن دانشکدمون استفاده کنیم، يا بايد ١٢ تا یک ظهر – ظلِ گرما – می‌رفتيم تمرين، و بعدش خيسِ عرق، مانتو مقنعه سرمون می‌كرديم و برمی‌گشتیم سر كلاسامون، يا بايد غروبا بعد اینکه کلاس هممون تموم می‌شد، می‌كوبيديم می‌رفتيم دانشكده مكانيك تو خاك سفيد که اون زمان معروف بود به محله معتادا….

اين بین يه مربى هم داشتيم كه به دليل هزار تا مشكل شخصى، يكى در ميون نمی‌تونست تمرينا رو بياد. اونايى رو هم كه می‌ومد، فكر كنم به خاطر رفاقتش با چند تا از بچه هاى با سابقه تيم و علاقش به بسكتبال ميومد، نه اينكه خدايى نكرده از تربيت بدنى چيزى بهش برسه…

بالاخره خودمون رو با هر بدبختى بود رسونديم به مسابقات. روز مسابقه ديديم خبرى از سرپرست و مربى نيست و هيچكس نيست كه حتى قبل شروع بازی ها اسم بازيكنامون رو بده دست داورا. بعد از کلی دستپاچگی یکی از بچه ها پیشنهاد داد که زنگ بزنیم تربيت بدنى و ببينيم آیا کسی قراره بياد به دادمون برسه یا نه. با کلی مکافات موفق شدیم با تربیت بدنی تماس بگیریم و ماجرا رو بهشون بگیم. در جواب بهمون گفتن كه سرپرستتون «آقا»ى فلانيه اينم شمارش… خودتون بهش زنگ بزنيد ببينيد كجاست…

آقا؟؟؟؟ آقا؟؟؟؟

سرتون رو درد نيارم… زنگ زديم «آقا» فلانى و «آقا» فلانى كه مطمئن بود تو «خوابگاه دختران» و تو يه سالن ورزشى پر از دختر هيچ جوره نمی‌تونه كمكى بكنه، با خانواده رفته بود شمال!

برسد به دست #تربيت_بدنى_دانشگاه_خواجه_نصير!

#سيما_ليموچى #المپيك

پرتغال نامه

بالاخره سفر فشرده ما به پایان رسید… ماشینی که کرایه کرده بودیم رو پس دادیم و سوار شاتل کمپانی شدیم که ما رو برسونه به فرودگاه.

همینطور که نشسته بودیم و تند تند خاطرات سه روز گذشته رو مرور می‌کردیم، آقای راننده به پرتغالی ازمون سوالی می‌کنه. میدونم که تا آینده ای نا معلوم، این احتمالن آخرین باریه که میتونم با سواد پرتغالی ناقصم، با یک پرتغالی یک مکالمه پرتغالی داشته باشم… خیلی دلم میخواد تلاشم رو بکنم که حرفش رو بفهمم و به پرتغالی جوابش رو بدم. ولی چون دیرمون شده، پشیمون می‌شم. به انگلیسی ازش می‌خوام که حرفش رو تکرار کنه.

: پرسیدم که همین الان باید برین؟ یا می‌تونیم یه دو دقیقه صبر کنیم؟

یه نگاه به وَنِ خالیش میندازم که فقط ما دو تا با کوله هامون روی دو تا صندلی آخرش نشستیم

– حقیقتش دیرمون شده… ولی اگر فقط دو دقیقه ست خب صبر می‌کنیم…

 یکم مِن مِن می‌کنه…

: نه خب منظورِ منم از دو دقیقه، دو دقیقه پرتغالیه. یعنی… شما بگو… (میزنه زیر خنده)… بیست دقیقه…

فارو – بهار ۹۴

مادرانه

حالت تهوع عجيبى داشتم، از صب چند دفعه بالا آوردم و هيچى هم نتونستم بخورم. ديشب از يه سفر فشرده ٤ روزه برگشتم و حالِ بدم ميتونه از خستگى باشه.

انقدر حالم بده كه نميتونم برم سر كار… به رييسم ايميل ميزنم و بهش ميگم احتمالن مسموم شدم و نميتونم بيام سر كار. بعد ميرم توى تخت دراز ميكشم چون كار ديگه اى از دستم بر نمياد. سعى ميكنم خوابم ببره…

صداى در مياد. مامانه، تازه از كار برگشته، خسته. مطمئنم كه اولين كارى كه ميكنه اينه كه مقنعشو در مياره. از تو اتاقم صداشو دنبال ميكنم…  كليدشو آويزون ميكنه دم در، دمپايياشو ميپوشه و ميره سمت آشپزخونه… كيف و كيسه هاى خريدشو ميذاره تو آشپزخونه. بعد صداى دمپاييش بهم نزديك ميشه. ميبينه بيدارم، يه لبخند خسته اى ميزنه و حالم رو ميپرسه. بهش ميگم بهترم ولى هنوزم خوبِ خوب نيستم.

: از صب چيزى خوردى؟

– نه! اومدم بخورم بالا آوردمش

ميشينه كنارم رو تخت و همينجورى كه نازم ميكنه ميگه الان چطورى؟ به نظرت ميتونى چيزى بخورى؟

– گشنه كه هستم ولى نميدونم. چى بخورم مثلن؟

: اينجور موقع ها بهترين چيز پلو ماسته. بذار پلو تازه بذارم. ماست تازه هم خريدم. اه ديدى يادم رفت نوشابه بخرم! خاله معمولن ميگه نوشابه سياه هم دلو آروم ميكنه… الان ميرم برات ميگيرم ميام.

با كمى شرمندگى ازش تشكر ميكنم. ميگم نميخواد برى، زنگ بزن بقالى سر كوچه مياره.

: آره بهش فكر كردم ولى آخه زشته تو اين گرما به خاطر يه نوشابه بكشونمش تا اينجا. يه دقيقست، خودم ميرم.

ميره آشپزخونه. انگار گرما و خستگى وزن سنگين ترى دارن. تلفن رو برميداره و سفارشش رو ميده.

: زنگ زدم گفت الان مياره. سه چهار تا چيز ديگم گفتم بياره، روم نشد فقط بگم يه نوشابه (ميخنده)

ميره اتاق و مانتو مقنعشو در مياره و لباساشو عوض ميكنه. بعد ميره دستشويى و دست و صورتش رو ميشوره. و بعد دوباره ميره آشپزخونه. صداى خالى كردن كيسه ها و جا سازى خريدا تو يخچال و كابينتا مياد.

صداى ظرف شستن، صداى پلوپز، صداى اف اف، صداى در و صداى گرفتن كيسه خريد جديد…

سر و صداها انقدر بلند ميشه كه از خواب ميپرم. به اطرافم نگاه ميكنم، زير پتو يكم عرق كردم. حالت تهوع ندارم ولى سردرد بدى دارم. گشنمه. موبايلم كنارمه. دوستام مسيج زدن و حالم رو پرسيدن. پنجره بازه و صداى ماشينا مياد. بلندگو از وقتى خوابيدم روشن بوده و هنوز داره رندم از رو ساوند كلاود ميخونه…

خبرى از مامان نيست، همش خواب بود! يه خواب شيرين…

رفاقت پنجاه ساله

چند وقتيه بابا تو اينستاگرام فعال شده و عكس از اينور اونور ميذاره…

چند روز پيشا اين عكس رو گذاشته بود و زيرش نوشته بود #فلافل

امروز ديدم دوست دوران دانشجوييش از كانادا كامنت گذاشته كه:

«حسن عزيز از اين فلافل ها زياد نخور. ميبينى كه روغنش چندين روز ميجوشد، از روغن سوخته ماشين هم سمى تر است»