یک روز عادی در مغازه ایرانی – ویرجینیا

میرم توی صف… جلوی من یک آقای ایرانی میانسال به همراه یک آقای آمریکایی جوان و یک بچه شیطون توی صف هستن و آقای آمریکایی که به نظر میاد داماد آقای ایرانی باشه، مشغول حساب کردن خریدها.

من به مغازه‌دار: ببخشید شوید تازه ندارین؟

خانوم مغازه دار: نه متاسفانه، تموم کردیم…

آقای ایرانی یه نگاهی به من می‌کنه و با لبخند می‌پرسه میخوای شوید پلو درست کنی دخترم؟

منم با لبخند بهش میگم که نه، می‌خوام دلمه درست کنم.

میگه: اوه اوه دلمه برگ مو؟ خیلی سخته، حوصله میخواد…

میگم: من خیلی حوصله دارم. من اصن عاشق آشپزی هستم.

شاید به خاطر اینکه زمان زیادی خارج از ایران بوده و شاید به خاطر داشتن خانواده غیر ایرانی، انگلیسی صحبت کردن براش آسون‌تره. در ادامه به انگلیسی بهم میگه: پس خوش به حال شوهرت!

نیشِ بازم تنگ میشه… یکم پیش خودم فکر میکنم… بعد تو دلم میگم خب واقعن خوش به حالش!

آقای ایرانی به زبان انگلیسی ادامه میده: به هر حال که باید برای شوهرت غذا درست کنی، خوش به حالش که تو از رو علاقه این کارو می‌کنی…

قیافم می‌ره تو هم. میام بهش درس اخلاق بدم، بعد با خودم فکر میکنم به مرد هفتاد و خرده ای ساله که معلوم نیست چند سالش رو هم خارج از ایران بوده، چه درسی بدم؟ بیخیال درس دادن میشم… به جاش تو دلم به شوهر نداشته‌م که فکر می‌کنه من وظیفمه براش آشپزی کنم، یک چشم غره میرم!

دوباره به آقای ایرانی لبخند میزنم (اینبار زورکی) و به جلو خیره می‌شم.

آقای ایرانی به انگلیسی ادامه میده:

زن من الان پیر شده و آشپزی نمی‌کنه… ما هیچوقت غذا نداریم…

Advertisements

گذرنامه – اکووادور

وایساده بودیم تو صف پاسپورت چکِ خارجی‌ها، و سه تا دختر آمریکایی جلوی من بودن. نوبتشون که شد ٣ تایی رفتن دم باجه. خانوم مامور گمرکِ دمِ باجه بهشون گفت اینطوری نمی‌شه، باید یکی یکی بیاین. دختری که ٣ تا پاسپورت دستش بود قیافه‌ش رفت تو هم و چشماش رو (به نشانه اعتراض به گیرِ بی‌مورد مامور) یه دور چرخوند و شروع کرد با کلافه‌گی پاسپورت ها رو یکی یکی باز کردن که بین دوستاش تقسیم کنه، و با یه حالت طلبکاری دست به سینه وایساد تو صف. نفر اول گروهشون رفت دم باجه. احتمالن اولین سوال این بود که چقدر می‌مونید. دختر رو کرد به دوستاش و بلند پرسید کی برمی‌گردیم؟ دو تای دیگه یه نگاهی به هم کردن و با بی‌حوصلگی گفتن فلان روز، و بعد دوباره با چشمای باز متعجب به هم نگاه کردن… احتمالن معنیش این بود که چرا این ماموره انقدر به ما گیر می‌ده و سوالای عجیب می‌پرسه…

حرصم در اومد… به تک تک بارهایی که وارد آمریکا شدم فکر می‌کنم. اثر انگشت و عکس و سوالایی که هر بار موقع ورود به آمریکا باید جواب داد… سوالایی که اوایل عجیب به نظر میان و کم کم عادی میشن و جوابشان رو از قبل تو ذهن آماده داریم…

.

.

.

چند دقیقه بعد نوبت من شد. رفتم دم باجه و پاسپورت رو دادم. خانوم مامور جا خورد! اول پاسپورت رو چرخوند، بعد پشت و روش کرد، بعد بازش کرد و نهایتن با دیدن عکس با روسری بیشتر جا خورد. در حالی که سعی می‌کرد خونسردی خودش رو حفظ کنم، یکم صفحات پاسپورت رو ورق زد.

بعد از بررسی چند تا ورق، ازم پرسید بار اولته اومدی اکووادور؟ گفتم بله. گفت چقدر می‌مونی؟ گفتم ۵ روز. گفت برای کار اومدی یا گردش؟ گفتم گردش. مهر ویزا رو زد و گفت خوش اومدی.

فک کنم خانوم افسر برای من، رکورد کمترین سوال موقع ورود به یه کشور رو زد، اونم بدون ویزا!

پ.ن. با پاسپورت ایرانی می‌تونین تو فرودگاه اکووادور بدون هزینه ویزا بگیرین


عکس از کوهستانهای زیبای آند در اکووادور، ارتفاع حدودن ۴٠٠٠ متری

روز مادر

از یکی از وبلاگ‌های آشپزی مورد علاقه‌م برای مامان بزرگ جعبه شیرینی مخصوصِ روز مادر رو سفارش دادم. (روز مادر آمریکایی)

دیروز خاله بهم مسیج داد که بسته رسیده به مامان بزرگ، و می‌خواد باهات حرف بزنه. یه زنگ بهش بزن.

زنگ میزنم مامان بزرگ و مامان بزرگ با لهجه شیرین سیرجونی شروع می‌کنه قربون صدقه من و شیرینی‌ها رفتن…

مامان بزرگ: نینا جون عجب شیرینی‌های خوشگلی! کوچیک و ناز!

من: آره مامان بزرگ، منم وقتی عکسش رو دیدم خیلی خوشم اومد. حالا جدا از خوشگلی، شیرینیاش خوب هستن؟

مامان بزرگ: شیرینی مگه بد هم میشه؟ از قدیم گفتن هر کی بگه شیرینی بَده، خودش بَده!(می‌خنده) اصلن اسمش روشه، «شیــــریـــــنی»!

من: چه خوب… راستی این شیرینی ها رو یه خانوم کرمونی پخته ها، ولی تو آمریکا زندگی می‌کنه.

مامان بزرگ: ااا من فک کردم آمریکایی هستن. قربون کرمونیامون برم که همچین دست پخت خوبی دارن!

اینم عکس شیرینی از اینستاگرامخانومشیرینیپز :)

کودکانه

از ایران به سری فوم خریده بودم که روشون حروف الفبای فارسی رو نوشته. امروز البرز رفت سراغشون…

مامان: نینا این فوم‌ها برای چه کاریه؟

من: والا نمی‌دونم… حروف الفبا داره دیگه.

مامان: برای چه گروه سنیه؟

من: نمی‌دونم، چطور؟

مامان: می‌خوام ببینم به درد البرز می‌خوره؟

من: الان که نه، برای این سن خیــــلی زوده! ایشالا یه ۴-۵ سال دیگه.

به البرز نگاه می‌کنم…

بسته فوم‌ها رو میاره می‌ذاره وسط هال و جفت پا می‌پره روشون و از ته دل می‌خنده!

با خودم فکر می‌کنم: انگار به درد این سن هم می‌خوره…💛

اصرار

بهش میگم یه غذای جدید تو اینستاگرام یافتم، اسمش هست «کَمَه جوش».

میگه کمه جوش نه و «کَلَه جوش»!

میگم کله جوش رو خودم بلدم و قبلن درست کردم، اون با کشکه. ولی این اسمش کمه جوشه و گویا کَمَه یه چیزیه شبیه ماست… در ضمن غذا مال سمت شما نیست، سبزواریه… می‌خوام امشب درستش کنم…

میگه: درست کن ببینیم چیه

[موقع خوردن کمه جوش]

من: خیلی خوشمزه‌س نه؟

اون: آره!

من: مزه جالبی داره، ماست مزه‌ش رو خیلی متفاوت کرده با کله جوش…

اون: آره

من: تازه گوجه فرنگی هم داره، یه عالمه!

اون: آره فهمیدم

من: اونم مزه‌ش رو خاص کرده!

اون: درسته

[یکم میگذره]

اون: ولی میدونی که… اینو اگر توش یکم لپه هم بریزی، میشه شبیه کله جوش!

 


اینم دستور پختش:

https://instagram.com/p/Bh4uZClhqzC/

http://namnak.com/%DA%A9%D9%85%D9%87-%D8%AC%D9%88%D8%B4.p14898#

 

مامان بزرگ نامه ٣

بهش میگم شما که آنقدر میوه دوست دارین چرا از این میوه عجیبه نمی‌خورین؟

میگه: میوه عجیبه کدوم بود؟ آخ آخ این بیمزهه! نه من نمیخوام، ولی تو یکم شکر بزن بهش خوشمزه شه، بعد بخورش.

بذار من یکم شکر بریزم

[شکر مصنوعی میریزه]

آها، بهتر شد! حالا مزه گلابی میده…

ولی عجب میوه خوشگلی! انگار سیاه دونه توش ریختن.

[می‌خنده]

یعنی خدا ریخته…

#مامان_بزرگ