حاشيه سفر به نروژ و افكار پراكنده در هواپيما

١. روز دوم سفر بود كه موقع برگشت از بالاى كوهى كه رفته بوديم يخچال ببينيم پام به طرز وحشتناكى پيچ خورد. از صدايى كه توى زانوم حس كردم و بر اساس تجربه، فكر ميكنم رباط زانوم پاره شد… انقدر درد داشتم كه فكر ميكردم از زانو به پايينم ديگه حركت نخواهد كرد… بعد از كمى استراحت، با كمك سياوش و يه زوج هلندى كه خيلى اتفاقى همون لحظه از كنارمون رد ميشن، لنگ لنگ اومديم پايين تا دم ماشين.

فرداى اونروز با كلى دردسر عصا خريديم و من كمى آزادى عمل پيدا كردم. به خاطره تجربه پارگى رباط و عمل زانو، ميدونستم كه بهتره كوچكترين حركتى به زانوم ندم و هيچ وزنى روش نندازم، انگار فقط يه پا دارم.

روحيمون رو از دست نداديم و تصميم گرفتيم از سفرمون لذت ببريم. بعد از اينكه آروم شدم و آسيب رو پذيرفتم و سعى كردم باهاش كنار بيام، تقريبن بزرگترين نگرانيم اين بود كه چجورى بايد برگردم تا آمريكا… ١٠ ساعت پرواز با يك كانكشن دو ساعته در كپنهاگ.

زنگ زديم به ايرلاين و در موردش كمى پرس و جو كرديم و بيشتر از قبل نگران شدم. ميگفتن اگر نميخواى زانوت كلن خم بشه بايد برات صندلى جلو رو برداريم كه هزينه ش حدود ٣-٤ هزار دلاره. در مورد بيزنس و اينكه آيا ميشه روى صندليش پا رو دراز كرد پرسيدم، معلوم شد كه اين كار شدنيه ولى از ٤ هزار تا ١٠ هزار دلار قیمت گرفتیم. ديگه انقدر نگران شده بودم كه فكرم درست كار نميكرد، تند تند داشتيم تمام راه ها رو بررسى ميكرديم كه يهو سياوش فهميد كه ايرلاينى كه بليطم رو ازش خريدم، ٤٨ ساعت قبل پرواز، بليطاى باقيمونده كلاس بيزنس رو به مزايده ميذاره و ميتونى قيمتى كه حاضرى براش بپردازى رو پيشنهاد بدى و اگر برنده شدى، با كلاس بيزنس برى. بخت با ما يارى كرد و پيشنهاد من قبول شد و كلاس بليطم به بيزنس تغيير كرد و خيالم كمى راحت شد، حالا مونده بود جا به جايى تو فرودگاه ها. بازم با تحقیق فهميديم كه ميشه درخواست كمك بدم و با صندلی چرخدار ميان دنبالم و تا مقصد مراقبم هستن، بدون هيچ هزينه اى! ديگه از اين عالى تر نميشد. با خيال راحت پرونده بليط رو گذاشتيم كنار و به بقيه سفر ماشينيمون ادامه داديم. خوبى نروژ اين بود كه انقدر طبيعت زيبايى داشت كه از تو ماشين هم ميشد لذت برد…

امروز سفرمون به آخر رسيد. رفتيم فرودگاه، سياوش منو دم در پياده كرد و رفت كه ماشين كرايه اى رو تحويل بده. منم لنگان لنگان رفتم به سمت گيت. با عصا تقريبن فشارى به پام نمياد ولى به دستام و شونه هام انقدر فشار مياد كه بعضى وقتى نميتونم تحملش كنم.

بعد از چند دقيقه به سختى راه رفتن، يكى از پرسنل هواپيما دوان دوان اومد پيشم و گفت كمك نميخواى؟ گفتم چرا، اتفاقن من درخواست صندلی چرخدار دادم. گفت بشين همينجا الان زنگ ميزنم بيان. چند دقيقه بعد يه خانوم خوش رو با صندلی چرخدار اومد و منو برد و تمام امورم رو رتق و فتق كرد. بعد هم گفت صندليتو ميذارم اينجا تا دوستت بياد و ازش خداحافظى كنى و هر وقت حاضر بودى ميريم به سمت هواپيما.

موقع خداحافظى رسيد و من عصاها رو بغلم گرفتم و با خانوم مهربون رفتيم به سمت گيت، بدون كوچكترين مشكلى، همه کارام به خوبی و خوشی پیش رفت. همه جا يا مسير جدا براى ويلچير بود، يا اولويت در صف، يا آسانسور، و يا رمپ، … و من (و احتمالن هر كسى كه جاى من ميبود) همش پيش خودم فكر ميكردم به كسايى كه تمام عمرشون رو ويلچير بودن، يا مشكل و ناتوانى ديگه اى دارن، كسايى كه مادرزادى يا غير مادرزادى، توان انجام يه كارايى رو ندارن… چقدر زندگى و انجام كاراى عادى روزمره (از نظر ما) براشون پيچيده تر از ماست؟ تو دنيايى كه ما خودمون ساختيم، ولى شايد خیلیا رو در نظر نگرفتيم…

به هر حال تجربه دو تا پرواز و دو تا فرودگاه در دو كشور و روى ويلچير و با عصا، تو كشورايى كه حداقل تو فرودگاهشون سعى كردن شرايط رو براى آدمى مثل من فراهم كنن، با خوش رويى و احساس مسئوليت، تجربه خاص و قابل تاملى بود…

٢. هفته پيش با همكاراى ايرانى نشسته بوديم سر ميز نهار، بحث هواپيما شد و صندلياش كه روز به روز تنگ تر ميشه. يهو بحث رفت به سمت آدماى چاق و ابيسيت. يكى از همكارا گفت كه به نظرش از آدماى چاق بايد بيشتر پول بليط بگيرن، همونطور كه اگر وزن بارت بيشتر باشه بايد پول بيشتر بدى… بار اولش نبود كه اين حرف رو ميزد و باورم نميشد كه دارم دوباره اين نظريه رو ميشنوم… ميگفت به اون چه كه بعضيا چاقن، چرا بايد جاى اونو تنگ كنن؟ خب كمتر بخورن تا لاغر بشن… چرا اون بايد پولشون رو بده؟ پول دو تا صندلى بدن كه بغل دستياشونو اذيت نكنن… راه حلش هم اين بود كه يه حدى رو براى نسبت وزن و قد تعريف كنن و از اون به بعد آدما رو شارژ كنن. ميگفت مثل گواهينامه كه شرط سنى داره، ١٨ سال به بالا! يا مثل الكل…

بهش گفتيم ميدونى كه خيلى از اين آدما بيمارى دارن كه چاقن؟ و دست خودشون نيست؟ و از قضا تو آمريكا بيمارى چاقى رايجه و معضل؟ ميدونى آمريكايى هايى هستن كه كلن استخون بنديشون خيلى درشت تر از ما ايرانياس؟ و به طبع هيكلشون؟ مشكل چاقى هم ندارن…

متاسفانه ديدگاه ها انقدر متفاوت بود كه بحث به هيچ جا نميرسيد و براى همين بى خيال شديم.

٣. نزديك به انتخابات ايرانيم و مردم تو شبكه هاى مجازى خيلى فعال شدن. به خصوص در مورد انتخابات شوراها، گفتن مردم خواسته هاشون از كانديداى شورا رو در توييتر بنويسن تا كانديدا مطلع بشن. چند وقت پيش دوستى از تهران درخواستش از شوراى شهر آينده رو توييت كرده بود، نوشته بود: خواسته من قابل استفاده تر شدن شهر برای معلولین و سالمندانه که از ملزوماتش رفع مشکل آلودگی هواست.

٤. تو اين شرايط و حس و حال، بالاخره فيلم Hidden figures رو ديدم و لذت بردم… آفرين به كسانى كه براى تغيير قدم برميدارن و تغيير ميدن، و كسانى كه اين تلاش ها رو ميبينن، ثبت ميكنن، و راحت از كنار مسائل رد نميشن.

٥. چهار مورد بالا به هم يه ربطايى داره، براى آنان كه ميبينند 

٦. الان من نشستم روى صندلى هواپيما به سمت آمريكا، با خيالى تقريبن راحت، عصاهام بغل دستم، مهماندار بهم گفته هر كارى داشتى دكمه رو بزن من ميام كمك. با خودم خاطرات رو مرور ميكنم و فكر ميكنم اينا رو بايد بنويسم تا شمايى كه اين متنو ميخونين، لازم نباشه يه بار پاتون بشكنه و عصا به دست بشين كه بعدش مثل من بشينيد به تامل، و تازه بعدش قدر سلامتيتون رو بدونين و سعى كنين دنياى رو جاى بهترى كنين، براى خودتون و براى ديگران…

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عکس از سیاوش، Preikestolen در جنوب غرب نروژ

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s