خاطراتِ مادرانه کودکانه

کلاس سوم دبستان بودم. وسط سال تحصیلی بود که از پاریز* اومدیم تهران. همینطوریش که من از شهرستان اومده بودم، لهجه داشتم، خجالتی هم بودم، کوچیک تر از همه هم بودم – آخه من یه سال زود مدرسه رو شروع کردم -. همه اینا رو اضافه کن به این که وسط سال تحصیلی بود و من شاگرد جدید.

 چون درسم خوب بود، تونستم یواش یواش خودم رو تو دل معلممون جا کنم و معلممون هم که خیلی زنِ نازنینی بود – احتمالن به خاطر همین که شاگرد جدید بودم، خجالتی بودم، و اینکه درسم خوب بود – کلی هوامو داشت و سعی می‌کرد بهم اعتماد به نفس بده… کم کم داشتم اعتماد بچه ها و معلم رو به خودم جلب می‌کردم.

تا اینکه یه روز معلممون بهمون یه مشق داد و گفت تا هفته دیگه برین تحقیق کنین و اسم هر چی شاعر که می‌تونین رو پیدا کنین، بنویسین و بیارین تا سر کلاس بخونیم. هفته سختی بود. هر روز میرفتم خونه و اصرار و اصرار به خانواده که به من اسم شاعر بگین که بنویسم. کلی اسم نوشته بودم ولی باز هم اصرار داشتم که باید بیشتر بنویسم.

بابام خدا بیامرز هر شب بهم می‌گفت: «شهلا جان همینایی که نوشتی خیلی زیادن، انقدر نگران نباش. همینا کافی هستن.» اما من فقط صد تا اسم نوشته بودم و بچه های کلاس همه می‌گفتن دویست سیصد تا اسم نوشتن. دلم نمی‌خواست تو این کلاس جدید خیلی عقب تر از بقیه کلاس باشم. خلاصه اصرار من ادامه داشت.

آخرِ سر یه شب بابام که می‌دید خیلی نگرانم، بهم گفت: «شهلا جان گولِ این بچه های تهرونی رو نخور، اینا حرفِ الکی زیاد می‌زنن، باور نکن.» ولی خب من حرف بابامو قبول نکردم و به پرس و جو ادامه دادم.

بالاخره روز موعود فرا رسید. معلممون که اومد سر کلاس، ازمون پرسید کی فکر میکنه از همه بیشتر اسم نوشته؟ من که مطمئن بودم خیلیا خیلی بیشتر از من نوشتن، اصلن به روم نیوردم. یکم گذشت… معلم از دو سه نفر پرسید چند تا شاعر پیدا کردن و جوابا همه در حد پنجاه شصت و فــــــوقش صد تا بود. کم کم جرات پیدا کردم. دستم رو گرفتم بالا…

معلم: تو چند تا؟

مامان: خانوم ما دویست تا

معلم: دویست تا؟؟؟؟

مامان: بله خانوم

معلم:دویست تا شاعر؟ آفرین!! بچه ها یه دست برای دوستتون بزنید که تونسته انقدر شاعر پیدا کنه… دفترت رو بیار اسما رو بخون که همکلاسیات هم با اسم شعرا آشنا بشن.

.

.

.

من: حالا مامان… واقعن اسم دویست تا شاعر از کجا آوردی؟

مامان: از کجا؟ همه رو کچل کردم! بابا و مامانم رو، دایی ها و خاله ت رو، تمام اون یک هفته هر جا میرفتیم از آدما اسم شاعرایی که بلد بودن رو می‌پرسیدم و یادداشت میکردم… تازه! یه سری از اسمایی که بابا اينا بهم گفته بودن رو حذف کردم چون فکر میکردم اینا شاعرِ واقعی نیستن و صرفن همشهريامونن، یا اسماشون خنده دار بود و می‌ترسیدم سر کلاس بچه ها مسخرم کنن

مثل باستانی پاریزی، سعیدی سیرجانی، وحشی بافقی، حسین گل گلاب، …ء

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*پاریز بخشی از شهرستان سیرجان در استان کرمان

**مامانم شدیدن نگرانه که عددا رو از ۵۰ سال پیش درست یادش نمونده باشه و به من اطلاعات غلط داده باشه. منم بهش قول دادم هر جا داستانش رو تعریف کردم تاکید کنم که عدد ها خیلی دقیق نیستن ولی نسبت ها حدودن همینن :)

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s