مادرانه

حالت تهوع عجيبى داشتم، از صب چند دفعه بالا آوردم و هيچى هم نتونستم بخورم. ديشب از يه سفر فشرده ٤ روزه برگشتم و حالِ بدم ميتونه از خستگى باشه.

انقدر حالم بده كه نميتونم برم سر كار… به رييسم ايميل ميزنم و بهش ميگم احتمالن مسموم شدم و نميتونم بيام سر كار. بعد ميرم توى تخت دراز ميكشم چون كار ديگه اى از دستم بر نمياد. سعى ميكنم خوابم ببره…

صداى در مياد. مامانه، تازه از كار برگشته، خسته. مطمئنم كه اولين كارى كه ميكنه اينه كه مقنعشو در مياره. از تو اتاقم صداشو دنبال ميكنم…  كليدشو آويزون ميكنه دم در، دمپايياشو ميپوشه و ميره سمت آشپزخونه… كيف و كيسه هاى خريدشو ميذاره تو آشپزخونه. بعد صداى دمپاييش بهم نزديك ميشه. ميبينه بيدارم، يه لبخند خسته اى ميزنه و حالم رو ميپرسه. بهش ميگم بهترم ولى هنوزم خوبِ خوب نيستم.

: از صب چيزى خوردى؟

– نه! اومدم بخورم بالا آوردمش

ميشينه كنارم رو تخت و همينجورى كه نازم ميكنه ميگه الان چطورى؟ به نظرت ميتونى چيزى بخورى؟

– گشنه كه هستم ولى نميدونم. چى بخورم مثلن؟

: اينجور موقع ها بهترين چيز پلو ماسته. بذار پلو تازه بذارم. ماست تازه هم خريدم. اه ديدى يادم رفت نوشابه بخرم! خاله معمولن ميگه نوشابه سياه هم دلو آروم ميكنه… الان ميرم برات ميگيرم ميام.

با كمى شرمندگى ازش تشكر ميكنم. ميگم نميخواد برى، زنگ بزن بقالى سر كوچه مياره.

: آره بهش فكر كردم ولى آخه زشته تو اين گرما به خاطر يه نوشابه بكشونمش تا اينجا. يه دقيقست، خودم ميرم.

ميره آشپزخونه. انگار گرما و خستگى وزن سنگين ترى دارن. تلفن رو برميداره و سفارشش رو ميده.

: زنگ زدم گفت الان مياره. سه چهار تا چيز ديگم گفتم بياره، روم نشد فقط بگم يه نوشابه (ميخنده)

ميره اتاق و مانتو مقنعشو در مياره و لباساشو عوض ميكنه. بعد ميره دستشويى و دست و صورتش رو ميشوره. و بعد دوباره ميره آشپزخونه. صداى خالى كردن كيسه ها و جا سازى خريدا تو يخچال و كابينتا مياد.

صداى ظرف شستن، صداى پلوپز، صداى اف اف، صداى در و صداى گرفتن كيسه خريد جديد…

سر و صداها انقدر بلند ميشه كه از خواب ميپرم. به اطرافم نگاه ميكنم، زير پتو يكم عرق كردم. حالت تهوع ندارم ولى سردرد بدى دارم. گشنمه. موبايلم كنارمه. دوستام مسيج زدن و حالم رو پرسيدن. پنجره بازه و صداى ماشينا مياد. بلندگو از وقتى خوابيدم روشن بوده و هنوز داره رندم از رو ساوند كلاود ميخونه…

خبرى از مامان نيست، همش خواب بود! يه خواب شيرين…

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s