احترام

– پريروز رفته بودم خونه اِكس_مادِر_اين_لا-م دنبال بچه ها
: ها ها! اِكس_مادِر_اين_لا چيه ديگه؟ چه پيچيده!
– بابا! مادرِ زنم كه چند ماه پيش از هم جدا شديم ديگه… ميخواستم بچه ها رو از خونش بردارم ببرم مدرسه
: آها! خب…
– بعد اين مادرِ زنِ سابقم خيلى حرف ميزنه، هر دفعه ميرفتيم پيشش، يك ريز حرف ميزد…
: خب؟
– خلاصه… اين دفعه كه رفته بودم دنبال بچه ها، همينجور كه دم در وايساده بودم كه بچه ها بيان تو ماشين، دوباره مادر زن شروووووع كرد به حرف زدن… بعد من يه لحظه با خودم فك كردم ديدم اصن برا چى من بايد به حرفاش گوش بدم؟ بهش گفتم ببخشيد من ديرم شده بايد برم، و رفتم سوار ماشين شدم… نذاشتم مغزمو بخوره! ها ها! ميدونى چى ميگم؟ آخه هميشه به خاطر اينكه مادر زنم بود، ادب حكم ميكرد كه وايسم و به حرفاش گوش بدم… ولى ايندفعه فك كردم ديدم ديگه دليلى نداره من وقتم رو تلف كنم! خيلى راحت… گفتم ببخشيد، من بايد برم!

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s