بهانه هاى كوچكِ خوشبختى

اومدم تو پارك، سوار تاب مورد علاقم شدم كه انقد بلنده كه براى نشستنِ روش مجبور شدم بپرم.

همينطورى كه آروم تاب ميخورم و به مشكلات و بد بختياى زندگى فكر ميكنم، دو تا دختر كوچولوى مو بورِ تا كَمرم رو ميبينم كه دارن دو تا تاب خالىِ كنارِ من رو به حالت رقابتى هل ميدن، و يه  جورى با حسرت منو نگا ميكنن كه انگار دلشون ميخواست مثل من قدشون به تاب میرسید و سوارش میشدن…
تو فكرم كه برم كوچيكتره رو بغل كنم و بشونم رو تاب كه خوشحال شه…
نكنه مامانش خوشش نياد؟ اگه بيفته چه خاكى تو سرم بريزم؟ خواهر بزرگه هم كه آخه قدش نميرسه…
و همينطور كه زل زدم بهشون و دارم فكر ميكنم و فكر ميكنم، خواهر كوچيكه كه سخت در رقابت با خواهر بزرگترست و داره تابِ خاليه خودش رو هل ميده، يهو برميگرده و ميگه من الان فقط آرزو دارم عروسكم اينجا بود، ميشوندمش رو تاب و هلش ميدادم كه كــِـــــيف كنه!!

اقتباسِ عنوان از فرناز

Advertisements

1 نظر برای “بهانه هاى كوچكِ خوشبختى

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s