درگیری

صبح طبق قرار قبلی میرم پیش عمو پدرو

: صبح به خیر

– سلام، خوبی؟ بشین من اینو تموم کنم الان میام… راستی از ایران چه خبر؟

: هیچی، دیروز خوب بوده… پلیس زیاد بوده ولی مردم هم خیلی بودن

و لبخند میزنم

پشت به من، غرقِ در مونیتوره

– تو اخبار شنیدم که تیراندازی هم شده

: آره ولی مثکه فقط یه نفر کشته شده…

یهو با وحشت با صندلی چرخ‌دارش برمیگرده رو به من

– یه نفر مرده؟!

نمیدونم وحشتش از مردن یه نفر بود یا از قیافه ریلکس من که اینجوری خبر مردن میدم…

 

تو کتابخونه نشستم و به جا درس خوندن دارم تند تند اخباری که مردم گذاشتن تو فیس بوک رو میخونم

تیتر خبر : وائل غنیم از مردم ایران به خاطر اعلام تظاهرات ۲۵ بهمن سپاسگزاری کرد

باز میکنم و طبق معمول بدون هیچ تمرکزی از وسط شروع میکنم خوندن به دو طرف

«انتخاب رنگ این دستبند تصادفی بوده است؛ اما خوشحالم که این برداشت از آن شده است.»

در فاصله همین «؛» سریع از دستش عصبانی میشم و با جمله بعدی آروم میشم

ادامه میدم…

«من به همه ایرانیان می گویم که از ما مصریان یاد بگیرید، همانطور که ما از شما یادگرفته ایم …»

دوباره در فاصله «،» تو دلم یه «نه بابا!» میگم و باز ادامه جمله آرومم میکنه… ولی دیگه به ادامش زیاد دقت نمیکنم

از عکس العملای ناخودآگاه خودم بدم میاد… میرم تو فیس بوک و صفحه وائل غنیم رو لایک میکنم!

 

ظهر میرم یه غذاخوری تو دانشگاه که تا حالا نرفتم، به نظر جای خوبی میاد

: ببخشید، شما انگلیسی حرف میزنین؟

– بله،‌ میتونم کمکی کنم؟

: سیستم اینجا چجوریه؟ اول باید پول بدم؟ غذا رو انتخاب کنم؟

–  باید اینجا پول رو بدین، بعد اونور هر چی از هر غدایی خواستین برمیدارین. هر چقدر که خواستینا، میتونین بشقابتون رو پرِ پر کنین!

چشمک

– مال کدوم کشورین؟

: ایران

با تعجب

– ایران؟!

به خودش یه عالمه فشار میاره که یه چیزی بگه

– از جای خیلی دوری اومدی پس…

و لبخند میزنه

به پرتغالی به خانوم صندوق دار میگه که یه ژتون دانشجو به من بده

تشکر میکنم، پول میدم و میرم سراغ غذاها

 

غذا میکشم و به این فکر میکنم که چطور میشه که یه نفر، فردای ۲۵ بهمن، در مورد ایران هیچی بیشتر از اینکه «خیلی دوره» ندونه؟

میشینم یه گوشه غذا میخورم و در حین اینکه سعی میکنم منطقی تر به قضایا نگا کنم، یاد بقیه صحبتای امروز صبحم با عمو پدرو میفتم که بهش گفتم این هفته باید برم فارو…

– آخر هفته میخوای بری؟ امیدوارم به اعتصابا نخوره و بتونی راحت بری و به امتحانت برسی…

: اعتصاب؟!

-آره دیگه! اتوبوسا و قطارای شهر اعتصاب کردن از دیروز،‌ خبر نداری؟!

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s