داستان‌های من و دونا ماریا ژوزه – روسری

ریتا گفته بود که دلش میخواد قبل از برگشتن به ایتالیا، حتما دونا ماریا رو ببینه. منم استقبال کردم، به خصوص که میتونست کمکمون کنه من و دونا ماریا حرفِ همدیگه رو بهتر بفهمیم…

طبق معمول بعد از باز کردنِ در و روبوسی، شروع میکنه به پرسیدنِ اسم ریتا و اینکه مالِ کجاست و آیا دوست منه و اینجا بهش خوش میگذره؟ اینجا خونه داره؟ درس میخونه؟ چی میخونه؟ نکنه اونم پیانو میزنه و اگه نه، ساز دیگه ای میزنه؟ اگه نه پس میخواد از این به بعد بیاد و دوست داره پیانو شروع کنه؟ چرا اون میتونه پرتغالی حرف بزنه ولی من نمیتونم و چقدر لینداس و دوست پسر داره؟ همون بهتر که نداره …

وقتی میشینم رو صندلی پیانو، متوجه چند تا روسری میشم که تا کرده و گذاشته رو صندلی بغل دستش… بهم میگه اینام روسری‌های منه! و از اون لبخندای مهربونش میزنه…

آخه جلسه پیش که رفته بودم خونش، آخرای کلاس، شاگرد بعدیش که یک آقای چاقِ خوش روییه و گویا قاضیِ شهره و کم و بیش انگلیسی حرف میزنه، اومده بود و وقتی فهمید من ایرانیم، شروع کرد سوالایی که در طول این ۵۰-۶۰ سال در مورد ایران براش به وجود اومده بود رو پرسیدن.

-ببینم شما تو ایران روسری سرتون میکنین؟

و با دستش روی صورتش رو میپوشونه،‌ میفهمم که منظورش برقعست…

: بله،‌ تو ایران خانوما باید روسری سرشون کنن ولی اینی که شما نشون دادین نه. اینو بیشتر کشورای عربی دارن

سرش رو به نشونه تاکید تکون میده و بعد شروع میکنه برا دونا ماریا ترجمه کردن. قیافه دونا ماریا میره تو هم، و با همون قیافه تو هم رفته از من میپرسه که قاضیه داره راست میگه؟ دست میزنه به موهام میگه یعنی باید روی اینا روسری بکشی؟

از قیافه ای که گرفته به نظر میاد که بیشتر ترجیح میده بزنم زیر خنده و بگم نه بابا شوخی میکنه!

با حرکتِ سر تایید میکنم

دست میکشه به پیرنم و میگه یعنی اینو نمیتونی بپوشی؟

لبخند میزنم و میگم که تو خیابون نه

ناراحت میشه، شروع میکنه غر زدن و من نصفش رو نمیفهمم… ولی از چهرش معلومه که واقعا ناراحت شده،‌ میپرسه که اینجا رو دوست دارم؟ و وقتی میگم که آره میگه پس بمون همینجا، نرو! آخه چرا میخوای بری؟ اونجا رو هم دوست داری؟ به خاطر خونوادت؟ دوستات؟ اونا نمیشه بیان؟

قاضیه دست و پا شکسته توضیح میده که تا یه زمانی تو پرتغال هم خانوما روسری سرشون میکردن، ولی الان خیلی وقته که دیگه سر نمیکن…

قاضیه رو اگر ول میکردم تا صب میخواست سوال کنه، برا همین وسایلم رو سریع جمع کردم و رفتم خونه

.

.

.

تا اومدم دست به ساز بزنم دونا ماریا گفت وایسا، یکی از روسری هاش رو ورداشت، از قطر تا کرد و انداخت دورِ گردنش و دو سرش رو اورد جلو و گره زد. یکم هم با دستش صاف و صوفش کرد و گفت که من اینجوری از روسری استفاده میکنم. بعد با احتیاط گره رو باز کرد و روسری رو داد به من و گفت شما تو ایران چجوری استفاده میکنین؟ منم از همون تایی که رو قطر زده بود روسری رو سرم کردم و زیر چونم گره زدم.

انگار هنوز باورش نشده بود، میگفت پس موهات میمونه اون زیر؟

انقد از تهِ دل ناراحت بود که من همش سعی میکردم با خنده بهش نشون بدم که اونقدرا هم که به نظر میاد وحشتناک نیس

روسریشو که در آوردم، یه روسری دیگه از صندلیِ بغل دستش برداشت و داد بهم.

-اینو چجوری سرت میکنی؟

اینم عین قبلی یه روسری مربع ساده بود، به رنگِ سبز سیدی! از قطر تا کردمش و سر کردم.

دیگه خیلی غر نزد، انگار حس کرده بود من  ناراحت می‌شم… گفت روسریم قشنگه، نه؟

از رو صندلی آخرین روسری رو هم برداشت و داد بهم، گفت اینم سرت کن ببینم چجوریه…

یه روسری مربع دیگه، با طرح گلدار…

اونم سرم کردم. دیگه در مورد روسری سر کردنم حرفی نزد، گفت این روسریه خیلی خوشگله،‌نه؟ آنتیکه!

شروع کردم روسری ها رو یکی یکی تا کردن که بهش پس بدم، گفت یکیش رو بردار

با لبخند و ایما و اشاره بهش گفتم که مرسی

دیدم هی داره اصرار میکنه. ریتام از پشت سر بهم گفت که فکر میکنه بهتره بردارم، داره واقعا اصرار میکنه و ممکنه ناراحت شه

منم قبول کردم، حالا کدوم رو بردارم؟

دوباره ریتا از اون پشت گفت سوال نداره که! سبزه رو!

برداشتم و تشکر کردم. داشتم تا میکردم که گفت بیا یکی دیگه هم بردار.

دوباره با ابزار قبلیم سعی کردم بگم مرسی و یکی دادین بهم و لازم ندارم و نگاهِ ملتمسانه به ریتا برای کمک…

: بردار،‌ میگه برای مامانت بردار از طرف من بده بهش

روسری آنتیکش رو هم داد که بدم به مامانم

سومی دستِ خودش بود و داشت تاش میکرد که یهو یه مکثی کرد

– ببینم، بابات چی؟ اونم روسری سرش میکنه؟

اینم عکسشون… =)

Advertisements

2 نظر برای “داستان‌های من و دونا ماریا ژوزه – روسری

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s