داستان‌های من و دونا ماریا ژوزه – دو ماهِ بعد

دو دلم که بدون هماهنگی برم یا نه… کتابا دستمه و نزدیکای خونشم…

در میزنم… بعد از مدتی صداش میاد… پنجره کوچیکی که وسطِ درِ خونشه رو باز میکنه، یکم نگام میکنه… چشاشو تنگ میکنه و بعد از چند ثانیه من رو به خاطر میاره… در و باز میکنه… بعد از روبوسی و احوال پرسی دستم رو میگیره و میبره تو اتاق خوابش… میگه بشینم روی تخت، و خودش روی چارپایه کوچیکی که جلو کمدشه میشینه. میچرخه به سمت در کمد که یه آیینه قدی روش چسبیده… همینطور که با من حرف میزنه، شونشو میگیره دستش و شروع میکنه با دقت موهاشو شونه کردن … نمیتونم زیاد جواب سوالاش رو بدم و به اجبار از تمام اجزای صورتم برای این کار استفاده میکنم…  بعد از اینکه از مرتبیِ موهاش مطمئن میشه، از روی کمدش یه اسپری برمیداره و به موهاش میزنه… به نظر میاد که دیگه راضی شده… میاد کنارم میشینه، یه پارچه که روش کلی گلدوزی شده رو میاره و بهم نشون میده وشروع میکنه توضیح دادن… اونطور که دستگیرم شد گفت که کارِ دستِ یه خانوم ۹۳ سالس. ولی الان شک دارم که نکنه کادو تولدش بوده… آخه تولدش همین چند وقت پیشا بوده…

کتاب آقای حکیم رابط رو میدم بهش و سعی میکنم بفهمونم که هدیه‌ایه از طرف معلمم به شما. به نظرم متوجه شد. ولی ازم در مورد بقیه کتابایی که دستمه میپرسه…  دوباره سعی میکنم بهش بفهمونم که اینا آهنگای محلی ایرانه. خوشحال میشه، دستم رو میگیره و میبره تو اتاق پیانو. میگه هر چی دوست داری بزن.

باز میکنم، خیلی هاش رو اسمشون رو هم نشنیدم. بالاخره چند تاشو پیدا میکنم و براش میزنم. تو این بین چند بار میره آشپزخونه به کارگرایی که اومدن لوله آب خونش رو درست کنن سر میزنه و برمیگرده… بعد براش امیرف میزنم، یادش میاد و کلی هیجان زده میشه! میره آشپزخونه، با کارگرش میاد. میگه یه بار دیگه بزنم، این دفعه برای سینیور…

از ایران میپرسه، از معلمم میپرسه و وقتی میگم حدودا ۵۰ سالشه (که فکر نکنم باشه) میگه پس جوونه! از مامان میپرسه، از نگار،‌از پسر فرانسویه… و اون بین، مثل همه جلساتی که قبلا با هم داشتیم،‌ سنم رو هم میپرسه…

شاگرد بعدی میاد، یه آقای دکتر ۵۰-۶۰ ساله… خیلی ازش خوشم نمیاد ولی آزاری هم نداره. به نظرم یه جوری نگاه میکنه… اولین بار که منو دید، تو چند تا سوال اول ازم پرسید که قلبم رو عمل کردم؟… ولی خوبیش اینه که زبونِ همو تا حدودی میفهمیم و من فوری از این موضوع استفاده میکنم که به دونا ماریا توضیح بده که این کتاب هدیس از طرف معلمم در ایران به شما. بعد کتابامو جمع میکنم و منتظر میشم صحبتش با کارگراش تموم شه که خدافظی کنم. میاد، بوسم میکنه، و با یه نگاه پر از امید ازم میپرسه که فردا هم میای؟ با تلاش فراوون و به کمک دکتر برا فردا قرار میذاریم. خدافظی میکنم و میرم به سمتِ آبرون…

در طول مسیر همش به این فکر میکنم که چرا تو این مدت پرتغالی حرف زدن یاد نگرفتم…

و این پست ته ندارد – سه نقطه

Advertisements

4 نظر برای “داستان‌های من و دونا ماریا ژوزه – دو ماهِ بعد

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s