ده سال پیش، چنین روزی…

IMG_6338-2

(ساعت ۶:۴۵)

: نینا! نینا جون! پاشو… پاشو داره ۷ میشه…

(صدای دمپاییش دور میشه…)

(چند دقیقه بعد دوباره صدای دمپایی نزدیک میشه…)

: اوا! هنوز که پا نشدی بچه! پاشو! آفرین! بدو دخترم،‌ دیر میشه

: چیه؟ حالت خوب نیست؟ پاشو یه آب به دست صورتت بزن، یه چایی بخور شاید حالت بهتر شه…

: بذار ببینم تبم داری؟ …

(میره مقنعشو سرش میکنه دوباره میاد)

: میخوای امروز نری مدرسه؟ چه درسایی دارین امروز؟

: اون دفعم سر دینی نرفتی، معلمه ناراحت نشه؟

: میخوای امروز نرو، ولی باید قول بدی اگه موندی خونه استراحت کنی…

(دوباره با عجله میره به سمت آشپزخونه)

:نگار! نگار جون تو حاضری؟

(برمیگرده میاد پیش من)

: الان حالت چطوره؟ میخوای منم نرم؟

(و دوباره میره آشپزخونه… صداش میاد)

: تو نگارو ببر برسون من بمونم ببینم نینا چشه، یکم براش سوپ اینا درست کنم شاید حالش بهتر شه

[ پس من رفتم پایین، به نگار بگو بیاد درو باز کنه…]

: نگار جون، زود چاییتو بخور، بیا این لقمه رو هم بگیر. بدو، بابا پایین منتظره در رو برا ش باز کنی… معطلش نذار…

.

.

.

: چیزی میخوری برات بیارم؟

: بیا، اینو بخور،‌ آب پرتقال و لیمو شیرینه،‌ برات خوبه

: الو، سلام حسین آقا، میتونم با شهین صحبت کنم؟ … نه چیزی نیست، نینا یکم حالت سرماخوردگی داره… الو شهین؟…

: بیا این قرصم بخور، خاله‌م میگه باید استراحت کنی!

:میخوای اگه حالت بهتر شد زنگ دیگه ببرمت مدرسه، ها؟

: حالا فعلا استراحت کن ببینیم حالت بهتر میشه…

.

.

.

: نینا جون، از شرکت زنگ زدن من باید برم، جلسه داریم. برات سوپ درست کردم رو گازه،‌ زیرشو خاموش میکنم ولی خواستی بخوری حتما گرمش کن، گرمش برات خوبه…

:حتما حتما هم حسابی استراحت کن! نشینی پای کامپیوتر و تلویزیون، چشات اذیت میشه. باید استراحت کنی تا حالت خوب بشه،‌ باشه؟

(دوباره صدای دمپاییاش میاد…)

: یه چند ساعت دیگم از این قرص یکی دیگه بخور، کاری چیزیم داشتی زنگ بزن من شرکتم.

: نهار هم از همون مرغ دیشب هست، فقط برات پلو تازه درست کردم، اونم گرم کن بخور.

: من درو از پشت قفل میکنم که کسی اومد تو نخوای پاشی بری براش درو باز کنی، این گوشی تلفنم میذارم بالا سرت اگه کسی زنگ زد. میخوای اصلا صدای زنگ رو قطع کنم تو راحت بخوابی؟ بذار حداقل کمش کنم…

: الو؟ نسرین؟ نه دارم میام… نینا یکم حالش خوب نبود… نه، دارم میام، ۲۰ دقیقه دیگه میرسم.

.

.

.

: نینا جون، پس من رفتم! قشنگ استراحت کن، تلویزیون و کامپیوتر هم تعطیل، بذار خوب استراحت کنی که فردا بتونی بری مدرسه، باشه؟

: میوه هم گذاشتم بیرون یخچال هر وقت تونستی بخور که برات خوبه.

:قرصم یادت نره! حالا من دوباره از شرکت بهت زنگ میزنم، باشه عزیزم؟

———

و من الان قدر بدو بدوهات رو خیلی بیشتر میدونم! دلم تنگ شده…

Advertisements

13 نظر برای “ده سال پیش، چنین روزی…

  1. اینجا… هفته پیش… تب… درد… یک کم بیشتر از ۱۰ سال پیش… همین خاطرات… فرنی با عسل… سوپ با لیمو ترش… قرقره یادت نره… چاشنی دخترونش کمتر… گیر به مدرسه رفتنش بیشتر…
    تف به این زندگی D:
    خوب میشی!

  2. روزی پسری به مادر درشتی کرد …….
    ………………
    مادر گفت:
    مگر خوردی فراموش کردی!

    معلومه تو چیزائی که خوردی فراموش نکرده ای. هر کس که از این حرفا گریه اش گرفته معلوم میشه هرچه خورده بوده فراموش کرده و با این حرفا یاد چیزائی افتاده که سالها پیش خورده بوده!!

  3. nina… pelle haye shahr-ara… ba servise madrese shoma miraftim khoonatoon… aatari bazi mikardim :D … negar Bach mizad…
    akhey! azizam… ma ham delemoon tange :-*

  4. ریدرم می گه پستت جدیده ، می خونمش فکر می کنم مریض شدی . ولی هم عکس رو یادمه هم نوشته ات . میام تاریخ رو نگاه می کنم می بینم قدیمیه . شوخی داری با ما ؟ :دی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s