دانشگامون!

منو یاد خیلی چیزا انداخت! یاد خیلی روزا!

اولین بار که رفتم توی اون آمفی تئاتر، هیچکسو نمیشناختم! نیما گفته بود تمرین کانون موسیقیه، بیا و با بچه ها آشنا شو… تازه!! یه پیانو رویال یاماها هم داریم!

انقدر جمع صمیمی بود که خیلی زود با همشون دوست شدم…

۲ هفته بعد تو کنسرت شرکت کردم! برای من اولین بود و برای اون آمفی تئاتر نمیدونم چندمین! آهنگ نینا رو که نیما برای فلوت، پیانو و ویلون سل تنظیم کرده بود رو هم زدیم!

آنتراکتا! باید ۳-۴ نفرو میذاشتی بیرون تا حواسشون باشه گرگا (حالا سیاوش و سالار و دار و دستش یا هر کی دیگه) قبل از تموم شدن قسمت اول اجرا نریزن همه شیرینیا که برای پذیرایی چیده شده بود رو بخورن یا بچپونن تو جیباشون! یه عده هم بسیج میشدن تو کلمنایی که کنسرت به کنسرت درشون باز میشد و میدیدی پر از کپکه (از کنسرت قبلی!) شربت درست کنن برای مهمونا!

نیمام همیشه تا دقیقه ۹۰ داشت دم در با حراست چونه میزد که مامان بابا و دوستای ما رو راه بدن!ء

پوستر، نور، صدا، بلیط، بروشور… آره! یه عده هم تو سایت و کپی مشغول بروشور بازی بودن

همیشه روز کنسرت آقای کلالی میومد با یه عشقی پیانومون رو کوک میکرد، بعدم ارزون حساب میکرد و تو فاکتور زیاد مینوشت که بلکه ما از مرکزی بتونیم یکم بیشتر پول بگیریم خرج کانون رو یکم جبران کنیم!

مرکزی که میرفتی، صد بارم که میرفتی! حالیش نبود، دوباره دم در از آدم کارت شناسایی میخواست. چند دقیقه که منتظر آسانسور میشدی، میفهمیدی که امروزم مثل روزای قبل،‌آسانسور به تو نمیرسه و باید از پله بری!  پله های تنگ و کثیف رو تند تند میرفتی بالا. بعضی وقتا یهو با صورت میرفتی تو شکم یه استادت که کلاسشو نرفته بودی که بری دنبال کارای کنسرت!

حالا تازه دردسرا شروع میشد! اول خانوم نغمه میخواست در مورد انتخابات کانون ریاضی باهات حرف بزنه و اصلا حالیش نبود برای کار دیگه اومدی! بعد آقای حشمتی سعی میکرد خیلی صمیمی دعوتت کنه به اتاقش و سرت رو گرم کنه بلکه یادت بره با کی کار داشتی! و گاهی اوقات هم کار میکرد، مثل الان! یادم نمیاد اسم آقاهرو! آقایی که همیشه میگفتن سرش شلوغه و یکی تو اتاقشه و کار مهم دارن ولی در همون حین که  حشمتی داشت سرتو گرم میکرد، بوی کباب رو حس میکردی و میدیدی ظرفش رفت تو اتاق همون آقا با کارای مهم!

آقای حشمتی خیلی دلش میخواست خودشو علاقمند نشون بده و باهات ارتباط بر قرار کنه، ولی متاسفانه اولین شرط برقراری ارتباط که نگاه کردن به طرف مقابلته رو بلد نبود!

بعد میرفتی دفتر بازارگان! کلی منتظر میشدی… همیشه یه عده از کسایی که منتظر بودن رو میشناختی:

– میخوام خوابگاهمو عوض کنم

– خدا رو شکر درسم تموم شد از این خراب شده راحت شدم،‌فقط مونده همین چند تا امضا که اونم بگیرم راحت میشم!

– برای ایام فاطمیه میخوایم مجوز مراسم بگیریم

– نه چیز خاصی نیست، یه مشکلی برا درسام پیش اومده میخوام با بازارگان صحبت کنم…  و بعدا میفهمیدی به خاطر مشروطی میخوان اخراجش کنن

– میخوایم تو دانشکدمون افطاری بدیم

برخوردش انقد خوب بود که هر دفه فکر میکردی چه موجود مهربونی، حیف که مجبور تو این سیستم کار کنه ولی …

خانوم مرتضوی، فقط شرطمون یادتون نره! جدا نشستن دخترا و پسرا تو کنسرت شده بود پیش شرط!

دو شب کنسرت با هزار بد بختی تموم میشد، و ازش فقط یه دفتر نظرات و پیشنهادات میموند که معمولا چند نفری توش نوشته بودن ایول نوید شاهنگیان! و بقیه هم به نوعی از دوستاشون تعریف میکردن و چند نفریم میشدن که قلبا تشکر میکردن و تشویق برای ادامه کار کانون… فحش و بد و بیراهم که جای مخصوص خودشو داره تو این دفترا

کنسرت کلاسیک و روز زن! همیشه کار صدف بود که بره خوش آمد بگه و روز زن رو تبریک بگه و من مدل حرف زدنش رو دوست داشتم… و البته تذکر برای خاموش کردن موبایل ها و نویزهایی که همیشه وجود داشت…

تنها باری که یادم میاد رفتم تو اون آمفی تئاتر که هیچ ربطی به کانون موسیقی نداشت، مناظره ای بود که انجمن اسلامی گذاشته بود بین اون مرتیکه که انقلاب درس میداد (؟) و نسرین ستوده و شادی صدر در مورد حقوق زنان! آمفی تئاتر تا خر خره پر شده بود از آدمایی که نه شادی صدر و نسرین ستوده رو میشناختن نه حقوق زنا براشون مهم بود، فقط اومده بودن که آقای (؟) رو هو کنن که یکم خالی شن و نسبتا هم خالی شدن… اتفاقا منم انقلاب شده بودم ۸!ء

وای یاد خیییییلیییییییی چیزا افتادم! خیلی فرا تر از آمفی تئاتر و پیانو، کانون موسیقی و دانشکده برق، مرکزی و آقای آبدارچی که زمستونا که معطل بودیم بهمون چایی میداد تو اتاقش! مسیر علوم به برق و بر عکس! دوستای خوبی که همیشه سعی میکردن سر کنسرتا هر جور شده کمک کنن که کمتر عصبی بشیم! فلافل، موشای تو جوب سیدخندان، بچه هایی که اومده بودن کلاس کنکور به زور! آقاهه که کنار پل بساط لوازم آرایششو پهن کرده بود برای فروش… دفعه بعد حتما یه بار شریعتی رو از بالا تا پایین میرم!

سوپر گلستان رو هم خیلی دوست دارم! مغازه داراش همیشه خوش اخلاق و مودب بودن با لهجه ترکی… ظهرای ماه رمضون میرفتیم الویه و خیارشور و کالباس و نون و نوشابه میخریدیم و میرفتیم تو کانون ریاضی افطار میکردیم! و میخوردیم، خیلی بیشتر از یه نهار معمولی!

Advertisements

10 نظر برای “دانشگامون!

  1. منو بیتا یه مدت گیر داده بودیم بعد کنسرتها این کلمن ها رو حتماً ضد عفونی کنیم اما همیشه دفعه بعد درشو باز می کردیم می دیدیم کپک زده.
    اون آقاهه کوشکی بود تو مناظره با شادی صدر…
    آقای سلیمانی یادت رفت راستی. اون راسی راسی خوب بود.

  2. اون آقا تپل حراستیه در صنایع یادته که دوست داشت با ما دوست بشه بیاد تار بزنه؟ سال آخر ؛ آخرین سالی که ایران بودم، آخرین کنسرتی که از خواجه نصیر دیدم اومد بالاخره روی سن. به آرزوش رسید!

  3. یکی از خنده دار ترین صحنه ها ، عمار و سالار و مهتی بودن که همیشه پشت در آمفی رو زمین ولو بودن منتظر بودن فرصت شه برن تو ؛ هنگامه سمج کوتاه نمیومد. اون سالی که من عضو شورا بودم یه بار رفتم به هنگامه گفتم بذار بابا برن تو ! گفت : نه!همین. بی هیچ بحثی.مهدی اومد آلمان.به همون روش شاید:))

  4. نینا،دلم تنگ شد یهو برای همه ی اون روزا که دیگه نمی شه همه ی اون آدماشو یه جا جمع کرد.
    راستی آی پادت خیلی باحاله! خفن شدی یار سامری!!
    آهان یه راستی دیگه. شما نفر دوم من هستی! خیلی وقتا هم بودی و خودت خبر نداری!
    ادیدم. دو نقطه دی

  5. نتونستم منم ننویسم بچه ها…واقعا یادش به خیر….اون مرتیکه لجن طبیب زاده رو یادم نمیره…چقدر عذاب داد مارو…و البته خاطرات خوب….وریلکسی نینا تو جلسه های کانون… حمایت بی شائبه از دبیر وقت…آخرش البته از هممون شاکی شدیاااا….تبریز یادتونه بچه هاا؟ یکی از قشنگ ترین خاطراتمه…فرناز برخورد اولمون تو جلسه کانون بود…من مسول جلسه بودم یکم جو گرفته بودم…تو هم ترسیده یکم..

  6. نیناهه ی عزیزم
    آشنایی من با کانون که اصلا خود تو بودی یه روز بهم گفتی تو که اینقدر به آواز علاقه داری بیاتو کانون ما گروه کر داریم و منو با نیما آشنا کردی
    بازم بنویس

  7. ا ا منم اونجا اجرا كردم يه بارم با خودت زدم چرا از من ننوشتي .ولي به منم خوش مي گذشتا يه جور مفت خوري بود كاراشو ديگران مي كردن حالش مال ما بود

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s