فاصله

ballon ziad

 

تعجب

خوشحالی و یکم نگرانی از آینده

هرچی نزدیکتر می‌شدم خوشحالیم کمتر میشد، نگرانی بیشتر

در کل نمی‌تونستم قضیه رو هضم کنم و منتظر بودم اتفاق بیفته

بالاخره موقع سفر شد

هر روز دوستامو دور خودم جمع میکردم چون نگران بودم دلم تنگ شه که برای مدت طولانی نخوام ببینمشون

دوستایی که بعضیاشون رو هر روز میدیدم و یه روز که نمیدیدم دلتنگشون میشدم

و دوستایی که سالها بود ندیده بودم و از طریق تلفن و اینترنت ارتباطم رو باهاشون حفظ کرده بودم

خیلی برام مهم بود که با همه دوستای نزدیک و دورم در ارتباط باشم

مامان همیشه میگفت انقد دور خودت رو شلوغ میکنی و انقد وقتتو با دوستات میگذرونی که به هیچ کاریت نمی‌رسی! شاید راست میگفت… ء

هرچند شب تولدش به خاطر بعضی از همین دوستای زیادم اشک تو چشاش حلقه زده بود! اون دسته گل! باورش نمی‌شد! ء

 

!اومدم اینجا، پیش خودم فک میکردم یه قدم بزرگ برداشتم به جلو! خونه خودم، پول خودم، زندگی خودم 

مسافرت تنهایی، بدون اینکه بابا صد جور سین جین کنه که کجا میری و با کی

بدون اینکه مامان در طول سفر صد بار زنگ بزنه و از نگرانیا و نصیحتاش برام بگه

بدون اینکه بترسم پلیس بگیرتم

بدون خیلی چیزا… که باعث می‌شد حس «روی پای خودم» و «بزرگ شدن» تو خودم بکنم

حسی که معلوم نبود حالا حالا ها بتونم تو ایران بکنم

خیلی دلم تنگ می‌شد ولی فک می‌کردم دارم تجربه‌‌ی با ارزشی می‌کنم

 

انتخابات نزدیک شد

با نگار شروع کردیم 

سبز شدیم

سیاوش از آلاباما می گفت رفته مطب دکتر و رو جلد یکی از مجله‌ها عکس رییس جمهور بوده، اونم از خجالت سریع مجله رو انداخته زیر میز که کسی نبینه

تمام مدت سعی میکردم نظر همه رو بپرسم

ایده‌های قشنگ به ذهنامون میرسید برا اینکه چجوری مردم رو تشویق کنیم که رای بدن … و از خودمون خیلی راضی بودیم

امیدوار

مناظره‌ها!! شده بود یه سرگرمی! جلویز! رامین برام از اسکایپ مناظره رو پخش می‌کرد و هروقت دلش می‌خواست قطعش می‌کرد، نقدش میکرد، می‌خندید! صدف، امید!ء

بعد مناظره ها هم تغییر رنگ‌ها و عوض شدن عکس و استتوس‌ها توی فیس بوک و اینور و اونور

بحث با آقا معممدی و خان داداش

خیلی امیدوار

اول به دو مرحله‌ای کردن انتخابات

بعدا حتی امیدمون انقدر زیاد شده بود که سعی می‌کردیم یه عده رو توجیه کنیم رای استراتژیک سبز بدن

برام انتخابات مهم‌تر از درسام شده بود، شاید بهانه‌ای بود برای تفریح و از زیر کار در رفتن

 

روز انتخابات شد و من با روحیه خیلی خوب! انقدر که تمام ناراحتی که از بهروز داشتم رو فراموش کردم و باهم همسفر شدیم به سمت سفارت

اولین مهر رای توی پاسپورت! سر کردن روسری که دلم واقعا براش تنگ شده بود! کلی عکس با در و دیوار سفارت و ایرانیای جدید و کاغذای سبز و سفید و قرمز و علامت پیروزی و انگشت اشاره آبی! ء

تو سفارت گفتیم برا برنامه‌های فرهنگی حتما خبرمون کنن، آدرسامون رو هم دادیم، من پیانو هم می‌زنم! ء

 

کم کم شروع کردن به اعلام نتایج انتخابات

مدام میشنیدم حالا شهر‌های بزرگ مونده… هنوز وقت هست… اینا فقط رایای شهرستانای کوچیکه

عکسای فیس بوک عوض شدن

مردم مبهوت

تو فیس بوک مدام سوتی‌های مختلف در مورد نتایج انتخابات در میومد و همه برا هم میفرستادن

خنده‌های تلخ همراه با ناباوری

تا اینجا همشو لمس کردم، همه رو باور کردم

 

کودتا!!! قبلا هم شنیده بودم، ۲۸ مرداد. فکر میکردم معنیش رو هم میدونم

ولی شک کردم، از مامان یه بار دیگه پرسیدم

فکر کنم هنوزم نفهمیدم! ء

فیلتر کردن سایتا، قطعی اس ام اس، خیلی اتفاق عجیبی نبود

خیابونا پر از پلیس

بازم عجیب نبود

ولی راهپیمایی روز دوشنبه! بی نظیر! عکس و فیلماش همه جا پخش شد، سریع! تو فیس بوک پخش میکردم و هنوز افتخار میکردم 

کم کم داشتم به فاصله‌ای که از همه چیزایی که همیشه میترسیدم ازشون فاصله بگیرم، گرفتم، پی میبردم!ء

چنر نفر هم آخر تظاهرات کشته شدن! احتمالا لات بازار شده و دعوا، بازم خیلی دور از انتظار نبود برام

فاصله

یوتیوب و فیس بوک تو ایران فیلتر شده ولی هنوز هم فیلم کشتار آپلود میشه! چند روزه که فهمیدم به دیدن فیلم آدمهای تیر خورده که دارن جون میدن عادت کردم! خونی که یه بار توی پارک سعادت‌آباد دیدم و به زور خودم رو نگه داشتم که غش نکنم. و این رو همیشه به عنوان یه خاطره خنده دار از ضعفم در مقابل دیدن خون تعریف میکردم! خونی که هرچی سعی می‌کردم به خودم بفهمونم اینا فیلمه، بازم تواناییه دیدنشو نداشتم! وقتی لخته خون از زانوم از توی اون لوله خارج میشد، مور مور میشدم! ولی الان صفحه فیس بوکم شده پر خون! همه اون عکسایی که روزای اول رنگ عوض میکردن در جهت حمایتشون از کسی که حس میکردن بهتره،‌ الان پر از خون شدن. تو پاریس میگفتن بیاین ساده پرینت بگیریم و بعد رو هرکدوم از پوسترا یه جور متفاوت خون بپاشیم! نمی‌دونم فقط من هنوز باورم نشده که اینا همون خونه یا اینجا همه مثل منن! ء

رفتم لیسبون، رفتم پاریس، رفتم بروکسل

برای کمک گرفتن و نجات! ء

اون شبی که با نیلوفر و نسترن چت کردم رو نمی‌تونم فراموش کنم! اونا هیچوقت دوست نداشتن با من حرف بزنن، من اینو حس می‌کردم. همیشه مشغول کار خودشون بودن و چیزی از خودشون بروز نمی‌دادن! ولی اون شب از فاصله ۵۰۰۰ کیلومتری بهت و وحشت رو تو حرفایی که تایپ میکردن می‌خوندم، از ترسشون می‌گفتن، از غریب بودن خیابونا، از شعور مردم

باز هم فاصله رو بیشتر حس کردم

خجالت می‌کشم تو فیس بوک بنویسم بیاین به دادمون برسین، خجالت میکشم فیلم‌هایی رو پخش کنم که توش دارن ایرانی رو می‌زنن! بدم میاد خون پخش شده تو اینترنت! ء

دیگه نمی‌دونم چیکار کنم، مدام صفحه نگار و چند نفر دیگه رو چک می‌کنم، هرچی اونا پخش کردن من هم پخش می‌کنم. هر چی نگار می‌گه پخش نکن رو سریع می‌رم پاک می‌کنم… دیگه خودم نمی‌تونم تصمیم بگیرم، من خیلی دورم

نزر از انقلاب نارنجی میگه، استادمون از جنگ تو پرتغال که خوشبختانه هیچ کشته‌ای نداد! هیچوقت تاریخ رو دوست نداشتم! همیشه تعداد مرده‌ها رو به صورت عدد و آمار میدیدم! ولی الان…؟

می‌خونم می‌خونم می‌خونم… می‌بینم می‌بینم می‌بینم. بعد گریه می‌کنم! و بعد همه چی تموم می‌شه! میرم خرید و سفر و تولد… متنفرم! ء

دندونامو به هم فشار می‌دم. این یکی نمی‌دونم چرا تموم نمی‌شه… تو خواب و بیداری!ء

وقتی از ماشین حمید پیاده می‌شدم گفت فک کنم حالا حالا ها خوابت نبره…ء

 

حرکت بعدی، رها کردن بادکنک سبز به آسمونه، روز جمعه ساعت ۱. توش خون نیست و فکر نکنم بتونن از توش خون بیارن بیرون! خیلی از این بابت خوشحالم وخیلی به نگار اصرار می‌کنم که کمک کنه ایونتش رو تو فیس‌بوک بسازیم، زبون انگلیسی خیلی مهمه! باید همه بدونن! غیر فارسی زبونا! خیلی مهمن!ء

 

The Police forces are making it hard for our green movement on the street. Then lets take it to the sky!

.
.
.

GREEN BALLOON FRIDAY for IRAN

IRANIANS ARE PAINTING THE SKY GREEN, LET’S JOIN THEM

Host : WHERE IS MY VOTE?

Network : Global

Date : Friday, June 26, 2009

Time : 1:00pm – 2:00pm

Location : In your balcony

Description

WE WILL PAINT THE SKY, GREEN. IN IRAN, AND AROUND THE WORLD. 
—————————————————–

Are you angry with the Iranian government and how it is treating its own citizens? Take a deep deep breath.. now blow it all to a green balloon… and send it up to the sky on Friday afternoon, wherever you are. Just like millions of Iranians, who are going to paint the sky green on Friday June 26 at 1pm Tehran time. The Police forces are making it hard for our green movement on the street. Then lets take it to the sky.

 

آسمان شهرمان را سبز میکنیم

.همه بغضتان را بدمید توی یک بادکنک سبز و بسپاریدش به آسمان
:این کار چندین فایده دارد

بچه هایی که اینروزها مدام صدای تیرشنیده اند و بوی دود و آتش خورده اند شاد میشوند
آسمان شهرمان هم مثل دلمان سبز میشود 
دوستانی که از نماز جمعه برمیگردند سرشان را میگیرند بالا که بادکنک ها را ببینند و خدا را چه میدانید شاید خدا را هم دیدند 
بادکنک اگر تیر بخورد خونی ندارد که بریزد که همه را ماتم زده کند 
باید هر کاری که میشود کرد که مبارزه مان مسالمت آمیز باشد

زمان: جمعه همین هفته
یک بعدازظهر
مکان: بالکن خانه تان 

برای اینکه بادکنک برود هوا، میتوانید از دود سیگار استفاده کنید یا گاز مخصوص
قبل از آنکه در هر مغازه بادکنک فروشی یک پلیس کاشته شود، زودتر تا میتوانید بادکنک سبز بخرید یا رنگی و سبزش کنید و چند نوار سبز به تهش ببندید و از پنجره بفرستید بیرون

==============

هر جای دنیا که هستین جمعه ساعت ۱ از بالکن خونتون بادکنک سبزتون رو بفرستین هوا. اینجوری شاید یکم دلمون باز بشه…ء

http://www.facebook.com/event.php?eid=120173639687&ref=mf

 

Advertisements

4 نظر برای “فاصله

  1. nina to kojaee? az vaghti nemiai man engar vel shodam tu tariki. koln, dortmund, emruz namaieshgahe axe IRAN tu uni… ama engar daram sar be divar mikoobam.

  2. avlin baare ke weblogeto mikhunam.man iranam…vali tamame chizhaayee ke gofty sharhe haale mane,va sharhe haale har irani…vaghty mikhundam harfato hey migoftam che ghashang neveshty….amma kash chenin matni neveshte nemishod…nemidunam kaash delemun gerefte nabud…nemidunam.nemidunam

  3. گریم گرفت وقتی خوندم، خیلی همه چیز خلاصه و ساده و واضح بود، ولی باور کن اگر اینجا بودی هم فاصله بود، برای من که هست، فاصله خیلی زیاده وهی نمیفهمم، حتا وقتی توی خیابونم ، حتا وقتی فرار میکنم بین یه عالمه آدم دیگه، حتا وقتی صحنه ها رو واقعی میبینم نه از پشت مانیتور، فاصلش قرنهاس! نه فرسنگها! واقعن قرنها از چیزی که منتظرش بودم و برام بدیهی بود که دیر یا زود بدست میاریمش دوره همه چی و هی نمیفهمم که حالا چی؟

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s