فرهنگ بى فرهنگى جهانى

نوامبر 1, 2016

 با دوست ايرانى (دختر) و دوست آلمانيش (پسر) نشستيم تو ماشينِ دوست ايرانى و تو شلوغىِ پمپ بنزين، سعى ميكنيم سريع ترين مسير به یکی از پمپ‌ها رو پيدا كنيم.

پسر آلمانى: بچه ها ميدونستين تو عربستان خانوما اجازه رانندگى ندارن؟

ما یکم قیافمون میره تو هم: اوهوم…

پسر آلمانى: به نظرِ من تو آلمان هم بايد اين قانون رو بذارن، آخه خانمای آلمانى واقعن بلد نيستن چجورى رانندگى كنن.

دوست ايرانيم با دهن باز بهش نگاه میکنه و بعد رو میکنه به من: شنیدی چی گفت نینا! انگار فرق نداره از چه فرهنگى باشى، گويا همه جاى دنيا وضع همينه…

پسر آلمانى: ا چطور؟ تو ايرانم خانوما بلد نیستن درست رانندگی کنن؟

خاطراتِ مادرانه کودکانه

اکتبر 16, 2016

کلاس سوم دبستان بودم. وسط سال تحصیلی بود که از پاریز* اومدیم تهران. همینطوریش که من از شهرستان اومده بودم، لهجه داشتم، خجالتی هم بودم، کوچیک تر از همه هم بودم – آخه من یه سال زود مدرسه رو شروع کردم -. همه اینا رو اضافه کن به این که وسط سال تحصیلی بود و من شاگرد جدید.

 چون درسم خوب بود، تونستم یواش یواش خودم رو تو دل معلممون جا کنم و معلممون هم که خیلی زنِ نازنینی بود – احتمالن به خاطر همین که شاگرد جدید بودم، خجالتی بودم، و اینکه درسم خوب بود – کلی هوامو داشت و سعی می‌کرد بهم اعتماد به نفس بده… کم کم داشتم اعتماد بچه ها و معلم رو به خودم جلب می‌کردم.

تا اینکه یه روز معلممون بهمون یه مشق داد و گفت تا هفته دیگه برین تحقیق کنین و اسم هر چی شاعر که می‌تونین رو پیدا کنین، بنویسین و بیارین تا سر کلاس بخونیم. هفته سختی بود. هر روز میرفتم خونه و اصرار و اصرار به خانواده که به من اسم شاعر بگین که بنویسم. کلی اسم نوشته بودم ولی باز هم اصرار داشتم که باید بیشتر بنویسم.

بابام خدا بیامرز هر شب بهم می‌گفت: «شهلا جان همینایی که نوشتی خیلی زیادن، انقدر نگران نباش. همینا کافی هستن.» اما من فقط صد تا اسم نوشته بودم و بچه های کلاس همه می‌گفتن دویست سیصد تا اسم نوشتن. دلم نمی‌خواست تو این کلاس جدید خیلی عقب تر از بقیه کلاس باشم. خلاصه اصرار من ادامه داشت.

آخرِ سر یه شب بابام که می‌دید خیلی نگرانم، بهم گفت: «شهلا جان گولِ این بچه های تهرونی رو نخور، اینا حرفِ الکی زیاد می‌زنن، باور نکن.» ولی خب من حرف بابامو قبول نکردم و به پرس و جو ادامه دادم.

بالاخره روز موعود فرا رسید. معلممون که اومد سر کلاس، ازمون پرسید کی فکر میکنه از همه بیشتر اسم نوشته؟ من که مطمئن بودم خیلیا خیلی بیشتر از من نوشتن، اصلن به روم نیوردم. یکم گذشت… معلم از دو سه نفر پرسید چند تا شاعر پیدا کردن و جوابا همه در حد پنجاه شصت و فــــــوقش صد تا بود. کم کم جرات پیدا کردم. دستم رو گرفتم بالا…

معلم: تو چند تا؟

مامان: خانوم ما دویست تا

معلم: دویست تا؟؟؟؟

مامان: بله خانوم

معلم:دویست تا شاعر؟ آفرین!! بچه ها یه دست برای دوستتون بزنید که تونسته انقدر شاعر پیدا کنه… دفترت رو بیار اسما رو بخون که همکلاسیات هم با اسم شعرا آشنا بشن.

.

.

.

من: حالا مامان… واقعن اسم دویست تا شاعر از کجا آوردی؟

مامان: از کجا؟ همه رو کچل کردم! بابا و مامانم رو، دایی ها و خاله ت رو، تمام اون یک هفته هر جا میرفتیم از آدما اسم شاعرایی که بلد بودن رو می‌پرسیدم و یادداشت میکردم… تازه! یه سری از اسمایی که بابا اينا بهم گفته بودن رو حذف کردم چون فکر میکردم اینا شاعرِ واقعی نیستن و صرفن همشهريامونن، یا اسماشون خنده دار بود و می‌ترسیدم سر کلاس بچه ها مسخرم کنن

مثل باستانی پاریزی، سعیدی سیرجانی، وحشی بافقی، حسین گل گلاب، …ء

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*پاریز بخشی از شهرستان سیرجان در استان کرمان

**مامانم شدیدن نگرانه که عددا رو از ۵۰ سال پیش درست یادش نمونده باشه و به من اطلاعات غلط داده باشه. منم بهش قول دادم هر جا داستانش رو تعریف کردم تاکید کنم که عدد ها خیلی دقیق نیستن ولی نسبت ها حدودن همینن :)

أعطونا الطفولة

اوت 18, 2016

ای کاش واقعن بچه ها به همون اندازه که بزرگا فکر میکنن، متوجه مسائل اطرافشون نبودن…

غنی بو حمدان – ۹ ساله از کشور سوریه – وسط شعری که داره برای مسابقه می‌خونه، درست جایی از شعر که صبحت از زیبایی خورشید و دسته کبوترا میشه، گریه‌ش میگیره و نمیتونه به خوندنش ادامه بده…

…Our sky is asking, it’s asking the days»
[…Where is the beautiful sun and the flocks of pigeons…]
My land is small… like me, it is small
«Give us childhood give us peace
أعطونا الطفولة
اعطونا…
اعطونا…
اعطونا السلام
لینک ویدئو:
 https://www.youtube.com/watch?v=Kc1yfZngUms

مصاحبه

اوت 9, 2016

زياد ازم سوال شخصى نپرسيد. فقط يه جا وسط سوالاى تخصصى يهو پرسيد: هدف كوتاه مدت و بلند مدتت چيه؟

طبق معمول يكم دست پاچه شدم. يكم «مثلن» فكر كردم. آخرش هم يه جواب چرندى دادم و خدا رو شكر كردم كه از روى اين سوال هم بدون تلفات رد شديم…

پرسيد: اگر بخواى از خودت تو ١٠ ثانيه تعريف كنى، چى ميگى؟

پرسيدم: از خودم؟

و خوشحال از اينكه با اين سوالم ٥ ثانيه از وقتم رفته، گفتم: خلاقم…

و ٢-٣ ثانيه آخر رو هم سكوت كردم…

از اون موقع تا الان  هر از گاهى ياد سوالاش ميفتم و ميبينم هنوز براش جواب ندارم…

#هدف_كوتاه_مدت و #هدف_بلند_مدت

 خاطرات دانشجويى – زنگ ورزش

ژوئیه 28, 2016

اين اخبار المپيك منو ياد يه خاطره انداخت از روزاى دانشجويی…

سال ٨٤ يا ٨٥ بود… با كلى بدبختى ١٠ نفر جور كرديم كه تيم بسكتبال دانشگاهمون بتونه تو مسابقات دانشگاه های کشور شركت كنه… با كلى بدبختى تمرين می‌ذاشتيم تو سالنى كه كلن دست پسرا بود مگر اينكه خلافش ثابت بشه…

برای اینکه بتونیم از سالن دانشکدمون استفاده کنیم، يا بايد ١٢ تا یک ظهر – ظلِ گرما – می‌رفتيم تمرين، و بعدش خيسِ عرق، مانتو مقنعه سرمون می‌كرديم و برمی‌گشتیم سر كلاسامون، يا بايد غروبا بعد اینکه کلاس هممون تموم می‌شد، می‌كوبيديم می‌رفتيم دانشكده مكانيك تو خاك سفيد که اون زمان معروف بود به محله معتادا….

اين بین يه مربى هم داشتيم كه به دليل هزار تا مشكل شخصى، يكى در ميون نمی‌تونست تمرينا رو بياد. اونايى رو هم كه می‌ومد، فكر كنم به خاطر رفاقتش با چند تا از بچه هاى با سابقه تيم و علاقش به بسكتبال ميومد، نه اينكه خدايى نكرده از تربيت بدنى چيزى بهش برسه…

بالاخره خودمون رو با هر بدبختى بود رسونديم به مسابقات. روز مسابقه ديديم خبرى از سرپرست و مربى نيست و هيچكس نيست كه حتى قبل شروع بازی ها اسم بازيكنامون رو بده دست داورا. بعد از کلی دستپاچگی یکی از بچه ها پیشنهاد داد که زنگ بزنیم تربيت بدنى و ببينيم آیا کسی قراره بياد به دادمون برسه یا نه. با کلی مکافات موفق شدیم با تربیت بدنی تماس بگیریم و ماجرا رو بهشون بگیم. در جواب بهمون گفتن كه سرپرستتون «آقا»ى فلانيه اينم شمارش… خودتون بهش زنگ بزنيد ببينيد كجاست…

آقا؟؟؟؟ آقا؟؟؟؟

سرتون رو درد نيارم… زنگ زديم «آقا» فلانى و «آقا» فلانى كه مطمئن بود تو «خوابگاه دختران» و تو يه سالن ورزشى پر از دختر هيچ جوره نمی‌تونه كمكى بكنه، با خانواده رفته بود شمال!

برسد به دست #تربيت_بدنى_دانشگاه_خواجه_نصير!

#سيما_ليموچى #المپيك

پرتغال نامه

ژوئن 2, 2016

بالاخره سفر فشرده ما به پایان رسید… ماشینی که کرایه کرده بودیم رو پس دادیم و سوار شاتل کمپانی شدیم که ما رو برسونه به فرودگاه.

همینطور که نشسته بودیم و تند تند خاطرات سه روز گذشته رو مرور می‌کردیم، آقای راننده به پرتغالی ازمون سوالی می‌کنه. میدونم که تا آینده ای نا معلوم، این احتمالن آخرین باریه که میتونم با سواد پرتغالی ناقصم، با یک پرتغالی یک مکالمه پرتغالی داشته باشم… خیلی دلم میخواد تلاشم رو بکنم که حرفش رو بفهمم و به پرتغالی جوابش رو بدم. ولی چون دیرمون شده، پشیمون می‌شم. به انگلیسی ازش می‌خوام که حرفش رو تکرار کنه.

: پرسیدم که همین الان باید برین؟ یا می‌تونیم یه دو دقیقه صبر کنیم؟

یه نگاه به وَنِ خالیش میندازم که فقط ما دو تا با کوله هامون روی دو تا صندلی آخرش نشستیم

– حقیقتش دیرمون شده… ولی اگر فقط دو دقیقه ست خب صبر می‌کنیم…

 یکم مِن مِن می‌کنه…

: نه خب منظورِ منم از دو دقیقه، دو دقیقه پرتغالیه. یعنی… شما بگو… (میزنه زیر خنده)… بیست دقیقه…

فارو – بهار ۹۴

مادرانه

ژوئن 1, 2016

حالت تهوع عجيبى داشتم، از صب چند دفعه بالا آوردم و هيچى هم نتونستم بخورم. ديشب از يه سفر فشرده ٤ روزه برگشتم و حالِ بدم ميتونه از خستگى باشه.

انقدر حالم بده كه نميتونم برم سر كار… به رييسم ايميل ميزنم و بهش ميگم احتمالن مسموم شدم و نميتونم بيام سر كار. بعد ميرم توى تخت دراز ميكشم چون كار ديگه اى از دستم بر نمياد. سعى ميكنم خوابم ببره…

صداى در مياد. مامانه، تازه از كار برگشته، خسته. مطمئنم كه اولين كارى كه ميكنه اينه كه مقنعشو در مياره. از تو اتاقم صداشو دنبال ميكنم…  كليدشو آويزون ميكنه دم در، دمپايياشو ميپوشه و ميره سمت آشپزخونه… كيف و كيسه هاى خريدشو ميذاره تو آشپزخونه. بعد صداى دمپاييش بهم نزديك ميشه. ميبينه بيدارم، يه لبخند خسته اى ميزنه و حالم رو ميپرسه. بهش ميگم بهترم ولى هنوزم خوبِ خوب نيستم.

: از صب چيزى خوردى؟

– نه! اومدم بخورم بالا آوردمش

ميشينه كنارم رو تخت و همينجورى كه نازم ميكنه ميگه الان چطورى؟ به نظرت ميتونى چيزى بخورى؟

– گشنه كه هستم ولى نميدونم. چى بخورم مثلن؟

: اينجور موقع ها بهترين چيز پلو ماسته. بذار پلو تازه بذارم. ماست تازه هم خريدم. اه ديدى يادم رفت نوشابه بخرم! خاله معمولن ميگه نوشابه سياه هم دلو آروم ميكنه… الان ميرم برات ميگيرم ميام.

با كمى شرمندگى ازش تشكر ميكنم. ميگم نميخواد برى، زنگ بزن بقالى سر كوچه مياره.

: آره بهش فكر كردم ولى آخه زشته تو اين گرما به خاطر يه نوشابه بكشونمش تا اينجا. يه دقيقست، خودم ميرم.

ميره آشپزخونه. انگار گرما و خستگى وزن سنگين ترى دارن. تلفن رو برميداره و سفارشش رو ميده.

: زنگ زدم گفت الان مياره. سه چهار تا چيز ديگم گفتم بياره، روم نشد فقط بگم يه نوشابه (ميخنده)

ميره اتاق و مانتو مقنعشو در مياره و لباساشو عوض ميكنه. بعد ميره دستشويى و دست و صورتش رو ميشوره. و بعد دوباره ميره آشپزخونه. صداى خالى كردن كيسه ها و جا سازى خريدا تو يخچال و كابينتا مياد.

صداى ظرف شستن، صداى پلوپز، صداى اف اف، صداى در و صداى گرفتن كيسه خريد جديد…

سر و صداها انقدر بلند ميشه كه از خواب ميپرم. به اطرافم نگاه ميكنم، زير پتو يكم عرق كردم. حالت تهوع ندارم ولى سردرد بدى دارم. گشنمه. موبايلم كنارمه. دوستام مسيج زدن و حالم رو پرسيدن. پنجره بازه و صداى ماشينا مياد. بلندگو از وقتى خوابيدم روشن بوده و هنوز داره رندم از رو ساوند كلاود ميخونه…

خبرى از مامان نيست، همش خواب بود! يه خواب شيرين…

دلتنگى

ژوئیه 25, 2015

قول ميدم تو هم دلت براى عكس گرفتناى وقت و بى وقتِ من تنگ ميشه… :)

رمضون نامه

ژوئن 23, 2015

ده دقيقه مونده به افطار

– آقا چى ميفروشين؟

: فعلن آب نمك، ولى يه ده دقيقه ديگه بلال!

رفاقت پنجاه ساله

مه 17, 2015

چند وقتيه بابا تو اينستاگرام فعال شده و عكس از اينور اونور ميذاره…

چند روز پيشا اين عكس رو گذاشته بود و زيرش نوشته بود #فلافل

امروز ديدم دوست دوران دانشجوييش از كانادا كامنت گذاشته كه:

«حسن عزيز از اين فلافل ها زياد نخور. ميبينى كه روغنش چندين روز ميجوشد، از روغن سوخته ماشين هم سمى تر است»

 

سعدی نامه

مه 6, 2015

خرم آن بقعه که آرامگه یار آن جاست

راحت جان و شفای دل بیمار آن جاست

من در این جای همین صورت بی جانم و بس

دلم آن جاست که آن دلبر عیار آن جاست

تنم این جاست سقیم و دلم آن جاست مقیم

فلک این جاست ولی کوکب سیار آن جاست

آخر ای باد صبا بویی اگر می‌آری

سوی شیراز گذر کن که مرا یار آن جاست

درد دل پیش که گویم غم دل با که خورم

روم آن جا که مرا محرم اسرار آن جاست

نکند میل دل من به تماشای چمن

که تماشای دل آن جاست که دلدار آن جاست

سعدی این منزل ویران چه کنی جای تو نیست

رخت بربند که منزلگه احرار آن جاست


دوشنبه اسکایپی

شب های تهران

مه 6, 2015
راستی
چند وقته
!همه جای تهران ستاره‌ها دیده میشن تو آسمون
!عین کویر
صور فلکی
خیلی خوبه
برو به رئیس برس
منم به خواب

تهران

ژانویه 11, 2015

شب‌های تهران، می‌کند پنهان
صحنۀ بسیار، از چشم انسان
زین شب‌های تار، مانده یادگار
راز بی‌شمار، بهر عاشقان

هرشب این سرزمین پر ز ماجراست
یک‌سو عیش و طرب، یک‌سو رنج و تعب
برخیزد همه شب غوغای تهران
قلب یار بی‌قرار، کام او رواست
عاشق در همه حال، باشد فکر وصال
بر او داده مجال، شب‌های تهران

یاران جام باده بر دست دارند
هر شب چون ماه و پروین بیدارند
ای که چون من بیداری
مستی خود یاد آری
چون شنوی بانگ مستان
منتظری روز آید، عقدۀ دل بگشاید
این شب غم یابد پایان

شب‌های تهران، می‌کند پنهان
صحنۀ بسیار، از چشم انسان
زین شب‌های تار، مانده یادگار
راز بی‌شمار، بهر عاشقان

پرواز را به خاطر بسپار، غذا تمام شدنيست

دسامبر 11, 2014

ايران اير، بعد از مدتى توقف در بوداپست براى سوختگيرى

خانوم مهماندار: كباب ميل داريد يا جوجه؟
خانومِ صندلى جلويى: كباب دخترم، دستت درد نكنه…
خانوم مهماندار شروع ميكنه به گشتن بين غذاهاش: متاسفم خانوم ولى گويا كباب تموم شده… بفرماييد اينم جوجه شما.

مهماندار: كباب ميل داريد يا جوجه؟
خندم ميگيره…
– خانوم من كه شنيدم شما همين الان به خانوم جلويى گفتين كباب تموم شده…
خانوم مهماندار هم خندش ميگيره…
چيزى نميگه… ظرف جوجه رو ميذاره جلوم، و ميره سراغ صندلى پشتى…

: كباب ميل داريد يا جوجه؟
(از مجموعه خاطرات دزديده شده از س)

نه در کجایی، نا در کجایی و بی در زمانی *

نوامبر 12, 2014

فک کنم حدودن 90 سالی سن داره… بار اوله که میبینمش ولی خودِ خاله رو آخرین بار 7-8 سال پیش تو ایران دیده بودم…

از در که وارد میشیم با خوشرویی ازمون استقبال میکنه و اصرار داره که مامان شبیه بدری خانومه…

حافظه بلند مدت خیلی خوبی داره و کلی از خاطرات 60-70 سال پیش سیرجان رو یادش میاد… از مامان حالِ تک تک فامیلایی که من حتی اسمشون رو هم نشنیده بودم رو میپرسه… خیلیاشون مردن، 30-40 سال پیش…

از من در مورد کارم میپرسه… «همکارات خوبن؟ رییست کجاییه؟ از خودمونه؟ کرمونی؟ پول بهت خوب میدن؟ راضی هستی؟»

میگم که راضی هستم… میگه «خدا رو شکر… ولی به خدا که هیچ جا سیرجونِ خودمون نمیشه، مگه نه؟» و لبخند میزنه…

خاله  که از تو آشپزخونه صداشو شنیده، بلند میگه که مامان جان سیرجون دیگه اون سیرجونی نیست که شما یادتونه… همه چی عوض شده…

رفته رفته خجالتش کم میشه و سوالاتش بیشتر… و تکراری تر… از مامان حال پسراشو میپرسه. مامان میگه که من پسر ندارم.. میگه «چرا من یادمه پارسال که دیدمت پسر داشتی، دوماد شدن؟»

.

بعد از شام میره که روی مبل مخصوصش که روبروی تلویزیونه بشینه و کتاب بخونه… خاله هم شروع میکنه خیلی آهسته خاطرات قدیمش رو تعریف کردن… هر از گاهی سرش رو از کتاب میاره بالا و از خاله میپرسه که داره چی تعریف میکنه… انگار سعی میکنه مواظب باشه که خاله یه وقت سراغ خاطرات تلخ قدیمی نره…

.

موقع رفتن میاد پیش مامانم و نمیدونم برای بار چندم ازش میپرسه که «داری میری ایران؟ کی میری؟» بعد آروم بهش میگه که «حالا خواستی بری به منم یه خبری بده…»

خاله که صداشو شنیده با لبخند بهش میگه که مامان جان نکنه میخوای باهاش بری ایران؟

– آره خب شاید منم با خودشون بردن

: مامان جان ایشون که نمیتونه مسئولیت شما رو به عهده بگیره، چه حرفی میزنید شما.

– مسئولیت نمیخواد! من خودم میشینم تو هواپیما میرم دیگه، کاری با ایشون ندارم!

:مامان جان شما که الان اصن پاسپورت نداری! بدون پاسپورت کجا میخوای بری؟

– پاسپورت؟ خب نداشته باشم! اصن مگه ایشون پاسپورت دارن؟

: بله که دارن. بدون پاسپورت که جایی نمیشه رفت مامان

یکم فکر میکنه…

– خب پاسپورت تو رو میبرم

_____________________________
* مرسی که این شعر رو برام خوندی

پاييزان

سپتامبر 22, 2014

چرا هى الكى ميگين قرمه سبزى پختن كارى نداره؟ الان اين همه سبزى و ليمو عمانى حروم شد، خوبه؟
اونم سبزى كوكو!

جغرافی

ژوئن 27, 2014

همکارم بعد از آشنایی با من و خاورمیانه:

ببینم، ایران به پرشیا خیلی نزدیکه؟

قر و قاطی!

ژوئن 5, 2014

: ميدونى اين چه زبونيه؟
– ببينم… نميدونم ولى فارسى و اسپانيايى و پرتغالى و فرانسه و ايتاليايى نيست حتمن! تركى هم نيست! ها ها
: اينا زبونايين كه تو صحبت ميكنى؟
– نه بابا! اينا زبونايين كه من اگه ببينم ميتونم تشخيص بدم! ايشالا…
ببینم هلندى نيست؟ هلندى كاراكترى اضافه بر انگليسى داره؟ بذار بزنيم گوگل ترنسليت ببينيم چه زبونيه… اسپل كن…


– آها! گوگل میگه دانماركى!
: پس همون هلنديه، درست گفتى!
– نه بابا دانماركيه
: يكى نيستن مگه؟
– نميدونم ولى حتمن نه، وگرنه كه اسمش دانماركى نبود! بذار ببينم به هلندى چه شكليه… اوه ! نه نه خیلی فرق دارن!
: تو زبون خودت رو هم اينجورى مينويسى؟ تو گوگل؟ ايران كيبوردا شكل اينى هستن كه تو گوگل هست؟
– آره خب… البته معمولن برچسب ميچسبونيم روی کیبورد، خود كيبوردا فك نكنم فارسى باشن…
ولى خوبی گوگل ترنسليت اينه كه ميتونى قيافه كيبورد رو بيارى و تايپ كنى. مثلن من الان مينويسم «آلو»
: ا! به ايرانى فقط يه حرفه؟
– نه سه حرفه كه به هم ميچسبن. بذار از اول… ١)آ، ٢)ل، ٣)و
: ميدونم چى ميگى، ولى نمايشش یه حرفه ديگه! اوناها اون گوشه چپ رو ببين! نوشته «x»
– هااااا! ياد رفت بگم ما از راست به چپ مينويسيم!

احترام

مه 6, 2014

– پريروز رفته بودم خونه اِكس_مادِر_اين_لا-م دنبال بچه ها
: ها ها! اِكس_مادِر_اين_لا چيه ديگه؟ چه پيچيده!
– بابا! مادرِ زنم كه چند ماه پيش از هم جدا شديم ديگه… ميخواستم بچه ها رو از خونش بردارم ببرم مدرسه
: آها! خب…
– بعد اين مادرِ زنِ سابقم خيلى حرف ميزنه، هر دفعه ميرفتيم پيشش، يك ريز حرف ميزد…
: خب؟
– خلاصه… اين دفعه كه رفته بودم دنبال بچه ها، همينجور كه دم در وايساده بودم كه بچه ها بيان تو ماشين، دوباره مادر زن شروووووع كرد به حرف زدن… بعد من يه لحظه با خودم فك كردم ديدم اصن برا چى من بايد به حرفاش گوش بدم؟ بهش گفتم ببخشيد من ديرم شده بايد برم، و رفتم سوار ماشين شدم… نذاشتم مغزمو بخوره! ها ها! ميدونى چى ميگم؟ آخه هميشه به خاطر اينكه مادر زنم بود، ادب حكم ميكرد كه وايسم و به حرفاش گوش بدم… ولى ايندفعه فك كردم ديدم ديگه دليلى نداره من وقتم رو تلف كنم! خيلى راحت… گفتم ببخشيد، من بايد برم!

بازارانه

مه 5, 2014

– آقا اين ماهيتابه چرا انقد سنگينه؟
: خانوم اون ماهيتابه رژيميه
– رژيمى؟
: بله، رژيمى! البته نه اينكه بهش دست بزنين در جا ٥ كيلو لاغر بشين، فقط روغن لازم نداره…