اندراحوالات ما

«قَمه ايليشده تومانباغنين دستهَ سينهَ»*

بابا در حالى كه با يه دست صبحونه ميخوره و با دست ديگه با موبايل با عموم تو زنجان صحبت ميكنه، و همزمان عمه م زنگ ميزنه به اون يكى تلفن عموم و يه حال و احوال سريع ميكنن و عمه به عمو ميگه كه به بابام سلام برسونه. 😆

* يه اصطلاح زنجانى كه معنيش ميشه «قمه گير كرد به دسته بند تمبان» 🤣

دلِ بزرگ مامان بزرگ


كسى نميدونه مامان بزرگم چند سالشه. تو شناسنامه ش نوشته ١٣٠٣، خودش اصرار داره كه متولد ١٣٠٦، ولى با در نظر گرفتن اختلاف سنش با پسر اول، همون ٣ يا نهايتن ٤ منطقیه.

مامان بزرگم تا وقتى سر حال و سر پا بود، تو تهران تنها زندگى ميكرد و تا ميتونست مسافرت ميرفت، با تور، با فاميل، با همسايه. از هر فرصتى براى گشت و گذار استفاده ميكرد.

چند سالى ميشه كه به خاطر كهولت سن اومده آمريكا خونه داييم مستقر شده و تقريبن خونه نشين شده و فقط مسيراى خيلى كوتاه رو با كمك عصا ميتونه بره…

هفته پيش خاله م از ايران اومده بود و مدتى پيششون بود. حال مامان بزرگ رو از خالم پرسيدم. گفت نينا جون ميدونى مامان بزرگت به من چى ميگه؟ ميگه شهين پول دارى با هم يه سفر بريم چين؟

————————————

عكس هم مربوط ميشه به سفر مامان بزرگ به هند، احتمالن ١٥-١٦ سال پيش. مامان بزرگ اين سفر رو با يه تور رفته بود و اولين و شايد تنها سفرش بود كه تونسته بود يكى رو پيدا كنه كه ازش عكس بگيره…

حاشيه سفر به نروژ و افكار پراكنده در هواپيما

١. روز دوم سفر بود كه موقع برگشت از بالاى كوهى كه رفته بوديم يخچال ببينيم پام به طرز وحشتناكى پيچ خورد. از صدايى كه توى زانوم حس كردم و بر اساس تجربه، فكر ميكنم رباط زانوم پاره شد… انقدر درد داشتم كه فكر ميكردم از زانو به پايينم ديگه حركت نخواهد كرد… بعد از كمى استراحت، با كمك سياوش و يه زوج هلندى كه خيلى اتفاقى همون لحظه از كنارمون رد ميشن، لنگ لنگ اومديم پايين تا دم ماشين.

فرداى اونروز با كلى دردسر عصا خريديم و من كمى آزادى عمل پيدا كردم. به خاطره تجربه پارگى رباط و عمل زانو، ميدونستم كه بهتره كوچكترين حركتى به زانوم ندم و هيچ وزنى روش نندازم، انگار فقط يه پا دارم.

روحيمون رو از دست نداديم و تصميم گرفتيم از سفرمون لذت ببريم. بعد از اينكه آروم شدم و آسيب رو پذيرفتم و سعى كردم باهاش كنار بيام، تقريبن بزرگترين نگرانيم اين بود كه چجورى بايد برگردم تا آمريكا… ١٠ ساعت پرواز با يك كانكشن دو ساعته در كپنهاگ.

زنگ زديم به ايرلاين و در موردش كمى پرس و جو كرديم و بيشتر از قبل نگران شدم. ميگفتن اگر نميخواى زانوت كلن خم بشه بايد برات صندلى جلو رو برداريم كه هزينه ش حدود ٣-٤ هزار دلاره. در مورد بيزنس و اينكه آيا ميشه روى صندليش پا رو دراز كرد پرسيدم، معلوم شد كه اين كار شدنيه ولى از ٤ هزار تا ١٠ هزار دلار قیمت گرفتیم. ديگه انقدر نگران شده بودم كه فكرم درست كار نميكرد، تند تند داشتيم تمام راه ها رو بررسى ميكرديم كه يهو سياوش فهميد كه ايرلاينى كه بليطم رو ازش خريدم، ٤٨ ساعت قبل پرواز، بليطاى باقيمونده كلاس بيزنس رو به مزايده ميذاره و ميتونى قيمتى كه حاضرى براش بپردازى رو پيشنهاد بدى و اگر برنده شدى، با كلاس بيزنس برى. بخت با ما يارى كرد و پيشنهاد من قبول شد و كلاس بليطم به بيزنس تغيير كرد و خيالم كمى راحت شد، حالا مونده بود جا به جايى تو فرودگاه ها. بازم با تحقیق فهميديم كه ميشه درخواست كمك بدم و با صندلی چرخدار ميان دنبالم و تا مقصد مراقبم هستن، بدون هيچ هزينه اى! ديگه از اين عالى تر نميشد. با خيال راحت پرونده بليط رو گذاشتيم كنار و به بقيه سفر ماشينيمون ادامه داديم. خوبى نروژ اين بود كه انقدر طبيعت زيبايى داشت كه از تو ماشين هم ميشد لذت برد…

امروز سفرمون به آخر رسيد. رفتيم فرودگاه، سياوش منو دم در پياده كرد و رفت كه ماشين كرايه اى رو تحويل بده. منم لنگان لنگان رفتم به سمت گيت. با عصا تقريبن فشارى به پام نمياد ولى به دستام و شونه هام انقدر فشار مياد كه بعضى وقتى نميتونم تحملش كنم.

بعد از چند دقيقه به سختى راه رفتن، يكى از پرسنل هواپيما دوان دوان اومد پيشم و گفت كمك نميخواى؟ گفتم چرا، اتفاقن من درخواست صندلی چرخدار دادم. گفت بشين همينجا الان زنگ ميزنم بيان. چند دقيقه بعد يه خانوم خوش رو با صندلی چرخدار اومد و منو برد و تمام امورم رو رتق و فتق كرد. بعد هم گفت صندليتو ميذارم اينجا تا دوستت بياد و ازش خداحافظى كنى و هر وقت حاضر بودى ميريم به سمت هواپيما.

موقع خداحافظى رسيد و من عصاها رو بغلم گرفتم و با خانوم مهربون رفتيم به سمت گيت، بدون كوچكترين مشكلى، همه کارام به خوبی و خوشی پیش رفت. همه جا يا مسير جدا براى ويلچير بود، يا اولويت در صف، يا آسانسور، و يا رمپ، … و من (و احتمالن هر كسى كه جاى من ميبود) همش پيش خودم فكر ميكردم به كسايى كه تمام عمرشون رو ويلچير بودن، يا مشكل و ناتوانى ديگه اى دارن، كسايى كه مادرزادى يا غير مادرزادى، توان انجام يه كارايى رو ندارن… چقدر زندگى و انجام كاراى عادى روزمره (از نظر ما) براشون پيچيده تر از ماست؟ تو دنيايى كه ما خودمون ساختيم، ولى شايد خیلیا رو در نظر نگرفتيم…

به هر حال تجربه دو تا پرواز و دو تا فرودگاه در دو كشور و روى ويلچير و با عصا، تو كشورايى كه حداقل تو فرودگاهشون سعى كردن شرايط رو براى آدمى مثل من فراهم كنن، با خوش رويى و احساس مسئوليت، تجربه خاص و قابل تاملى بود…

٢. هفته پيش با همكاراى ايرانى نشسته بوديم سر ميز نهار، بحث هواپيما شد و صندلياش كه روز به روز تنگ تر ميشه. يهو بحث رفت به سمت آدماى چاق و ابيسيت. يكى از همكارا گفت كه به نظرش از آدماى چاق بايد بيشتر پول بليط بگيرن، همونطور كه اگر وزن بارت بيشتر باشه بايد پول بيشتر بدى… بار اولش نبود كه اين حرف رو ميزد و باورم نميشد كه دارم دوباره اين نظريه رو ميشنوم… ميگفت به اون چه كه بعضيا چاقن، چرا بايد جاى اونو تنگ كنن؟ خب كمتر بخورن تا لاغر بشن… چرا اون بايد پولشون رو بده؟ پول دو تا صندلى بدن كه بغل دستياشونو اذيت نكنن… راه حلش هم اين بود كه يه حدى رو براى نسبت وزن و قد تعريف كنن و از اون به بعد آدما رو شارژ كنن. ميگفت مثل گواهينامه كه شرط سنى داره، ١٨ سال به بالا! يا مثل الكل…

بهش گفتيم ميدونى كه خيلى از اين آدما بيمارى دارن كه چاقن؟ و دست خودشون نيست؟ و از قضا تو آمريكا بيمارى چاقى رايجه و معضل؟ ميدونى آمريكايى هايى هستن كه كلن استخون بنديشون خيلى درشت تر از ما ايرانياس؟ و به طبع هيكلشون؟ مشكل چاقى هم ندارن…

متاسفانه ديدگاه ها انقدر متفاوت بود كه بحث به هيچ جا نميرسيد و براى همين بى خيال شديم.

٣. نزديك به انتخابات ايرانيم و مردم تو شبكه هاى مجازى خيلى فعال شدن. به خصوص در مورد انتخابات شوراها، گفتن مردم خواسته هاشون از كانديداى شورا رو در توييتر بنويسن تا كانديدا مطلع بشن. چند وقت پيش دوستى از تهران درخواستش از شوراى شهر آينده رو توييت كرده بود، نوشته بود: خواسته من قابل استفاده تر شدن شهر برای معلولین و سالمندانه که از ملزوماتش رفع مشکل آلودگی هواست.

٤. تو اين شرايط و حس و حال، بالاخره فيلم Hidden figures رو ديدم و لذت بردم… آفرين به كسانى كه براى تغيير قدم برميدارن و تغيير ميدن، و كسانى كه اين تلاش ها رو ميبينن، ثبت ميكنن، و راحت از كنار مسائل رد نميشن.

٥. چهار مورد بالا به هم يه ربطايى داره، براى آنان كه ميبينند 

٦. الان من نشستم روى صندلى هواپيما به سمت آمريكا، با خيالى تقريبن راحت، عصاهام بغل دستم، مهماندار بهم گفته هر كارى داشتى دكمه رو بزن من ميام كمك. با خودم خاطرات رو مرور ميكنم و فكر ميكنم اينا رو بايد بنويسم تا شمايى كه اين متنو ميخونين، لازم نباشه يه بار پاتون بشكنه و عصا به دست بشين كه بعدش مثل من بشينيد به تامل، و تازه بعدش قدر سلامتيتون رو بدونين و سعى كنين دنياى رو جاى بهترى كنين، براى خودتون و براى ديگران…

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عکس از سیاوش، Preikestolen در جنوب غرب نروژ

زنان و ورزش

دبستان بودم كه مامانم اسمم رو نوشت كلاس بسكتبال. راهنمايى بودم كه با اومدن يك مربى* جديدِ خيلى جدى و با انگيزه به باشگاهمون، بسكتبال برام معنى جديد پيدا كرد و منم نسبت به بسكتبال جدى و با انگيزه شدم.
تا قبل از اومدن مربى جدى، بسكتبال برام يه كلاس تابستونى بود كه توش بهم خوش ميگذشت. نهايتش تيم بسكتبال مدرسه و مسابقات منطقه اى… مربى جديد بهمون ياد داد كه بسكتبال رو دوست داشته باشيم و جدى بگيريمش. و بعد از مدتى بهمون گفت كه اگر ميخوايم پيشرفت كنيم، بايد تو مسابقات باشگاهى شركت كنيم.

قشنگ يادمه… اولين بارى كه تو مسابقات باشگاهى تيم داديم، براى خريد لباس رفتيم سر تا ته منيريه (كه اون زمان تنها جاى خريد لباس ورزشى بود) رو گشتيم و آخرش يه لباس بسكتبال قرمز براى تيممون خريديم. لباس به تنِ بزرگترين و قد بلند ترين بازيكنامون هم گريه ميكرد، چون پسرونه بود… فك كنم تا اون موقع كسى براى دخترا لباس بسكتبال ندوخته بود… بلوز من تا زانو و شلواركم تا وسط ساق…

ديگه تا روز مسابقه هر كى با هنر و خلاقيت خودش، يه جورى اين لباسا رو يكم اندازه خودش كرده بود. يكى كوتاه كرده بود، يكى كمر شلواركش رو دو-سه تا تا زده بود، يكى بلوزش رو از بغلا تنگ كرده بود، … تيماى ديگه هم لباساشون بهتر از ما نبود.

يكى دو سالى به همين وضع گذشت تا بالاخره يه سال مربيمون بهمون گفت كه يه جايى پيدا كرده كه قراره سفارش بده بلوزا رو سايز دخترونه بدوزن. و قرار شد براى شلواركش هم خودمون بريم شلواركاى سياه سايز خودمون بخريم كه ديگه در بند لباس پسرونه يا سفارش مخصوص و گرون نباشيم.

اون سال ما جزو خوش لباس ترين تيما بوديم، بلوز سرمه اى و شلوارك مشكى. البته تعداد تيماى خوش لباس (كه همه خودشون سفارش داده بودن) خيلى بيشتر از سالاى قبل شده بود. كم كم تو منيريه هم ميشد رفت و لباساى ورزشی دخترونه خريد.

الان ١٧-١٨ سال از اولين بارى كه رفتيم منيريه و براى تيممون لباس خريديم ميگذره. امروز اين خبر رو توى تلگرام  ديدم:

«پس از ۴۰ سال دوباره زنان بسکتبالیست ایرانی در رده‌بندی فدراسیون جهانی بسکتبال قرار می‌گیرند. با همین پوشش»


احساس عجيبى دارم… خوشحالم به خاطر اين همه تلاش و پشتكار، و ناراحتم به خاطر اين همه محدوديت و عقبگرد…

خبر رو براى شكوفه – كه تيم ملى و بسكتبال رو بعد از ساليان زياد ول كرده بود چون آينده اى براش نميديد – فرستادم. بهم گفت حالا جواب قطعى رو قراره تو ارديبهشت بدن. گفت كه اگر فيبا لباسا رو قبول كنه، اونم شايد برگرده به ميادين… و يه چشمك برام زد.

ولى هنوز شك داشت، گفت آخه هر چيزى يه دوره اى داره…

————–

اينم لينك خبر در سايت فيبا:
http://www.fiba.com/en/news/basketball-game-the-scene-of-an-unprecedented-moment-in-irans-history

————–

مربى جدى و با انگيزه – كه همه ما رو عاشق بسكتبال كرد – خانوم گرافيان كه خيلى دلم ميخواست ازشون بنويسم، ولى در موردشون انقدر چيز براى نوشتن زياد دارم كه موضوع اين خبر رو كاملن محو ميكنه. دوست دارم يه مطلب جدا هم فقط درباره ايشون بنويسم كه چقدر تو زندگى ماها تاثير داشت.

فرهنگ بى فرهنگى جهانى

 با دوست ايرانى (دختر) و دوست آلمانيش (پسر) نشستيم تو ماشينِ دوست ايرانى و تو شلوغىِ پمپ بنزين، سعى ميكنيم سريع ترين مسير به یکی از پمپ‌ها رو پيدا كنيم.

پسر آلمانى: بچه ها ميدونستين تو عربستان خانوما اجازه رانندگى ندارن؟

ما یکم قیافمون میره تو هم: اوهوم…

پسر آلمانى: به نظرِ من تو آلمان هم بايد اين قانون رو بذارن، آخه خانمای آلمانى واقعن بلد نيستن چجورى رانندگى كنن.

دوست ايرانيم با دهن باز بهش نگاه میکنه و بعد رو میکنه به من: شنیدی چی گفت نینا! انگار فرق نداره از چه فرهنگى باشى، گويا همه جاى دنيا وضع همينه…

پسر آلمانى: ا چطور؟ تو ايرانم خانوما بلد نیستن درست رانندگی کنن؟