جامعه مصرفی

دو هفته‌ای می‌شه که اومده آمریکا. رفتم پیشش و با هم رفتیم برای خونه جدیدش خرید. بهش نشون دادم چطوری می‌تونه چیزایی که لازم نداره رو بخره، چیزایی که به قول خودش به داشتنشون هیچ‌وقت فکر نمی‌کرده… ولی حالا که دارتشون، قراره که خوشحال‌تر باشه…

اونم با پولی که هنوز نیومده تو حسابش #کردیت_کارت

Advertisements

جو نامه*

سال ۲۰۱۲ برای اولین بار رفتم کنسرت محسن نامجو و خیلی هیجان داشتم چون همیشه طرفدارش بودم و با آهنگاش هزار تا خاطره داشتم.

تقریبن بین هر دو تا آهنگ تو جمعیت همهمه میشد و آدما آهنگای درخواستیشون رو داد میزدن. وسطای کنسرت یکی که صداش از همه بلندتر و پافشاریش از بقیه بیشتر بود، از وسط تماشاچیا داد زد «ترنج».

نامجو هم خیلی جدی برگشت رو به جمعیت و گفت که من برای تجدید خاطرات شما نیومدم اینجا، اومدم که آهنگای آلبوم جدیدم رو اجرا کنم…

سکوت شد…

دیشب برای سومین بار به کنسرت نامجو رفتم، باز هم هیجان داشتم چون کماکان طرفدار نامجو هستم و با آهنگاش کلی خاطره دارم که بیشترش برمی‌گرده به همون هزار تا خاطره قبلی.

نامجو نه تنها هیچ آهنگ جدیدی اجرا نکرد (و آلبوم جدیدش هم تکرار آهنگ‌های قدیمیشه با اجرای متفاوت)، که از بعد آنتراکت هم هر آهنگی که اجرا کرد، از تماشاگرها خواست که باهاش همخوانی کنن. از اونجایی که همه آهنگ‌ها قدیمی بود، همه در حد توانشون همراهیش کردن… اونم بعد از هر آهنگ تشکر می‌کرد که چقدر خوب و کم نقص همراهی کردیم.

قبل از اینکه جبر جغرافیا رو اجرا کنه گفت که وقتی از ایران بیرون اومده، دیگه این آهنگ رو اجرا نکرده چون به نظرش بی‌صداقتی بوده… ولی از بعد از انتخاب حضرت (ترامپ) برای رییس جمهوری، به نظرش دوباره خوندن این آهنگ هم ایرادی نداره…

نامجو نهایتن کنسرت رو با «ترنج» تمام کرد… احتمالن همون چیزی که تماشاگرها می‌خواستن…

#خودت_خواستی #نامجو


* جو بر وزن بو

وصیت نامه

امروز دختر عموم تو گروه تلگرامیِ فامیلی، یه عکس از وصیت نامه مادربزرگِ بابام فرستاد، به تاریخ ۱۹ اردیبهشت ۱۳۶۰.

اولین نکته‌‌ش برام این بود که فهمیدم تا حالا وصیت نامه ندیده بودم. نکته بعدی این بود که ظاهرن هیچ دارایی نداشت، ولی انگار داشت… برای خودش داشت چون برای همون چند تا چیز کمی هم که داشت، توضیحات نوشته بود که چه به سرشون بیاد… خواسته بود که قرآن و چند کتابش رو بدن به یک حاجی، لباس‌های تازه و گوشواره‌هاش رو بفروشن و براش نماز بخرن، لباسهای کهنه رو بدن به فقرا، و چمدان و وسایل حمام رو هم بخشیده بود به یکی از دخترعموهام که حتمن خیلی براش عزیز بوده…

اسمش ربابه بوده و بهش میگفتن آبا (به ترکی میشه مادربزرگ)، و حدودن یک سال بعد از تاریخ این وصیت‌نامه در تصادف فوت میشه. توی وصیت‌نامه خواسته بود کنار دخترش و اگر نشد، کنار برادرش دفن بشه…

من که آبا رو ندیدم ولی عمه‌م همیشه بهم می‌گفت شبیهشم، هم قیافه و هم کارام، بقیه فامیلا هم تایید می‌کردن. حتی عمه می‌گفت یادش میاد قدیما آبا گاهی اوقات با کاغذ، پرنده و چیزای دیگه درست می‌کرده و می‌داده دست بچه‌ها!

اندراحوالات ما

«قَمه ايليشده تومانباغنين دستهَ سينهَ»*

بابا در حالى كه با يه دست صبحونه ميخوره و با دست ديگه با موبايل با عموم تو زنجان صحبت ميكنه، و همزمان عمه م زنگ ميزنه به اون يكى تلفن عموم و يه حال و احوال سريع ميكنن و عمه به عمو ميگه كه به بابام سلام برسونه. 😆

* يه اصطلاح زنجانى كه معنيش ميشه «قمه گير كرد به دسته بند تمبان» 🤣

دلِ بزرگ مامان بزرگ


كسى نميدونه مامان بزرگم چند سالشه. تو شناسنامه ش نوشته ١٣٠٣، خودش اصرار داره كه متولد ١٣٠٦، ولى با در نظر گرفتن اختلاف سنش با پسر اول، همون ٣ يا نهايتن ٤ منطقیه.

مامان بزرگم تا وقتى سر حال و سر پا بود، تو تهران تنها زندگى ميكرد و تا ميتونست مسافرت ميرفت، با تور، با فاميل، با همسايه. از هر فرصتى براى گشت و گذار استفاده ميكرد.

چند سالى ميشه كه به خاطر كهولت سن اومده آمريكا خونه داييم مستقر شده و تقريبن خونه نشين شده و فقط مسيراى خيلى كوتاه رو با كمك عصا ميتونه بره…

هفته پيش خاله م از ايران اومده بود و مدتى پيششون بود. حال مامان بزرگ رو از خالم پرسيدم. گفت نينا جون ميدونى مامان بزرگت به من چى ميگه؟ ميگه شهين پول دارى با هم يه سفر بريم چين؟

————————————

عكس هم مربوط ميشه به سفر مامان بزرگ به هند، احتمالن ١٥-١٦ سال پيش. مامان بزرگ اين سفر رو با يه تور رفته بود و اولين و شايد تنها سفرش بود كه تونسته بود يكى رو پيدا كنه كه ازش عكس بگيره…