ژیان

نوروز ۷۳

تو ماشین سیاوش اینا بودم که خسته رسیدیم اصفهان. دنبال آموزش پرورش و خانه معلم برای پیدا کردن جایی برای شب موندن بودیم (یک پروسه معمولا طولانی) که توجهمون به یه ژیان سبز جلب شد. یکم جلوتر یه ژیان زرد…

یهو عمو علی بهمون گفت بچه ها بذارین یه بازی یادتون بدم. بازی از این قراره که هر وقت یکیتون ژیان دید، سریع به اون یکی نشون میده و گوش اون یکی رو می‌گیره تا وقتی که اون یکی یه ژیان پیدا کنه و نشونش بده. اونوقته که گوشش رو ول کنی. دوباره هر وقت یکیتون یه ژیان جدید پیدا کرد گوش اون یکی رو می‌گیره… و دوباره ژیان بعدی و ژیان بعدی…

نمیدونم عمو علی بازی رو همون لحظه از خودش ساخت یا همچین چیزی رو قبلا شنیده بود ولی هر چی که بود برای مدت خوبی تو ترافیک اصفهان سرِ من و سیاوش حسابی گرم شد، به همراه کلی قهقهه…

امروز این عکس ژیان رو تو اینستاگرام شروین دیدم، یاد بازیمون افتادم.

عکس:

پ.ن. یکم پرس و جو کردم، میگن ژیان‌های اصفهان معروف هستن ☺️

Advertisements

نصیحت پدرانه

داشت از گرونی غر میزد… می‌گفت سی چهل سال من و مامانت هر دو کار کردیم، حالا در عرض چند ماه همه دار و ندارمون ارزشش یک چهارم شد.

گفتم: حالا خیلی غر نزن… زندگی برای خودت سخت تر میشه…

گفت: آره سعی می‌کنم. باشه برو پس سر کار هم هستی مزاحمت نشم.

گفتم: مزاحم نیستی، میرم حالا…

گفت: حواست به کارت باشه، خوب کار کن و پولاتو جمع کن.

گفتم: اینه نصیحتت؟ اتفاقا من الان دارم فکر می‌کنم که به جای زیادی جدی گرفتن کار، بیشتر جوونی کنم و خوش بگذرونم… چون ممکنه الان کار کنم و پولام رو جمع کنم، بعد وقتی هم سن شما شدم یهو ارزش اندوخته‌هام یک چهارم بشه و مجبور بشم غصه بخورم…

یکم فکر کرد و خندید… گفت: باشه هر کار دوست داری بکن.

(البته این طرز فکر رو از خودش یاد گرفتم)

فـ ـ ـ ـ ـ ـاصـــــلـ ـ ـ ـه

زنگ زدم گفتم چه خبر؟

گفت: هیچی، تازه رسیدم خونه. تو چه خبر؟

گفتم داریم میریم با بچه ها مرکز شهر و چند ساعت دیگه همگی می‌ریم یه جا شام.

گفت: پس خوش بگذره، جای منم خالی کن.

گفتم حتما.

گفت: خدافظ

گفتم: خدافظ، شبت خوش

و باز هم فاصله

مرغ ترش یا ترش مرغ

اون: خودمونیم ها، خوب می‌نویسی… اون دفعه که راجع به بابات نوشتی قشنگ چهره‌ش و اون حالتی که نوشتی بودی اومد جلو صورت و کلی خندیدم.

من: آره یادمه کامنت هم گذاشته بودی! خب حالا بگو ببینم با مرغ و غوره و کشک و رب انار چی میشه درست کرد؟ البته لزوما ترکیب همشون نه.

اون: خورش غوره مسما؟

من: نه دلم یه غذای غیر معروف می‌خواد. کلن من همیشه دوست دارم یه غذایی درست کنم که تا حالا نه خوردم و نه اسمش رو شنیدم. اینجوری کسی هم نمی‌تونه دست پختم رو قضاوت کنه! (می‌خندم) یادمه یه غذایی درست می‌کردی مرغ بود و ترش بود و …

اون: آها! اونی که سماق داشت رو میگی… پیاز رو تفت میدی، بعد مرغ رو هم میزیری تو ماهیتابه و کلی سماق بهش میزنی و تفت میدی. بعد هم بهش آب اضافه میکنی. البته خیلی کم. کلا خورش باید کم آب باشه. رب هم میزنی و می‌ذاری بپزه. بعد هم غوره میریزی. آخرش هم آبغوره… البته آبغوره که نداری،‌ لازم هم نیست…

من: چطور آبغوره ندارم؟ معلومه که دارم. خبر نداری مامان بابام مجبورن چه چیزایی* رو برام از ایران بیارن! اتفاقا بابام این دفعه که اومد، آبغوره آورد. بسته بندیش رو باید می‌دیدی! چنان پیچیده بود که باز کردنش یه روز طول کشید. یه حلقه کامل چسب زده بود دورش!

اون: وای از دست کارای بابات! دمش گرم! خب پس آبغوره هم داری که دیگه بهتر. فقط آبغوره رو اون آخر، موقع کشیدن غذا بریز که مزه‌ش بمونه.

من: باشه استاد

اون:‌ پس من برم بخوابم. ولی عکس غذا یادت نره. فک نکنی من یادم میره، صب پاشدم می‌خوام ببینم غذات چطور از آب در اومد.

من: ای بابا استرس گرفتم، باشه، شبت خوش!


هر چی با خودم کلنجار رفتم، دلم نیومد امشب غذای بی رب انار درست کنم!

* راستی معرفی می‌کنم از راست به چپ: روغن حیوانی، آبغوره، رب انار ترش و شیرین و رب انارهای گم‌نام

لازم به ذکره که غلطهای دیکته‌ای، از شوخی‌های بابام با منه

اندراحوالات این ور آب

قبل بازی ایران اسپانیا 🇪🇸🇮🇷

رفتم پیش رییس آمریکایی (دموکرات و طرفدار برنی سندرز)، میگم ایران یکم دیگه بازی داره… میشه من چند ساعت برم بازی رو ببینم؟

میگه: نه، به نظرم تو باید اول همه همکارای ایرانی آفیس رو جمع کنی و بعد با هم برین یه جا بازی رو ببینین و کشورتون و تشویق کنین.

الان، قبل بازی ایران و پرتغال 🇵🇹🇮🇷

منتظر یه موقعیت هستم که دوباره برم پیش رییسم بگم می‌خوام دوباره برم بازی رو ببینم. یهو رییسِ رییسم (یه آمریکایی جمهوری خواه که نمی‌دونم چرا ولی به ترامپ رای داده) میاد بالا سرم، به ساعت مچیش نگاه می‌کنه و میگه: یک ساعت دیگه… نمی‌خوای بری بازی رو ببینی؟

میگم دوست دارم برم.

میگه: باید بری، همتون برین بازی رو ببینین و کشورتون رو تشویق کنین.

میگم: تو بازی رو می‌بینی؟

می‌خنده میگه: من که نه… ولی تو دلم طرفدار شمام.

پ.ن. تعداد آمریکایی هایی که فوتبال رو – حتی در جام جهانی – دنبال کنن خییییلی کمه!

عکس به رسم #دروهمسایه گی بعد ازبازی با اسپانیا

یک روز عادی در مغازه ایرانی – ویرجینیا

میرم توی صف… جلوی من یک آقای ایرانی میانسال به همراه یک آقای آمریکایی جوان و یک بچه شیطون توی صف هستن و آقای آمریکایی که به نظر میاد داماد آقای ایرانی باشه، مشغول حساب کردن خریدها.

من به مغازه‌دار: ببخشید شوید تازه ندارین؟

خانوم مغازه دار: نه متاسفانه، تموم کردیم…

آقای ایرانی یه نگاهی به من می‌کنه و با لبخند می‌پرسه میخوای شوید پلو درست کنی خانوم؟

منم با لبخند بهش میگم که نه، می‌خوام دلمه درست کنم.

میگه: اوه اوه دلمه برگ مو؟ خیلی سخته، حوصله میخواد…

میگم: من خیلی حوصله دارم. من اصن عاشق آشپزی هستم.

شاید به خاطر اینکه زمان زیادی خارج از ایران بوده و شاید به خاطر داشتن خانواده غیر ایرانی، انگلیسی صحبت کردن براش آسون‌تره. در ادامه به انگلیسی بهم میگه: پس خوش به حال شوهرت!

نیشِ بازم تنگ میشه… یکم پیش خودم فکر میکنم… بعد تو دلم میگم خب واقعن خوش به حالش!

آقای ایرانی به زبان انگلیسی ادامه میده: به هر حال که باید برای شوهرت غذا درست کنی، خوش به حالش که تو از رو علاقه این کارو می‌کنی…

قیافم می‌ره تو هم. میام بهش درس اخلاق بدم، بعد با خودم فکر میکنم به مرد هفتاد و خرده ای ساله که معلوم نیست چند سالش رو هم خارج از ایران بوده، چه درسی بدم؟ بیخیال درس دادن میشم… به جاش تو دلم به شوهر نداشته‌م که فکر می‌کنه من وظیفمه براش آشپزی کنم، یک چشم غره میرم!

دوباره به آقای ایرانی لبخند میزنم (اینبار زورکی) و به جلو خیره می‌شم.

آقای ایرانی به انگلیسی ادامه میده:

زن من الان پیر شده و آشپزی نمی‌کنه… ما هیچوقت غذا نداریم…

گذرنامه – اکووادور

وایساده بودیم تو صف پاسپورت چکِ خارجی‌ها، و سه تا دختر آمریکایی جلوی من بودن. نوبتشون که شد ٣ تایی رفتن دم باجه. خانوم مامور گمرکِ دمِ باجه بهشون گفت اینطوری نمی‌شه، باید یکی یکی بیاین. دختری که ٣ تا پاسپورت دستش بود قیافه‌ش رفت تو هم و چشماش رو (به نشانه اعتراض به گیرِ بی‌مورد مامور) یه دور چرخوند و شروع کرد با کلافه‌گی پاسپورت ها رو یکی یکی باز کردن که بین دوستاش تقسیم کنه، و با یه حالت طلبکاری دست به سینه وایساد تو صف. نفر اول گروهشون رفت دم باجه. احتمالن اولین سوال این بود که چقدر می‌مونید. دختر رو کرد به دوستاش و بلند پرسید کی برمی‌گردیم؟ دو تای دیگه یه نگاهی به هم کردن و با بی‌حوصلگی گفتن فلان روز، و بعد دوباره با چشمای باز متعجب به هم نگاه کردن… احتمالن معنیش این بود که چرا این ماموره انقدر به ما گیر می‌ده و سوالای عجیب می‌پرسه…

حرصم در اومد… به تک تک بارهایی که وارد آمریکا شدم فکر می‌کنم. اثر انگشت و عکس و سوالایی که هر بار موقع ورود به آمریکا باید جواب داد… سوالایی که اوایل عجیب به نظر میان و کم کم عادی میشن و جوابشان رو از قبل تو ذهن آماده داریم…

.

.

.

چند دقیقه بعد نوبت من شد. رفتم دم باجه و پاسپورت رو دادم. خانوم مامور جا خورد! اول پاسپورت رو چرخوند، بعد پشت و روش کرد، بعد بازش کرد و نهایتن با دیدن عکس با روسری بیشتر جا خورد. در حالی که سعی می‌کرد خونسردی خودش رو حفظ کنم، یکم صفحات پاسپورت رو ورق زد.

بعد از بررسی چند تا ورق، ازم پرسید بار اولته اومدی اکووادور؟ گفتم بله. گفت چقدر می‌مونی؟ گفتم ۵ روز. گفت برای کار اومدی یا گردش؟ گفتم گردش. مهر ویزا رو زد و گفت خوش اومدی.

فک کنم خانوم افسر برای من، رکورد کمترین سوال موقع ورود به یه کشور رو زد، اونم بدون ویزا!

پ.ن. با پاسپورت ایرانی می‌تونین تو فرودگاه اکووادور بدون هزینه ویزا بگیرین


عکس از کوهستانهای زیبای آند در اکووادور، ارتفاع حدودن ۴٠٠٠ متری