روز پدر

مشغول خوردن کباب در رستوران افغانستانی* هستیم که بابا میگه:

«تو کابل راه می رفتیم، از مغازه داد می‌زدن: آقای ایرانی، بفرما! نه از طالبان خبری بود، نه از القاعده‌… همه مهربون… پنجاه سال پیش»

 

*کیف پولم رو جا گذاشته بودم. نهارِ روزِ پدر رو مهمونِ بابا بودیم :)

Advertisements

تولد

تولد پنجاه سالگی مامانم بود. مامان بزرگ گفت که به همین مناسبت می‌خواد همه رو نهار ببره رستوران، و بعدش بریم خونه‌ش به صرف چای و کیک سفارشی!
بعد از نهار من رو فرستاد برم کیکی که از قبل سفارش داده بود و چند تا شمع بگیرم و ببرم خونه‌ش.
تو قنادی که داشتم شمع انتخاب می‌کردم، توجهم به شمع‌های بلندی که فوت می‌کنی و دوباره روشن میشن، جلب شد و فکر کردم یه عالمه از این شمع ها کنار هم بامزه میشه. پنجاه تا از اون شمع ها خریدم و کیک سفارشیِ مامان بزرگ با کلی طراحی و نوشته رو گرفتم و رفتم خونه‌ش.
شمع ها رو روی کیک چیدم. از اونجایی که پنجاه تا شمع زیاد بود، فاصله شمع ها از هم خیلی کم شد. سریع دست به کار شدم و شروع کردم روشن کردن شمع ها. وسطای کار بودم که به خاطر فاصله کم شمعها و تعداد بالاشون، یهو تمام شمع ها با هم یه گوله آتیش شد، و حرارت آنقدر بالا رفت که شمع ها با سرعت زیادی شروع کردن به آب شدن! و ما هر چی فوت می‌کردیم، تک و توک چند تا شمع خاموش می‌شد ولی دوباره بعد چند ثانیه روشن می‌شد! و کیک سفارش مامان بزرگ و تزییناتش شروع کرد به آب شدن و سرازیر شدن! نهایتا کیک رو که دیگه یک گوله آتیش شده بود، بدو بردم تو حیاط و با آب و کلی بدبختی خاموش کردم.
مامان بزرگ هم که باورش نمی‌شد چی دیده، هاج و واج منو نگاه می‌کرد که آخه چطوری تونستی تو چند ثانیه با کیک سفارشی من همچین کاری کنی…

خلاصه برام درس شد که از یه سنی به بعد دیگه لازم نیست به تعداد سالهای تولد، همه شمع‌ها رو با هم بچینم روی کیک. و این شد که امسال شمع هام رو روی چند تا کیک مختلف تقسیم کردم و هفت بار شمع کیک تولد فوت کردم!

دردنامه

بهم پیام داده: «تو کسی رو می‌شناسی که رفته باشه جنگ و الان گرین کارت داره یا سیتیزن شده؟»

می‌گم: «نه، چطور؟»

می‌گه: «آخه بابای من که سه ساله منتظر سیتیزن شدنه و هیچ جوابی بهش نمیدن، جنگ رفته.»

می‌گم: «فکر می‌کنی به خاطر اونه؟ خب اگر با جنگ رفتن مشکل داشته باشن می‌گن تابعیت نمیدیم دیگه، برای چی کشش بدن؟»

می‌گه: «نمیدونم. گرین کارت رو که با همین شرایط بهش دادن. بابام دانشجوی مهندسی دانشکده افسری ارتش بوده، زمان جنگ دانشگاه رو تعطیل کردن و فرستادنشون جنگ. ولی اونجا جاده و ساختمون می‌ساخته. »

نمیدونم چرا این توضیحات رو به من می‌ده. میگم: «باشه اگر کسی رو پیدا کردم می‌پرسم و بهت خبر میدم.»

میرم تو فکر… نزدیک چهل سال پیش یک کشوری به ایران حمله کرده، و آمریکا حمایتش کرده. یه عده جونشون رو کف دستشون گذاشتن و رفتن برای دفاع از کشورشون. فکر اینکه الان به جای افتخار به اون آدما، باید نگران این باشیم که نکنه آمریکا خوشش نیاد که یکی تو جوونیش برای دفاع از کشورش تو جنگ  بوده، اذیتم می‌کنه…

پ.ن.۱ – یازده نوامبر تو آمریکا روز Veteran ه، یعنی روز گرامیداشت هر چی سرباز و ارتشی و جانباز و … تو ویکی پدیا توضیح داده که Veterans Day با Memorial Day فرق داره. اولی روز قدردانی از همه افراد نظامیه و دومی روز گرامیداشت شهدای جنگی، و از مهم‌ترین تعطیلات رسمی در آمریکا. یه روز دیگه هم دارن، Armed Forces Day، گرامیداشت کسانی که در حال حاضر در سیستم نظامی آمریکا فعالیت می‌کنن.

پ.ن.۲ – وقتی می‌خوای تابعیت آمریکایی بگیری، باید به چند چیز قسم بخوری*. یکیش اینه که اگر جنگی پیش بیاد و قانون مشخص کنه که به کمکت احتیاج هست، باید به نفع آمریکا اسلحه به دست بگیری.

*البته تحت شرایط خاص و با ذکر دلیل می‌تونی درخواست بدی که قسمتی از متن قسم (شامل اسلحه) رو برات تغییر بدن یا حذف کنن.

دهه فجر

من با کلی ذوق به همکار ایرانیم: دیدی زاینده رود رو باز کردن چقدر قشنگ شد؟

همکارم: آره. باز دم انتخابات شد همه چی گل و بلبل شد.

من: انتخابات؟ چه انتخاباتی؟

همکارم: انتخابات نیست؟ خب دهه فجر! هر سال دهه فجر یهو همه چیز برای چند روز گل و بلبل میشه.

من: خب بهت تبریک می‌گم! به دهه هشتم زندگیت خوش اومدی!

 

اینم یک فیلم زیبا از لحظه جاری شدن آب زاینده رود و استقبال مردم:

جیززز

Rita

چند روز پیش ریتا از ایتالیا بهم پیام داد و حالم رو پرسید.

{…با ریتا ٩ سال پیش تو پرتغال آشنا شدم. اومد یکی از اتاقهای خونه‌ای که منم تو یه اتاقش زندگی می‌کردم رو اجاره کرد و خیلی زود با هم خیلی دوست شدیم. بعدها هم فهمیدیم که تولدمون تو یک روزه.

شیش ماه با هم تو اون خونه زندگی کردیم (معروف به خونه قمر خانوم) و بعد ریتا برگشت به کشورش ایتالیا. از اون به بعد فقط یه بار ۵ سال پیش همدیگه رو دیدیم. ریتا امسال تعطیلات کریسمسش رو با من اومد ایران (برای اولین بار) و اینجور که میگه ایران رو خیلی دوست داشته…}

ریتا تو پیامش گفته بود خوابم رو دیده و تو خواب یک سری اتفاقات افتاده که من ناراحت شدم و داشتم گریه می‌کردم. می‌خواست بدونه که آیا همه چیز خوبه؟

بار اولی نیست که با ریتا تله‌پاتی پیدا کردم. تله‌پاتی در اون ۶ ماه هم‌خونگی انقدر اتفاق افتاد که براش یه اسم گذاشته بودیم!

به ریتا گفتم چه جالب! نه طوری نشده و همه چیز خوبه، فقط فردا شب میشه ده سال که من از ایران رفتم. برای همین دیشب رفتم کلی عکس قدیمی نگاه کردم، خیلی دلم تنگ شد و احساساتی شدم و تو خلوت خودم کمی گریه کردمولی همه چیز خوبه نگران نباش… مرسی که حالم رو پرسیدی.

ریتا فرداش دوباره بهم پیام داد و باهام همدردی کرد. گفت من از وقتی از سفر ایران برگشتم، همش دارم برای دوستام از ایران و مردمش و زیبایی هاش میگم. میدونی تنها چیز منفی که درباره ایران به آدما میگم چیه؟ اینکه ایران این همه جوونایی داره که همه کشورشون رو خیلی دوست دارن، ولی به خاطر شرایط سخت تصمیم به تَرک کردنش گرفتن.

و دوباره بندش پاره شد


عکس هم مربوط میشه به همون ۹ سال پیش، تو اتاقِ شلوغِ من. روزای آخرِ قبل تعطیلات تابستون بود و باید خونه رو تحویل می‌دادیم و هر کس برمی‌گشت کشورش… ریتا که تو اون شش ماه پا به پای من اخبار ایران رو دنبال می‌کرد، ازم خواسته بود که از اون نوارهای سبزی که به لپ‌تاپم زدم به لپ‌تاپ اون هم بزنم.

به بهانه ده سالگی

(دقیقا) ده سال پیش مهاجرت کردم، از ایران. تو این ده سال هم سه بار مهاجرت کردم. فقط در دو سه سال اول، هفت تا خونه عوض کردم. تقریبا تو هر اسباب کشی مجبور شدم از یه چیزایی که دوستشون داشتم دل بکَنم.

سالگرد این ده‌سالگی همراه شد با چالش عکسهای ده سال پیش. به عکسهایی که دوستام گذاشتن نگاه میکردم، بعضی از دوستام عکس ده سال پیششون برام آشناتر بود چون آخرین باری که دیدمشون همون ده سال پیش بوده. بعضی دیگه عکس ده سال پیششون برام غریب بود چون اون زمان نمی‌شناختمشون. تو عکس بعضیا هم گذر عمر رو میشد دید.

رفتم سراغ هارد و عکس های ده سال پیش خودم.

متوجه شدم دور و بری های ده سال پیش من تقریبا هیچ کدوم امروز دور و برم نیستن. و متوجه شدم دور و بریهای امروز من تقریبا هیچکدوم در ده سال پیش من حضور نداشتن.

مهاجرت شانس آشنایی و دوستی با همه آدمایی که تو این ده سال دور و برم بودن رو بهم داد. ولی بین من و دوستای قدیمم خیلی فاصله انداخت، با اینکه همیشه تلاش کردم جلوش رو بگیرم.

پای تلفن بهش گفتم: «می‌دونی امروز چه روزیه؟»

گفت: «بلو مانْدِی، غمگین‌ترین روز سال! یه سری حساب کتاب کردن دیدن بعد از تعطیلات سال نو و سرمای زمستون و تاریکی، و با در نظر گرفتن آمار خودکشی و اینا، سومین دوشنبه بعدِ سال نو، غمگین ترین روز ساله.»

گفتم: «اتفاقا اینجا الان هوا ١٨- درجه‌ست! ولی نه… امشب میشه ده سال که من از ایران مهاجرت کردم»

پ.ن. حتما توی ایران هم یه روزهایی هست که از بقیه روزها غم انگیزتره، ولی خوشحالم که سال نوی ما شروع بهار و سرسبزی و شکوفاییه، و هفته هم از شنبه شروع میشه.

پ.ن٢. عکس رو هم در اولین سالگرد رفتنم برای بابام گرفتم که مطمئن بشه دیگه اتاقم رو مرتب می‌کنم 😌

نیمه شب ٢١ ژانویه ٢٠١٩

مامان بزرگ و تنهایی

[با مامان بزرگ و بابا توی ماشین]

آهنگ پیش در آمد علی عظیمی از ضبط ماشین پخش میشه:

«…مشکلم بخت بد و تلخی ایام نیست

مشکلم پوشوندن پینه دستام نیست

مشکلم نون نیست، آب نیست، برق نیست…»

مامان بزرگ: ای بابا این پسر چرا انقدر مشکل داره؟ همش میگه مشکل مشکل…

من: تازه میگه مشکل من اینا نیست!

مامان بزرگ: ااا، پس مشکلش چیه؟

من: نمی‌دونم، حالا باید گوش بدیم ببینیم مشکلش چیه…

مامان بزرگ: خب پس بزن از اول گوش بدیم ببینیم چی میگه…

«…مشکلم نون نیست آب نیست برق نیست

مشکلم شکستن طلسم تنهاییست…»

مامان بزرگ: آخ آخ تنهایی، امان از تنهایی… حسن آقا منم تنهام همیشه، خیلی بده…