با دوستِ فرانسویم نشستیم لبِ آب… بعد ۲ سال همدیگه رو دیدیم و داریم از در و دیوار صحبت میکنیم…
- یه روزَم باید برم خرید
: من از خرید خیلی بدم میاد
- منم خوشم نمیاد ولی لازم دارم، البته فقط شلوار… آخه چند وقت پیش رفته بودم انگلیس، کلی تی شرت خریدم، ارزون! قیمت پوند و یورو هم الان دیگه خیلی اختلاف نداره… ۱ پوند حدودا ۱.۱۵ یوروه… قدیم بیشتر بود، هول و حوش ۱.۵۰!
: اِ؟! نمیدونستم!
…
- حدودا یه ماه پیش بود که پدر بزرگم فوت کرد
تو دلم فکر میکنم باید تسلیت بگم، ولی سختمه، برا همین سکوت میکنم…
- پدرِ مادرم، که انگلیسیه
: آره یادمه، گفته بودی مامانت انگلیسیَن
- بعد رفتیم اونجا که خونه ایناش رو بفروشیم…
سکوت
- بعد تو حساب کن، یه ماه قبلش پوند بود ۱.۵۰ ولی اون موقع شده بود ۱.۱۵!
ســکوت
- خیلی ضرر کردیم این وسط…
ســـــکوت
- آخه نمیشدَم به پدر بزرگم بگیم یکم زودتر بمیره…
ســـــــــــــــکوت
- یا حالا دیرتر…
اوت 21, 2011 در 1:51 ق.ظ. |
حالا شد :)
دسامبر 4, 2011 در 2:32 ق.ظ. |
این سکوت آخر رو می تونستی به جاش «خنده حضار» هم بنویسی. که پایان حکایت شیرین تر بشه!