اونجا و اینجا

۶ صبح

از خواب میپرم…
از پنجرهء باز بیرون رو نگاه میکنم… بویِ درختِ سنجد، صدای ماشینایی که تک و توک از بلوار فرهنگ رد میشن…
میرم تو پذیرایی… بابا نشسته… پنجره رو تا ته باز کرده، پاشو انداخته رو پاش، و داره کتاب میخونه…
از پشتِ عینکِ پیر چشمیش بهم نگاه میکنه و لبخند میزنه… ولی هیچی نمیگه…
من شروع میکنم… از خوابم براش میگم…
بازم هیچی نمیگه…
یکم نگام میکنه… عینکش رو در میاره میذاره لای کتابش، کتاب رو میبنده میذاره رو میز کوچیک بغل دستش و میگه پاشو بریم قدم بزنیم…
حلیم میاد تو ذهنم!
میرم سریع حاضر میشم و برمیگردم… ‌یه کاپشن تنش کرده، و بدون هیچ حرفی میره از در بیرون…
- با ماشین نمیریم؟
سوال بی خود! من خودمم ترجیح میدم تو این هوا راه برم… هرچند بابا احتمالا در طولِ راه، زیاد حرفی نخواهد زد…
.
برمیگردیم خونه… مامان رو از خواب بیدار میکنم و میگم که نون بربری داغ خریدیم…
مثل اکثر روزای جمعه میگه که دیشب نتونسته درست بخوابه و فقط جمعه هاست که میتونه کمبودِ خوابِ هفتش رو جبران کنه و ‌بذاریم یکم دیگه بخوابه…
- شما بخورین،‌ برا من بذارین کنار بعدا میخورم
صبحانه خوردن دوست ندارم ولی این بار استثنا میچسبه…
بالاخره مامان هم با چشمای خسته و پف کرده میاد و به ما میپیونده…
- چی شد حالا صبح به این زودی پاشدین شما ۲ تا؟
.
نگارم جاش خالیه که بشینه تو آشپزخونه و بلند بلند داستاناشو تعریف کنه، هرچند دیگه خیلی وقته به نبودنش عادت کردیم…
——————————————————-

۶ صبح

از خواب میپرم!
اول با دستم تخت رو لمس میکنم که مطمئن شم همش خواب بوده!
از پنجرهء باز به بیرون نگاه میکنم. صدای گنشجکا، چراغای زرد، صدای ماشینایی که خیلی تک و توک از پراسا الکساندر هرکولانو رد میشن…
دور و برم رو یکم نگاه میکنم،
اس ام اس میزنم با اینکه میدونم جوابش بهم نمیرسه!
دوربین رو بر میدارم و برای بار هزارم از آسمون و درخت روبروی خونه که از شدتِ شکوفه، بنفش دیده میشه، عکس میگیرم!
میرم تو پذیرایی… خورده کاغذای اریگامی، لیوانای چایی از دیشب، زیر سیگاری، شارژر پائولینا
برمیگردم اتاقم، اینترنت قطعه!
به سرود شب گوش میدم. صدای به هم زدن نوک لک لک هم بهش اضافه میشه!
نشستم رو تختم،
..
و دلم تنگ شده!!!

12 پاسخ به “اونجا و اینجا”

  1. نهال می‌گوید:

    من مطمئنم اگه اینجا هم بری دلت برا اونجا و پائولینا و اون شکوفه های قشنگ بنفش تنگ میشن!!!و اونا هم مثل اینجایی ها که منتظرن دل تنگشون باز شه، دلشون تنگ تنگ تنگ میشه برات!!!>:D<

    • haozhin می‌گوید:

      اراسموس… دوستی‌های ناپایدار… شب زنده داری… مستی… شادی‌های مقطعی… و به دور از هرگونه دلتنگی…!

  2. نهال می‌گوید:

    فکر نکنم فهمیده باشی چی گفتم!خودمم آخراش و که می خونم نمی فهمم:)))))
    خلاصش این بود که تو ماهی ازیزم:D

  3. امین می‌گوید:

    نینا عجب بهشتی شده اونجا…!
    پ.ن. ازیزم نهال منو کشته : دی

  4. بهروز می‌گوید:

    >D:<

  5. بهروز می‌گوید:

    خیلی دوست داشتم این پستتو نینا ، خیلی زیاد ، خیلی خیلی زیاد >D:<
    زودی بیا لامصب !

  6. Xa می‌گوید:

    عالی بود

  7. مینا می‌گوید:

    نینا هیچ فکر نمیکردم اینقدر خوب بنویسی :*

  8. آشغال می‌گوید:

    ای لعنت…منم ایضا !

  9. nazanin می‌گوید:

    عزیزم .دلم تنگ شد.خیلی خوب بود.:)

  10. فطر « UntitLed می‌گوید:

    [...] بریم حلیم بگیریم؟ با بربری داغ؟ (یادِ ایام… لیسبون با بابا، ۷ صبح ) دوست‌داشتن:دوست [...]

  11. حامد می‌گوید:

    :)

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.