خیالی نیست اگر دیروز
شقایق های دشت میهنم را یک به یک چیدند
و سرخی را ستاندند از کف این دشت پهناور
به قدری خرم است این دشت
که گر سرخی ستانی سبز میروید
من اکنون سبز میبینم سراسر خاک میهن را …
ـــــــــــــــــــــ
نیست؟ هست…
خیالی نیست اگر دیروز
شقایق های دشت میهنم را یک به یک چیدند
و سرخی را ستاندند از کف این دشت پهناور
به قدری خرم است این دشت
که گر سرخی ستانی سبز میروید
من اکنون سبز میبینم سراسر خاک میهن را …
ـــــــــــــــــــــ
نیست؟ هست…
بعد از گذشت یک سال هنوز نتونستم هضم کنم که درسته که یکشنبه آخر هفتست، ولی جمعه نیست!
به قولی تا امتحان ۴شنبه فقط ۳ روز وقت دارم...
خبر کوتاه بود
اعدامشان کردند
خروش دخترک برخاست
لبش لرزید
دو چشم خسته اش از اشک پر شد
گریه را سر داد
و من با کوششی پر درد اشکم را نهان کردم
چرا اعدامشان کردند ؟
می پرسد ز من با چشم اشک آلود
عزیزم دخترم
آنجا شگفت انگیز دنیایی ست
دروغ و دشمنی فرمانروایی می کند آنجا
طلا، این کیمیای خون انسان ها
خدایی می کند آنجا
شگفت انگیز دنیایی که همچون قرنهای دور
هنوز از ننگ آزار سیاهان دامن آلوده ست
در آنجا حق و انسان حرفهایی پوچ و بیهوده ست
در آنجا رهزنی آدمکشي خونریزی آزاد است
و دست و پای آزادی ست در زنجیر
عزیزم دخترم
آنان برای دشمنی با من
برای دشمنی با تو
برای دشمنی با راستی
اعدام شان کردند
و هنگامی که یاران
با سرود زندگی بر لب
به سوی مرگ می رفتند
امیدی آشنا می زد چو گل در چشم شان لبخند
به شوق زندگی آواز می خواندند
و تاپایان راه روشن خود با وفا ماندند
عزیزم
پاک کن از چهره اشکت را ز جا برخیز
تو در من زنده ای من در تو ما هرگز نمی میریم
من و تو با هزاران دگر
این راه را دنبال می گیریم
از آن ماست پیروزی
از آن ماست فردا با همه شادی و بهروزی
عزیزم
کار دنیا رو به آبادی ست
و هر لاله که از خون شهیدان می دمد امروز
نوید روز آزادی ست
ه.ا.سایه
آنگاه زنی که کودکی در آغوش داشت گفت، با ما از فرزندان سخن بگو.
واو گفت:
فرزندان شما فرزندان شما نیستند.
آنها پسران و دختران خواهشی هستند که زندگی به خویش دارد.
آنها به واسطه شما میایند، اما نه از شما، و با آنکه با شما هستند، از آن شما نیستند.
شما میتوانید مهر خود را به آنها بدهید، اما نه اندیشه های خود را، زیرا که آنها اندیشه های خود را دارند.
شما میتوانید تن آنها را در خانه نگاه دارید، اما نه روح شان را، زیرا که روح آنها در خانه فرداست، که شما را به آن راه نیست، حتی در خواب.
شما میتوانید بکوشید مانند آنها باشید، اما مکوشید تا آنها را مانند خود سازید.
زیرا که زندگی واپس نمیرود و در بند دیروز نمی ماند.
شما کمانی هستید که فرزندان تان مانند تیر زنده ای از چله آن بیرون می جهد.
کمان گیر است که هدف را در مسیر نا متناهی می بیند، و اوست که با قدرت خود شما را خم میکند تا تیر او را تیز پر و دور رس به پرواز در آورید.
بگذارید که خم شدن شما در دست کمان گیر از روی شادی باشد.
زیرا که او هم به تیری که می پرد مهر می ورزد و هم به کمانی که در جا می ماند.
جبران خلیل جبرا
پیامبر و دیوانه
صبح زود رفتم به اطاقت، به شلوغی همیشگی آن تماشا کردم.
احساس کردم دلم نمیخواهد کسی آنجا را مرتب کند.
در صورتیکه همیشه دلم میخواست اطاقت را مرتب بکنی!
حالا فکر میکنم اطاق شلوغ نشانه توست و اطاق مرتب خواسته من.
نمیدانم، آیا من وقتی نو جوان و به سال تو بودم، مثل تو وسائلم را نا مرتب و پخش و پلا میکردم؟ و آیا این احساس نظمی که الان دارم از بالا رفتن سن و سال است؟ در هر صورت، تو وجوانی من همان تیری هست که از چله کمان پرواز کرده است.
بابا
.
.
.
نینا
۱۰ دسامبر – فرودگاه استن استد

یکی از جذابیت های پرتقال، گریپ فروته…!

ساعت ۶:۴۵
نینا! نینا جون! پاشو… پاشو داره ۷ میشه…
صدای دمپاییش دور میشه…
چند دقیقه بعد دوباره صدای دمپایی نزدیک میشه:
اوا! هنوز که پا نشدی! پاشو! آفرین! بدو دخترم، دیر میشه
…
چیه؟ حالت خوب نیست؟ پاشو یه آب به دست صورتت بزن، یه چایی بخور شاید حالت بهتر شه…
بذار ببینم تبم داری؟ …
میره مقنعشو سرش میکنه دوباره میاد
میخوای امروز نری مدرسه؟ چه درسایی دارین امروز؟
اون دفعم سر دینی نرفتی، معلمه ناراحت نشه؟
میخوای امروز نرو، ولی باید قول بدی اگه موندی خونه استراحت کنی…
دوباره با عجله میره به سمت آشپزخونه
نگار! نگار جون تو حاضری؟
برمیگرده میاد پیش من
الان حالت چطوره؟ میخوای منم نرم؟ و دوباره میره آشپزخونه
صداش میاد : تو نگارو ببر برسون من بمونم ببینم نینا چشه، یکم براش سوپ اینا درست کنم شاید حالش بهتر شه
[ پس من رفتم پایین، به نگار بگو بیاد درو باز کنه...]
نگار جون، زود چاییتو بخور، بیا این لقمه رو هم بگیر. بدو، بابا دم در منتظره… معطلش نذار…
.
.
.
چیزی میخوری برات بیارم؟
بیا، اینو بخور، آب پرتقال و لیمو شیرینه، برات خوبه
الو، سلام حسین آقا، شهین دم دسته؟ … نه چیزی نیست، نینا یکم حالت سرماخوردگی داره… الو شهین؟…
بیا این قرصم بخور، خالم میگه باید استراحت کنی!
میخوای اگه حالت بهتر شد زنگ دیگه ببرمت مدرسه، ها؟
حالا فعلا استراحت کن ببینیم حالت بهتر میشه…
.
.
.
نینا جون، از شرکت زنگ زدن من باید برم، جلسه داریم. برات سوپ درست کردم رو گازه،زیرشو خاموش میکنم ولی خواستی بخوری حتما گرمش کن، گرمش برات خوبه…
حتما حتما هم حسابی استراحت کن! نشینی پای کامپیوتر و تلویزیون، چشات اذیت میشه. باید استراحت کنی تا حالت خوب بشه، باشه؟
دوباره صدای دمپاییاش میاد…
یه چند ساعت دیگم از این قرص یکی دیگه بخور، کاری چیزیم داشتی زنگ بزن من شرکتم.
نهار هم از همون مرغ دیشب هست، فقط برات پلو تازه درست کردم، اونم گرم کن بخور.
من درو از پشت قفل میکنم که کسی اومد تو نخوای پاشی بری براش درو باز کنی، این گوشی تلفنم میذارم بالا سرت اگه کسی زنگ زد. میخوای اصلا صدای زنگ رو قطع کنم تو راحت بخوابی؟ بذار حداقل کمش کنم…
الو؟ نسرین؟ نه دارم میام… نینا یکم حالش خوب نبود… نه، دارم میام، ۲۰ دقیقه دیگه میرسم.
.
.
.
نینا جون، پس من رفتم! قشنگ استراحت کن، تلویزیون و کامپیوتر هم تعطیل، بذار خوب استراحت کنی که فردا بتونی بری مدرسه، باشه؟
میوه هم گذاشتم بیرون یخچال هر وقت تونستی بخور که برات خوبه.
قرصم یادت نره! حالا من دوباره از شرکت بهت زنگ میزنم، باشه عزیزم؟
———
و من الان قدر بدو بدوهات رو خیلی بیشتر میدونم! دلم تنگ شده…

- نحوه شروع به نظرم تدریجی بود
- تب :آخرین بار ۳۷ بود که فکر کنم معقوله…
- درد عضلانی دارم ولی مفصلی نه
- بی اشتهایی : بعید میدونم! این چیزا تو کت من نمیره!
- سردرد : نه
- سرفه خشک : بله
- احساس نارحتی در قفسه : نه
- گرفتگی بینی، عطسه :خییییلی کم
- تظاهرات گوارشی :گلاب به روی همگی،مقداری از اولی…
و این که فکر کنم من منظور شایع و نا شایع رو نفهمیدم!
پ.ن.
این پست در رختخواب و زیر پتو نوشته شده است!

از پنجره اتاق من…
و من اینو دوست داشتم:
مسعود رسام عزیز از معدود آدم هایی بود که بلد بودند دوربین نگاهشان را به خوشی ها و خنده ها و امیدهای جامعه ی تلخ مان بیندازند. نشانمان دهند که اگر بخواهیم می توانیم همه ی دیوار های خانه مان را سبز کنیم. اگر بخواهیم می توانیم اتاقک کوچکی بالای پشت بام درست کنیم وبا آن که دوستش داریم در آن زندگی کنیم و خوشبخت باشیم . می توانیم قانون بگذاریم که موقع قهر آدم ها حق صحبت کردن با هم داشته باشند و همین حرف زدن٫ خشم را کم کم از یادمان ببرد و مهر را جانشینش کند.
که از دل انقلاب و ساواک و خون و خشونت می شود نشست و آدم هایی بیرون کشید که ژیان خنده دار داشته باشند و قیافه شان با نمک باشد و اسم مخفی شان سوسک سیاه و خرمگس باشد و بچه ها را بخندانند.
که بهداشت و تمیزی را با خنده و خوشی به بچه هایمان یاد دهیم. نترسانیمشان. (همان موقع ها که یک عده فکر می کردند هر چه بیم و هراس ماجرا بیشتر باشد نتبجه ی آموزش بهتر می شود.)
که درد و غم سهم همه مان است و این را همه می دانیم . اما به جای غصه خوردن و زهر ریختن به خودمان و دیگران و نشان دادن سیاهی ها و زخم زدن و زخم را بارها و بار ها کندن می شود چشم مان را به سیاهی ها ببندیم و سبزی و امید را در اتاق و خانه و شهرمان زنده نگه داریم.
…
یادش همیشه سبز خواهد ماند.
کپی شده از:

شهر قدیم – فارو

با تشکر از مامان، نگار و خاله مهربون
منو یاد خیلی چیزا انداخت! یاد خیلی روزا!
اولین بار که رفتم توی اون آمفی تئاتر، هیچکسو نمیشناختم! نیما گفته بود تمرین کانون موسیقیه، بیا و با بچه ها آشنا شو… تازه!! یه پیانو رویال یاماها هم داریم!
انقدر جمع صمیمی بود که خیلی زود با همشون دوست شدم…
۲ هفته بعد تو کنسرت شرکت کردم! برای من اولین بود و برای اون آمفی تئاتر نمیدونم چندمین! آهنگ نینا رو که نیما برای فلوت، پیانو و ویلون سل تنظیم کرده بود رو هم زدیم!
آنتراکتا! باید ۳-۴ نفرو میذاشتی بیرون تا حواسشون باشه گرگا (حالا سیاوش و سالار و دار و دستش یا هر کی دیگه) قبل از تموم شدن قسمت اول اجرا نریزن همه شیرینیا که برای پذیرایی چیده شده بود رو بخورن یا بچپونن تو جیباشون! یه عده هم بسیج میشدن تو کلمنایی که کنسرت به کنسرت درشون باز میشد و میدیدی پر از کپکه (از کنسرت قبلی!) شربت درست کنن برای مهمونا!
نیمام همیشه تا دقیقه ۹۰ داشت دم در با حراست چونه میزد که مامان بابا و دوستای ما رو راه بدن! هه!
پوستر، نور، صدا، بلیط، بروشور… آره! یه عده هم تو سایت و کپی مشغول بروشور بازی بودن
همیشه روز کنسرت آقای کلالی میومد با یه عشقی پیانومون رو کوک میکرد، بعدم ارزون حساب میکرد و تو فاکتور زیاد مینوشت که بلکه ما از مرکزی بتونیم یکم بیشتر پول بگیریم خرج کانون رو یکم جبران کنیم!
مرکزی که میرفتی، صد بارم که میرفتی! حالیش نبود، دوباره دم در از آدم کارت شناسایی میخواست. چند دقیقه که منتظر آسانسور میشدی، میفهمیدی که امروزم مثل روزای قبل،آسانسور به تو نمیرسه و باید از پله بری! پله های تنگ و کثیف رو تند تند میرفتی بالا. بعضی وقتا یهو با صورت میرفتی تو شکم یه استادت که کلاسشو نرفته بودی که بری دنبال کارای کنسرت!
حالا تازه دردسرا شروع میشد! اول خانوم نغمه میخواست در مورد انتخابات کانون ریاضی باهات حرف بزنه و اصلا حالیش نبود برای کار دیگه اومدی! بعد آقای حشمتی سعی میکرد خیلی صمیمی دعوتت کنه به اتاقش و سرت رو گرم کنه بلکه یادت بره با کی کار داشتی! و گاهی اوقات هم کار میکرد، مثل الان! یادم نمیاد اسم آقاهرو! آقایی که همیشه میگفتن سرش شلوغه و یکی تو اتاقشه و کار مهم دارن ولی در همون حین که حشمتی داشت سرتو گرم میکرد، بوی کباب رو حس میکردی و میدیدی ظرفش رفت تو اتاق همون آقا با کارای مهم!
آقای حشمتی خیلی دلش میخواست خودشو علاقمند نشون بده و باهات ارتباط بر قرار کنه، ولی متاسفانه اولین شرط برقراری ارتباط که نگاه کردن به طرف مقابلته رو بلد نبود!
بعد میرفتی دفتر بازارگان! کلی منتظر میشدی… همیشه یه عده از کسایی که منتظر بودن رو میشناختی:
- میخوام خوابگاهمو عوض کنم
- خدا رو شکر درسم تموم شد از این خراب شده راحت شدم،فقط مونده همین چند تا امضا که اونم بگیرم راحت میشم!
- برای ایام فاطمیه میخوایم مجوز مراسم بگیریم
- نه چیز خاصی نیست، یه مشکلی برا درسام پیش اومده میخوام با بازارگان صحبت کنم… و بعدا میفهمیدی به خاطر مشروطی میخوان اخراجش کنن
- میخوایم تو دانشکدمون افطاری بدیم
…
برخوردش انقد خوب بود که هر دفه فکر میکردی چه موجود مهربونی، حیف که مجبور تو این سیستم کار کنه ولی …
خانوم مرتضوی، فقط شرطمون یادتون نره! جدا نشستن دخترا و پسرا تو کنسرت شده بود پیش شرط!
دو شب کنسرت با هزار بد بختی تموم میشد، و ازش فقط یه دفتر نظرات و پیشنهادات میموند که معمولا چند نفری توش نوشته بودن ایول نوید شاهنگیان! و بقیه هم به نوعی از دوستاشون تعریف میکردن و چند نفریم میشدن که قلبا تشکر میکردن و تشویق برای ادامه کار کانون… فحش و بد و بیراهم که جای مخصوص خودشو داره تو این دفترا
کنسرت کلاسیک و روز زن! همیشه کار صدف بود که بره خوش آمد بگه و روز زن رو تبریک بگه و من مدل حرف زدنش رو دوست داشتم… و البته تذکر برای خاموش کردن موبایل ها و نویزهایی که همیشه وجود داشت…
تنها باری که یادم میاد رفتم تو اون آمفی تئاتر که هیچ ربطی به کانون موسیقی نداشت، مناظره ای بود که انجمن اسلامی گذاشته بود بین اون مرتیکه که انقلاب درس میداد (؟) و نسرین ستوده و شادی صدر در مورد حقوق زنان! آمفی تئاتر تا خر خره پر شده بود از آدمایی که نه شادی صدر و نسرین ستوده رو میشناختن نه حقوق زنا براشون مهم بود، فقط اومده بودن که آقای (؟) رو هو کنن که یکم خالی شن و نسبتا هم خالی شدن… اتفاقا منم انقلاب شده بودم ۸! هه!
وای یاد خیییییلیییییییی چیزا افتادم! خیلی فرا تر از آمفی تئاتر و پیانو، کانون موسیقی و دانشکده برق، مرکزی و آقای آبدارچی که زمستونا که معطل بودیم بهمون چایی میداد تو اتاقش! مسیر علوم به برق و بر عکس! دوستای خوبی که همیشه سعی میکردن سر کنسرتا هر جور شده کمک کنن که کمتر عصبی بشیم! فلافل، موشای تو جوب سیدخندان، بچه هایی که اومده بودن کلاس کنکور به زور! آقاهه که کنار پل بساط لوازم آرایششو پهن کرده بود برای فروش… دفعه بعد حتما یه بار شریعتی رو از بالا تا پایین میرم!
سوپر گلستان رو هم خیلی دوست دارم! مغازه داراش همیشه خوش اخلاق و مودب بودن با لهجه ترکی… ظهرای ماه رمضون میرفتیم الویه و خیارشور و کالباس و نون و نوشابه میخریدیم و میرفتیم تو کانون ریاضی افطار میکردیم! و میخوردیم، خیلی بیشتر از یه نهار معمولی!

آره! دلم تنگ شده بود براش! =)
۱۸۲۵ روز از ۸۳۹۶ روز = تقریبا ۱/۵
مثکه ۳ ماه پیش میخواستم اینو پست کنم که نکردم! به هر حال … ء
اول به سراغ یهودیها رفتند
.من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم
پس از آن به لهستانیها حمله بردند
.من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم
آنگاه به لیبرالها فشار آوردند
من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم
سپس نوبت به کمونیستها رسید
.کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم
سرانجام به سراغ من آمدند
.هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند
——–
با تشکر از عمو بی
(مترجم : ترجمه دقیقی نیست ولی منظور رو میرسونه)
Grandpa Siset spoke with me
early in the morning, in the frontdoor
while we were wainting for the sun
and we saw passing the cars
Siset, don’t you see the stake
where we all are tied?
If we cannot undo it
we won’t be able to walk!
If we all pull it, it will fall
and it can’t last much time,
surely it falls, falls, falls,
it must be worm-eaten by now.
If i pull hard towards here,
and you pull it towards there,
I’m sure it falls, falls, falls,
and we’ll be able to be free!
But it’s been a long time, now!
My hands are peeling!
And when my force goes
it’s wider and bigger.
Yes I know it’s rotten,
but you know, Siset, it’s so heavy,
sometimes force forgets me.
Say me again your singing:
If we all pull it, it will fall
and it can’t last much time,
surely it falls, falls, falls,
it must be worm-eatn by now.
If i pull hard towards here,
and you pull it towards there,
i’m sure it falls, falls, falls,
and we’ll be able to be free!
Grandpa Siset doesn’t speak anymore
bad wind who took him away
he, who knows where,
and me, here under the door
and when new boys pass by
i strech my neck to sing
Siset’s last singing
the last thing he taught me
If we all pull it, it will fall
and it can’t last much time,
surely it falls, falls, falls,
it must be worm-eatn by now.
If i pull hard towards here,
and you pull it towards there,
i’m sure it falls, falls, falls,
and we’ll be able to be free!
—————-
=) !با تشکر از کارلوس کاتالان که خیلی حرف میزنه