اینورِ آب

ژانویه 24, 2012

یهو از دهنم پرید

: فک کنم اگه جنگ بشه میخوام برگردم ایران…

- آره تو برگرد ولی من میمونم همینجا…

  من اگه برگردم باید برم خط اول…!

(میخنده)

- ولی تو میشینی خونه وبلاگ مینویسی…! ها ها!

  مینویسی اون دوستم بودااا…

  مُرد…!

  شِیر!

(مکث میکنه)

- ۵۰۰ تام لایک…

وقتی همه خواب بودند

دسامبر 9, 2011

ساعت ۱۲ ظهر روزی…

عددها و نشانه‌ها

نوامبر 8, 2011

۳۹ سال اختلاف سن…

یعنی امسال که بابام اومد پیشم، دیگه هیچ جا به من تخفیف زیر ۲۶ سال (یوت دیسکانت) ندادن، به جاش همه جا به بابام تخفیف بالای ۶۵ سال (سنیور دیسکانت) دادن…

هارد راک کافه

سپتامبر 21, 2011

خودمون رو به زور چپوندیم دور یه میزِ دو نفره. هر کی یه آبجو دستشه و داریم به فضای شیک و مجلسیِ دور و برمون نگاه میکنیم…

بر خلاف اکثر بارای شهر، خیلی تر تمیز و بزرگه و یه سری بار تِندر همینجور مشغول سرویس دهی به میزای مختلفن. یکیشون میاد سر میزِ ما، شیشه خالی آبجو رو برمیداره و سریع زیرش رو با دستمال تمیز میکنه، که فرانسوآ با انگلیسیِ ۷۰٪ فرانسویش سر صحبت رو باهاش باز میکنه

- اینجا چرا انقد همه چی تمیزه؟

: بله؟

- میگم اینجا همه چی خیلی برق میزنه!

: چطور مگه؟ من که دارم تمیز میکنم

- میدونم! نه این یه جور شوخیه که مثکه شما متوجه نشدید! آخه آدم از اسم اینجا تصور میکنه که باید یه جای یکم کَر کثیف تری باشه، (انگشتش رو میکشه رو میز) یکم گرد و غبار رو میزا،‌ یکم شلوغ پلوغ، یکم راک!

: آها!

معلومه که درست حرفش رو نفهمیده، لبخند میزنه،‌ میز رو سریع تمیز میکنه و در میره

- نه جدی میگم، اسمش هارد راک کافس، بعد همه چی برق میزنه، همه چی لوکسه! به نظر شماها عجیب نیست؟ میز و صندلی مرتب همه جا چیدن، یه مشت آدم دارن تند تند همه جا رو تمیز میکنن و سرویس میدن… میتونست خیلی متفاوت باشه، کثیف تر، حتی میشد مردم بشینن رو زمین کلی کثیف بازی، گرد و خاک… بلند شی از جات مجبور شی خودت رو بتکونی… مثلِ… احتمالن کافه های شما

و هِر هِر میخنده.

از نگاه ما متوجه میشه که مام از شوخیش خوشمون نیومد

- منظوری نداشتم… منظورم این حالت صمیمانه تر و … ای بابا… مثکه درست نشد…

یکم فکر میکنه

- راستش ما تو فرانسوی یه اصطلاح داریم که میگه… چجوری بگم،‌ نمیخواستم ناراحت شین! مثلن وقتی یه چیزی میگی یکی ناراحت میشه،‌ بعد هی تلاش میکنی که بهترش کنی

با دستاش ادای پارو زدن و به جلو اومدن رو درمیاره و تلاش میکنه نشون بده که داره یه کار سختی رو انجام میده

: میدونم چی میخوای بگی، ولی مام تو فارسی یه اصطلاحی داریم…

-اِ، چی؟

: آقا بی زحمت یکی برا این «ریدی دیگه هم نزن» رو ترجمه کنه…

عیدِ فطر

اوت 31, 2011

بابا! بریم حلیم بگیریم؟ با بربری داغ؟

(یادِ ایام… لیسبون با بابا، ۷ صبح )

بی رودرواسی!

اوت 21, 2011

با دوستِ فرانسویم نشستیم لبِ آب… بعد ۲ سال همدیگه رو دیدیم و داریم از در و دیوار صحبت میکنیم…

- یه روزَم باید برم خرید

: من از خرید خیلی بدم میاد

- منم خوشم نمیاد ولی لازم دارم، البته فقط شلوار… آخه چند وقت  پیش رفته بودم انگلیس، کلی تی شرت خریدم، ارزون! قیمت پوند و یورو هم الان دیگه خیلی اختلاف نداره… ۱ پوند حدودا ۱.۱۵ یوروه… قدیم بیشتر بود، هول و حوش ۱.۵۰!

: اِ؟! نمیدونستم!

- حدودا یه ماه پیش بود که پدر بزرگم فوت کرد

تو دلم فکر میکنم باید تسلیت بگم، ولی سختمه، برا همین سکوت میکنم…

- پدرِ مادرم، که انگلیسیه

: آره یادمه، گفته بودی مامانت انگلیسیَن

- بعد رفتیم اونجا که خونه ایناش رو بفروشیم…

سکوت

- بعد تو حساب کن، یه ماه قبلش پوند بود ۱.۵۰ ولی اون موقع شده بود ۱.۱۵!

ســکوت

- خیلی ضرر کردیم این وسط…

ســـــکوت

- آخه نمیشدَم به پدر بزرگم بگیم یکم زودتر بمیره…

ســـــــــــــــکوت

- یا حالا دیرتر…

امتحان

اوت 15, 2011

- خب بگو ببینم، تو پرتغال چی یاد گرفتی؟

: تو پرتغال؟ دوست داشتنو!

شوخی

ژوئیه 18, 2011

نشستم تو هال، همه گرم صحبت به زبونای مختلف… گودبای پارتی یکی از ایتالیاییاست که داره فردا صبح برمیگرده ایتالیا. انقد دختر مهربون و خنده روییه که با اینکه مدت زیادی نیست میشناسمش، حس میکنم دلم براش تنگ میشه… حوصلم سر رفته و ناخودآگاه دارم به بحثش با یه ایتالیایی دیگه گوش میدم… انقدر برام احترام قائل هستن که هر چند با تِته پِته ، ولی به انگلیسی بحث میکنن… خیلی جدی بحث میکنه ولی همش بین هر دو تا جملش قه قه میخنده…

- هیچی بابا، این پائولو بیخود جو میده! من به دوستای جنوبیم میگم تِررونی، به آقا برخورده میگه داری مسخره میکنی! خب به جاش اونام به من میگن پولِنتونا، چون ما تو شمال، پولِنتا میخوریم! یه غذاییه که با یه آرد زرد درست میشه. کسی هم از دست کسی ناراحت نمیشه والا! خب شوخی میکنیم دیگه…

:  آره خب آدم از دست دوستش که ناراحت نمیشه!  اصن تو به منم میتونی بگی تِررونی، چون منم بچه تهرونم! ها ها

- آره بابا! ببین! مثلا تو نمیتونی بری همینجوری به یکی که مالِ جنوبه، بگی تررونی! حرف خوبی نیست، آفِنسیوه، درست! ولی به دوستات که میتونی بگی! میدونی چی میگم؟ مثل اینه که من به تو بگم تروریست!

خانه جدید

ژوئیه 4, 2011

یه چاقو خریدم، از این خیلی تیزاش که از اون ور کاهو رو میبره، از این ور انگشتِ منو!

پا برهنه در ونیز

ژوئیه 1, 2011

ژوئن ۲۰۱۱ – ۴:۳۰ صبح

گفتمان

ژوئن 18, 2011

من و هم خونه پرتغالیم – نهایتا دوبار در هفته – تو آشپزخونه

من : Olaaa!

و لبخند

اون : Hellooo!

و لبخند

خاطراتِ رندم…

مه 26, 2011

یکی از هزاران شبی که مهمون داشتیم…

مهمون اول، کنار شومینه – راستی عمو، میگم نینا هنوز از اون کاغذ بازیا میکنه؟ چی بود اسمش…؟

مهمون دوم، از آشپزخونه : بروکراسی!!

(عکس از حسام)

استتوس

مه 24, 2011

(چند شب پیش)

اون – داری چیکار میکنی؟

من : با آرش حرف میزنم! قاطی کرده بد جور! ها ها

- چرا چی میگه؟

: گیر داده که مردم چرا انقد این قضیه ویزای آمریکا برای ایرانیا رو تو فیس بوک شِیر میکنن! بد رفته رو اعصابش! ها ها

- ای بابا! حالا مگه چیکار اون داره؟

: نمیدونم والا! منم همینو بهش میگم! شاکیه که مردم چرا ۱۰۰ بار یه چیزی رو شِیر میکنن؟ بس که نفهمن! میگم من خودم از همون نفهمام! به اعصابت مسلط باش، هممون رو هاید کن بره! ها ها

- ولش کن بابا! اینام دوست دارن فقط به یه چیزی گیر بدن

: نه آخه برو استتوسش رو نگا کن! ها ها

.

(چند شب بعدش)

من : چیکار داری میکنی؟

همون اون – یه استتوس گذاشته دوستم، خیلی باهاش حال کردم! دارم فک میکنم بذار استتوس خودم

- گذاشتم! ها ها

: این چرا انقد بی سر و تهه؟

-  بابا سرویس کردن ما رو با این ناصر خان! خب مُرد دیگه حالا! خدا بیامرزتش

: میبینم که تو هم در نوع خودت آرشی هستی! ها ها

.

(فرداش)

بازم اون – داری چیکار میکنی؟

من : دارم استتوسای مردم رو در مدح روز مادر میخونم و الگو برداری کنم! ها ها

نفهمیدیم از کِی تا حالا حضرت فاطمه شده الگو این همه آدم! ها ها

.

(با تصرف و تأدیب!)

خُرده چت‌های من و بابام

مه 16, 2011

.

.
- بابا…

بابـــــــا……

من واقعا اینجا رو دوست دارم…

از اینکه اینجا زندگی میکنم واقعا دارم لذت میبرم…!

.

 …Baba is typing

 سرعت تایپ بابا پایینه و میدونم که باید مدتی منتظرِ جوابش بمونم. در همین حین، به جمله‌های بعدی که میخوام به بابا بگم فکر میکنم… به رویاهای تو سرم و اینکه چجوری باید از حرفم دفاع کنم، که از بابا جواب میاد….

: به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار       که بر و بحر فراخست و آدمی بسیار

خب دیگه من برم، خدافظ

.Baba is offline

..

(تصویر : کتاب قصه های من و بابام)
 

تَب

آوریل 21, 2011

اون زمانی که فرصت پیدا میکنی و تب های بازِ گوگل کروم رو بعد از یک هفته، دونه دونه، تند تند و با بی دقتی میخونی و میبندی و تازه به ۲۰ تا که رسید، احساس آرامش میکنی…

حدودا ساعت ۱۰ پنجشنبه شبی…

لک

آوریل 14, 2011

اگر برای بلوز و شلوار خود ارزش قائلید،‌ ماست رو با چنگال نخورید!

اه!

شومینه

آوریل 7, 2011

شرح نهفته در تصویر!

(عکس از شیفته)

شخصی

مارس 24, 2011


-  بدون اغراق درباره مرگ  -

 

شوخی سرش نمی شود

ستاره ها، پل ها

نساجی، معادن

كشت و زرع، كشتی سازی، و كيك پختن را نمی فهمد

 

در مورد برنامه های فردا كه حرف می زنيم

می دود ميان صحبت هامان و حرف آخر را می زند

كه خارج از موضوع است

 

حتی چيزی را كه مربوط به حرفه ی اوست، بلد نیست

نه گور كندن، نه تابوت ساختن، نه جمع و جور كردن ريخت و پاش هایش

مشغول كُشتن است و اين كار را ناشيانه انجام ميدهد

بدون نظم و نظام، و بدون تجربه

 

پيروزی هایش به جای خود، اما شكست هایش را ببين

تيرهايی كه به خطا رفته اند، و تلاشهايی كه از سر گرفته می شوند

 

اين همه پياز داران و حبوبات غلاف دار

شاخكها، باله ها، آبشش ها

پرهای فصل جفت گيری و پشم زمستانی

شاهدی ست بر كار كاهلانه ی به تعويق افتاده اش

 

قلبها درون پوسته تخم ها می تپد

اسكلت نوزادها رشد می كند

دو برگچه و گاهی در افق، درختانی بلند

نصيب بذرها می شود

 

آن که می پندارد مرگ مقتدر است

خود، دلیلی زنده بر مقتدر نبودن آن است

زندگی ای پيدا نمی شود كه دست كم یک لحظه

جاودانه نبوده باشد

مرگ

همیشه در فاصله ی همین لحظه تاخیر می کند

 

ويسواوا شيمبورسكا -

ترجمه: شهرام شیدایی/چوکا چکاد

 

————————————-

برای دوستی که هنوز جرات زنگ زدن بهش رو ندارم…

چارشنبه سوری

مارس 16, 2011

امشب به یاد «همه» اونایی که یه زمانی با هم دور آتیش نشستیم و شعر خوندیم، ساز زدیم، بحث کردیم، ستاره نگا کردیم و صورت‌های فلکی که خودمون هم بلد نبودیم رو الکی به هم یاد دادیم، یخ کردیم، ۴ تایی تو یه لیوان چایی خوردیم، تو تاریکی ورق بازی کردیم، عکس گرفتیم، یواشکی عرق خوردیم، غیر یواشکی عرق خوردیم، تو درِ قابلمه غذا خوردیم، پیکِ‌ شادیامون رو از رو هم نوشتیم، خاطرات و شعر خوندین و ما گوش کردیم، در آتیش زنده نگه داشتن رقابت کردیم، جوجه کباب و سوپِ آماده درست کردیم، …

و الان رابطمون محدود به دنیای مجازی شده، برای مدتی به این آتیش مجازی خیره شدم!

این «همه»، خیلی بزرگه!! خیــــــــــــلی!

———————————————-

*  با تشکرِ مخصوص از صبا در دیترویت

درگیری

فوریه 16, 2011

صبح طبق قرار قبلی میرم پیش عمو پدرو

: صبح به خیر

- سلام، خوبی؟ بشین من اینو تموم کنم الان میام… راستی از ایران چه خبر؟

: هیچی، دیروز خوب بوده… پلیس زیاد بوده ولی مردم هم خیلی بودن

و لبخند میزنم

پشت به من، غرقِ در مونیتوره

- تو اخبار شنیدم که تیراندازی هم شده

: آره ولی مثکه فقط یه نفر کشته شده…

یهو با وحشت با صندلی چرخ‌دارش برمیگرده رو به من

- یه نفر مرده؟!

نمیدونم وحشتش از مردن یه نفر بود یا از قیافه ریلکس من که اینجوری خبر مردن میدم…

 

تو کتابخونه نشستم و به جا درس خوندن دارم تند تند اخباری که مردم گذاشتن تو فیس بوک رو میخونم

تیتر خبر : وائل غنیم از مردم ایران به خاطر اعلام تظاهرات ۲۵ بهمن سپاسگزاری کرد

باز میکنم و طبق معمول بدون هیچ تمرکزی از وسط شروع میکنم خوندن به دو طرف

«انتخاب رنگ این دستبند تصادفی بوده است؛ اما خوشحالم که این برداشت از آن شده است.»

در فاصله همین «؛» سریع از دستش عصبانی میشم و با جمله بعدی آروم میشم

ادامه میدم…

«من به همه ایرانیان می گویم که از ما مصریان یاد بگیرید، همانطور که ما از شما یادگرفته ایم …»

دوباره در فاصله «،» تو دلم یه «نه بابا!» میگم و باز ادامه جمله آرومم میکنه… ولی دیگه به ادامش زیاد دقت نمیکنم

از عکس العملای ناخودآگاه خودم بدم میاد… میرم تو فیس بوک و صفحه وائل غنیم رو لایک میکنم!

 

ظهر میرم یه غذاخوری تو دانشگاه که تا حالا نرفتم، به نظر جای خوبی میاد

: ببخشید، شما انگلیسی حرف میزنین؟

- بله،‌ میتونم کمکی کنم؟

: سیستم اینجا چجوریه؟ اول باید پول بدم؟ غذا رو انتخاب کنم؟

-  باید اینجا پول رو بدین، بعد اونور هر چی از هر غدایی خواستین برمیدارین. هر چقدر که خواستینا، میتونین بشقابتون رو پرِ پر کنین!

چشمک

- مال کدوم کشورین؟

: ایران

با تعجب

- ایران؟!

به خودش یه عالمه فشار میاره که یه چیزی بگه

- از جای خیلی دوری اومدی پس…

و لبخند میزنه

به پرتغالی به خانوم صندوق دار میگه که یه ژتون دانشجو به من بده

تشکر میکنم، پول میدم و میرم سراغ غذاها

 

غذا میکشم و به این فکر میکنم که چطور میشه که یه نفر، فردای ۲۵ بهمن، در مورد ایران هیچی بیشتر از اینکه «خیلی دوره» ندونه؟

میشینم یه گوشه غذا میخورم و در حین اینکه سعی میکنم منطقی تر به قضایا نگا کنم، یاد بقیه صحبتای امروز صبحم با عمو پدرو میفتم که بهش گفتم این هفته باید برم فارو…

- آخر هفته میخوای بری؟ امیدوارم به اعتصابا نخوره و بتونی راحت بری و به امتحانت برسی…

: اعتصاب؟!

-آره دیگه! اتوبوسا و قطارای شهر اعتصاب کردن از دیروز،‌ خبر نداری؟!


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.