
یکی از جذابیت های پرتقال، گریپ فروته…!

یکی از جذابیت های پرتقال، گریپ فروته…!

ساعت ۶:۴۵
نینا! نینا جون! پاشو… پاشو داره ۷ میشه…
صدای دمپاییش دور میشه…
چند دقیقه بعد دوباره صدای دمپایی نزدیک میشه:
اوا! هنوز که پا نشدی! پاشو! آفرین! بدو دخترم، دیر میشه
…
چیه؟ حالت خوب نیست؟ پاشو یه آب به دست صورتت بزن، یه چایی بخور شاید حالت بهتر شه…
بذار ببینم تبم داری؟ …
میره مقنعشو سرش میکنه دوباره میاد
میخوای امروز نری مدرسه؟ چه درسایی دارین امروز؟
اون دفعم سر دینی نرفتی، معلمه ناراحت نشه؟
میخوای امروز نرو، ولی باید قول بدی اگه موندی خونه استراحت کنی…
دوباره با عجله میره به سمت آشپزخونه
نگار! نگار جون تو حاضری؟
برمیگرده میاد پیش من
الان حالت چطوره؟ میخوای منم نرم؟ و دوباره میره آشپزخونه
صداش میاد : تو نگارو ببر برسون من بمونم ببینم نینا چشه، یکم براش سوپ اینا درست کنم شاید حالش بهتر شه
[ پس من رفتم پایین، به نگار بگو بیاد درو باز کنه...]
نگار جون، زود چاییتو بخور، بیا این لقمه رو هم بگیر. بدو، بابا دم در منتظره… معطلش نذار…
.
.
.
چیزی میخوری برات بیارم؟
بیا، اینو بخور، آب پرتقال و لیمو شیرینه، برات خوبه
الو، سلام حسین آقا، شهین دم دسته؟ … نه چیزی نیست، نینا یکم حالت سرماخوردگی داره… الو شهین؟…
بیا این قرصم بخور، خالم میگه باید استراحت کنی!
میخوای اگه حالت بهتر شد زنگ دیگه ببرمت مدرسه، ها؟
حالا فعلا استراحت کن ببینیم حالت بهتر میشه…
.
.
.
نینا جون، از شرکت زنگ زدن من باید برم، جلسه داریم. برات سوپ درست کردم رو گازه،زیرشو خاموش میکنم ولی خواستی بخوری حتما گرمش کن، گرمش برات خوبه…
حتما حتما هم حسابی استراحت کن! نشینی پای کامپیوتر و تلویزیون، چشات اذیت میشه. باید استراحت کنی تا حالت خوب بشه، باشه؟
دوباره صدای دمپاییاش میاد…
یه چند ساعت دیگم از این قرص یکی دیگه بخور، کاری چیزیم داشتی زنگ بزن من شرکتم.
نهار هم از همون مرغ دیشب هست، فقط برات پلو تازه درست کردم، اونم گرم کن بخور.
من درو از پشت قفل میکنم که کسی اومد تو نخوای پاشی بری براش درو باز کنی، این گوشی تلفنم میذارم بالا سرت اگه کسی زنگ زد. میخوای اصلا صدای زنگ رو قطع کنم تو راحت بخوابی؟ بذار حداقل کمش کنم…
الو؟ نسرین؟ نه دارم میام… نینا یکم حالش خوب نبود… نه، دارم میام، ۲۰ دقیقه دیگه میرسم.
.
.
.
نینا جون، پس من رفتم! قشنگ استراحت کن، تلویزیون و کامپیوتر هم تعطیل، بذار خوب استراحت کنی که فردا بتونی بری مدرسه، باشه؟
میوه هم گذاشتم بیرون یخچال هر وقت تونستی بخور که برات خوبه.
قرصم یادت نره! حالا من دوباره از شرکت بهت زنگ میزنم، باشه عزیزم؟
———
و من الان قدر بدو بدوهات رو خیلی بیشتر میدونم! دلم تنگ شده…

- نحوه شروع به نظرم تدریجی بود
- تب :آخرین بار ۳۷ بود که فکر کنم معقوله…
- درد عضلانی دارم ولی مفصلی نه
- بی اشتهایی : بعید میدونم! این چیزا تو کت من نمیره!
- سردرد : نه
- سرفه خشک : بله
- احساس نارحتی در قفسه : نه
- گرفتگی بینی، عطسه :خییییلی کم
- تظاهرات گوارشی :گلاب به روی همگی،مقداری از اولی…
و این که فکر کنم من منظور شایع و نا شایع رو نفهمیدم!
پ.ن.
این پست در رختخواب و زیر پتو نوشته شده است!

از پنجره اتاق من…
و من اینو دوست داشتم:
مسعود رسام عزیز از معدود آدم هایی بود که بلد بودند دوربین نگاهشان را به خوشی ها و خنده ها و امیدهای جامعه ی تلخ مان بیندازند. نشانمان دهند که اگر بخواهیم می توانیم همه ی دیوار های خانه مان را سبز کنیم. اگر بخواهیم می توانیم اتاقک کوچکی بالای پشت بام درست کنیم وبا آن که دوستش داریم در آن زندگی کنیم و خوشبخت باشیم . می توانیم قانون بگذاریم که موقع قهر آدم ها حق صحبت کردن با هم داشته باشند و همین حرف زدن٫ خشم را کم کم از یادمان ببرد و مهر را جانشینش کند.
که از دل انقلاب و ساواک و خون و خشونت می شود نشست و آدم هایی بیرون کشید که ژیان خنده دار داشته باشند و قیافه شان با نمک باشد و اسم مخفی شان سوسک سیاه و خرمگس باشد و بچه ها را بخندانند.
که بهداشت و تمیزی را با خنده و خوشی به بچه هایمان یاد دهیم. نترسانیمشان. (همان موقع ها که یک عده فکر می کردند هر چه بیم و هراس ماجرا بیشتر باشد نتبجه ی آموزش بهتر می شود.)
که درد و غم سهم همه مان است و این را همه می دانیم . اما به جای غصه خوردن و زهر ریختن به خودمان و دیگران و نشان دادن سیاهی ها و زخم زدن و زخم را بارها و بار ها کندن می شود چشم مان را به سیاهی ها ببندیم و سبزی و امید را در اتاق و خانه و شهرمان زنده نگه داریم.
…
یادش همیشه سبز خواهد ماند.
کپی شده از:

شهر قدیم – فارو

با تشکر از مامان، نگار و خاله مهربون
منو یاد خیلی چیزا انداخت! یاد خیلی روزا!
اولین بار که رفتم توی اون آمفی تئاتر، هیچکسو نمیشناختم! نیما گفته بود تمرین کانون موسیقیه، بیا و با بچه ها آشنا شو… تازه!! یه پیانو رویال یاماها هم داریم!
انقدر جمع صمیمی بود که خیلی زود با همشون دوست شدم…
۲ هفته بعد تو کنسرت شرکت کردم! برای من اولین بود و برای اون آمفی تئاتر نمیدونم چندمین! آهنگ نینا رو که نیما برای فلوت، پیانو و ویلون سل تنظیم کرده بود رو هم زدیم!
آنتراکتا! باید ۳-۴ نفرو میذاشتی بیرون تا حواسشون باشه گرگا (حالا سیاوش و سالار و دار و دستش یا هر کی دیگه) قبل از تموم شدن قسمت اول اجرا نریزن همه شیرینیا که برای پذیرایی چیده شده بود رو بخورن یا بچپونن تو جیباشون! یه عده هم بسیج میشدن تو کلمنایی که کنسرت به کنسرت درشون باز میشد و میدیدی پر از کپکه (از کنسرت قبلی!) شربت درست کنن برای مهمونا!
نیمام همیشه تا دقیقه ۹۰ داشت دم در با حراست چونه میزد که مامان بابا و دوستای ما رو راه بدن! هه!
پوستر، نور، صدا، بلیط، بروشور… آره! یه عده هم تو سایت و کپی مشغول بروشور بازی بودن
همیشه روز کنسرت آقای کلالی میومد با یه عشقی پیانومون رو کوک میکرد، بعدم ارزون حساب میکرد و تو فاکتور زیاد مینوشت که بلکه ما از مرکزی بتونیم یکم بیشتر پول بگیریم خرج کانون رو یکم جبران کنیم!
مرکزی که میرفتی، صد بارم که میرفتی! حالیش نبود، دوباره دم در از آدم کارت شناسایی میخواست. چند دقیقه که منتظر آسانسور میشدی، میفهمیدی که امروزم مثل روزای قبل،آسانسور به تو نمیرسه و باید از پله بری! پله های تنگ و کثیف رو تند تند میرفتی بالا. بعضی وقتا یهو با صورت میرفتی تو شکم یه استادت که کلاسشو نرفته بودی که بری دنبال کارای کنسرت!
حالا تازه دردسرا شروع میشد! اول خانوم نغمه میخواست در مورد انتخابات کانون ریاضی باهات حرف بزنه و اصلا حالیش نبود برای کار دیگه اومدی! بعد آقای حشمتی سعی میکرد خیلی صمیمی دعوتت کنه به اتاقش و سرت رو گرم کنه بلکه یادت بره با کی کار داشتی! و گاهی اوقات هم کار میکرد، مثل الان! یادم نمیاد اسم آقاهرو! آقایی که همیشه میگفتن سرش شلوغه و یکی تو اتاقشه و کار مهم دارن ولی در همون حین که حشمتی داشت سرتو گرم میکرد، بوی کباب رو حس میکردی و میدیدی ظرفش رفت تو اتاق همون آقا با کارای مهم!
آقای حشمتی خیلی دلش میخواست خودشو علاقمند نشون بده و باهات ارتباط بر قرار کنه، ولی متاسفانه اولین شرط برقراری ارتباط که نگاه کردن به طرف مقابلته رو بلد نبود!
بعد میرفتی دفتر بازارگان! کلی منتظر میشدی… همیشه یه عده از کسایی که منتظر بودن رو میشناختی:
- میخوام خوابگاهمو عوض کنم
- خدا رو شکر درسم تموم شد از این خراب شده راحت شدم،فقط مونده همین چند تا امضا که اونم بگیرم راحت میشم!
- برای ایام فاطمیه میخوایم مجوز مراسم بگیریم
- نه چیز خاصی نیست، یه مشکلی برا درسام پیش اومده میخوام با بازارگان صحبت کنم… و بعدا میفهمیدی به خاطر مشروطی میخوان اخراجش کنن
- میخوایم تو دانشکدمون افطاری بدیم
…
برخوردش انقد خوب بود که هر دفه فکر میکردی چه موجود مهربونی، حیف که مجبور تو این سیستم کار کنه ولی …
خانوم مرتضوی، فقط شرطمون یادتون نره! جدا نشستن دخترا و پسرا تو کنسرت شده بود پیش شرط!
دو شب کنسرت با هزار بد بختی تموم میشد، و ازش فقط یه دفتر نظرات و پیشنهادات میموند که معمولا چند نفری توش نوشته بودن ایول نوید شاهنگیان! و بقیه هم به نوعی از دوستاشون تعریف میکردن و چند نفریم میشدن که قلبا تشکر میکردن و تشویق برای ادامه کار کانون… فحش و بد و بیراهم که جای مخصوص خودشو داره تو این دفترا
کنسرت کلاسیک و روز زن! همیشه کار صدف بود که بره خوش آمد بگه و روز زن رو تبریک بگه و من مدل حرف زدنش رو دوست داشتم… و البته تذکر برای خاموش کردن موبایل ها و نویزهایی که همیشه وجود داشت…
تنها باری که یادم میاد رفتم تو اون آمفی تئاتر که هیچ ربطی به کانون موسیقی نداشت، مناظره ای بود که انجمن اسلامی گذاشته بود بین اون مرتیکه که انقلاب درس میداد (؟) و نسرین ستوده و شادی صدر در مورد حقوق زنان! آمفی تئاتر تا خر خره پر شده بود از آدمایی که نه شادی صدر و نسرین ستوده رو میشناختن نه حقوق زنا براشون مهم بود، فقط اومده بودن که آقای (؟) رو هو کنن که یکم خالی شن و نسبتا هم خالی شدن… اتفاقا منم انقلاب شده بودم ۸! هه!
وای یاد خیییییلیییییییی چیزا افتادم! خیلی فرا تر از آمفی تئاتر و پیانو، کانون موسیقی و دانشکده برق، مرکزی و آقای آبدارچی که زمستونا که معطل بودیم بهمون چایی میداد تو اتاقش! مسیر علوم به برق و بر عکس! دوستای خوبی که همیشه سعی میکردن سر کنسرتا هر جور شده کمک کنن که کمتر عصبی بشیم! فلافل، موشای تو جوب سیدخندان، بچه هایی که اومده بودن کلاس کنکور به زور! آقاهه که کنار پل بساط لوازم آرایششو پهن کرده بود برای فروش… دفعه بعد حتما یه بار شریعتی رو از بالا تا پایین میرم!
سوپر گلستان رو هم خیلی دوست دارم! مغازه داراش همیشه خوش اخلاق و مودب بودن با لهجه ترکی… ظهرای ماه رمضون میرفتیم الویه و خیارشور و کالباس و نون و نوشابه میخریدیم و میرفتیم تو کانون ریاضی افطار میکردیم! و میخوردیم، خیلی بیشتر از یه نهار معمولی!

آره! دلم تنگ شده بود براش! =)
۱۸۲۵ روز از ۸۳۹۶ روز = تقریبا ۱/۵
مثکه ۳ ماه پیش میخواستم اینو پست کنم که نکردم! به هر حال … ء
اول به سراغ یهودیها رفتند
.من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم
پس از آن به لهستانیها حمله بردند
.من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم
آنگاه به لیبرالها فشار آوردند
من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم
سپس نوبت به کمونیستها رسید
.کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم
سرانجام به سراغ من آمدند
.هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند
——–
با تشکر از عمو بی
(مترجم : ترجمه دقیقی نیست ولی منظور رو میرسونه)
Grandpa Siset spoke with me
early in the morning, in the frontdoor
while we were wainting for the sun
and we saw passing the cars
Siset, don’t you see the stake
where we all are tied?
If we cannot undo it
we won’t be able to walk!
If we all pull it, it will fall
and it can’t last much time,
surely it falls, falls, falls,
it must be worm-eaten by now.
If i pull hard towards here,
and you pull it towards there,
I’m sure it falls, falls, falls,
and we’ll be able to be free!
But it’s been a long time, now!
My hands are peeling!
And when my force goes
it’s wider and bigger.
Yes I know it’s rotten,
but you know, Siset, it’s so heavy,
sometimes force forgets me.
Say me again your singing:
If we all pull it, it will fall
and it can’t last much time,
surely it falls, falls, falls,
it must be worm-eatn by now.
If i pull hard towards here,
and you pull it towards there,
i’m sure it falls, falls, falls,
and we’ll be able to be free!
Grandpa Siset doesn’t speak anymore
bad wind who took him away
he, who knows where,
and me, here under the door
and when new boys pass by
i strech my neck to sing
Siset’s last singing
the last thing he taught me
If we all pull it, it will fall
and it can’t last much time,
surely it falls, falls, falls,
it must be worm-eatn by now.
If i pull hard towards here,
and you pull it towards there,
i’m sure it falls, falls, falls,
and we’ll be able to be free!
—————-
=) !با تشکر از کارلوس کاتالان که خیلی حرف میزنه

ام و بارت Simulation من و هم گروهی

!…پل ارتباطی من و هم گروهیم

تعجب
خوشحالی و یکم نگرانی از آینده
هرچی نزدیکتر میشدم خوشحالیم کمتر میشد، نگرانی بیشتر
در کل نمیتونستم قضیه رو هضم کنم و منتظر بودم اتفاق بیفته
بالاخره موقع سفر شد
هر روز دوستامو دور خودم جمع میکردم چون نگران بودم دلم تنگ شه که برای مدت طولانی نخوام ببینمشون
دوستایی که بعضیاشون رو هر روز میدیدم و یه روز که نمیدیدم دلتنگشون میشدم
و دوستایی که سالها بود ندیده بودم و از طریق تلفن و اینترنت ارتباطم رو باهاشون حفظ کرده بودم
خیلی برام مهم بود که با همه دوستای نزدیک و دورم در ارتباط باشم
مامان همیشه میگفت انقد دور خودت رو شلوغ میکنی و انقد وقتتو با دوستات میگذرونی که به هیچ کاریت نمیرسی! شاید راست میگفت… ء
هرچند شب تولدش به خاطر بعضی از همین دوستای زیادم اشک تو چشاش حلقه زده بود! اون دسته گل! باورش نمیشد! ء
!اومدم اینجا، پیش خودم فک میکردم یه قدم بزرگ برداشتم به جلو! خونه خودم، پول خودم، زندگی خودم
مسافرت تنهایی، بدون اینکه بابا صد جور سین جین کنه که کجا میری و با کی
بدون اینکه مامان در طول سفر صد بار زنگ بزنه و از نگرانیا و نصیحتاش برام بگه
بدون اینکه بترسم پلیس بگیرتم
بدون خیلی چیزا… که باعث میشد حس «روی پای خودم» و «بزرگ شدن» تو خودم بکنم
حسی که معلوم نبود حالا حالا ها بتونم تو ایران بکنم
خیلی دلم تنگ میشد ولی فک میکردم دارم تجربهی با ارزشی میکنم
انتخابات نزدیک شد
با نگار شروع کردیم
سبز شدیم
سیاوش از آلاباما می گفت رفته مطب دکتر و رو جلد یکی از مجلهها عکس رییس جمهور بوده، اونم از خجالت سریع مجله رو انداخته زیر میز که کسی نبینه
تمام مدت سعی میکردم نظر همه رو بپرسم
ایدههای قشنگ به ذهنامون میرسید برا اینکه چجوری مردم رو تشویق کنیم که رای بدن … و از خودمون خیلی راضی بودیم
امیدوار
مناظرهها!! شده بود یه سرگرمی! جلویز! رامین برام از اسکایپ مناظره رو پخش میکرد و هروقت دلش میخواست قطعش میکرد، نقدش میکرد، میخندید! صدف، امید!ء
بعد مناظره ها هم تغییر رنگها و عوض شدن عکس و استتوسها توی فیس بوک و اینور و اونور
بحث با آقا معممدی و خان داداش
خیلی امیدوار
اول به دو مرحلهای کردن انتخابات
بعدا حتی امیدمون انقدر زیاد شده بود که سعی میکردیم یه عده رو توجیه کنیم رای استراتژیک سبز بدن
برام انتخابات مهمتر از درسام شده بود، شاید بهانهای بود برای تفریح و از زیر کار در رفتن
روز انتخابات شد و من با روحیه خیلی خوب! انقدر که تمام ناراحتی که از بهروز داشتم رو فراموش کردم و باهم همسفر شدیم به سمت سفارت
اولین مهر رای توی پاسپورت! سر کردن روسری که دلم واقعا براش تنگ شده بود! کلی عکس با در و دیوار سفارت و ایرانیای جدید و کاغذای سبز و سفید و قرمز و علامت پیروزی و انگشت اشاره آبی! ء
تو سفارت گفتیم برا برنامههای فرهنگی حتما خبرمون کنن، آدرسامون رو هم دادیم، من پیانو هم میزنم! ء
کم کم شروع کردن به اعلام نتایج انتخابات
مدام میشنیدم حالا شهرهای بزرگ مونده… هنوز وقت هست… اینا فقط رایای شهرستانای کوچیکه
عکسای فیس بوک عوض شدن
مردم مبهوت
تو فیس بوک مدام سوتیهای مختلف در مورد نتایج انتخابات در میومد و همه برا هم میفرستادن
خندههای تلخ همراه با ناباوری
تا اینجا همشو لمس کردم، همه رو باور کردم
کودتا!!! قبلا هم شنیده بودم، ۲۸ مرداد. فکر میکردم معنیش رو هم میدونم
ولی شک کردم، از مامان یه بار دیگه پرسیدم
فکر کنم هنوزم نفهمیدم! ء
فیلتر کردن سایتا، قطعی اس ام اس، خیلی اتفاق عجیبی نبود
خیابونا پر از پلیس
بازم عجیب نبود
ولی راهپیمایی روز دوشنبه! بی نظیر! عکس و فیلماش همه جا پخش شد، سریع! تو فیس بوک پخش میکردم و هنوز افتخار میکردم
کم کم داشتم به فاصلهای که از همه چیزایی که همیشه میترسیدم ازشون فاصله بگیرم، گرفتم، پی میبردم!ء
چنر نفر هم آخر تظاهرات کشته شدن! احتمالا لات بازار شده و دعوا، بازم خیلی دور از انتظار نبود برام
فاصله
یوتیوب و فیس بوک تو ایران فیلتر شده ولی هنوز هم فیلم کشتار آپلود میشه! چند روزه که فهمیدم به دیدن فیلم آدمهای تیر خورده که دارن جون میدن عادت کردم! خونی که یه بار توی پارک سعادتآباد دیدم و به زور خودم رو نگه داشتم که غش نکنم. و این رو همیشه به عنوان یه خاطره خنده دار از ضعفم در مقابل دیدن خون تعریف میکردم! خونی که هرچی سعی میکردم به خودم بفهمونم اینا فیلمه، بازم تواناییه دیدنشو نداشتم! وقتی لخته خون از زانوم از توی اون لوله خارج میشد، مور مور میشدم! ولی الان صفحه فیس بوکم شده پر خون! همه اون عکسایی که روزای اول رنگ عوض میکردن در جهت حمایتشون از کسی که حس میکردن بهتره، الان پر از خون شدن. تو پاریس میگفتن بیاین ساده پرینت بگیریم و بعد رو هرکدوم از پوسترا یه جور متفاوت خون بپاشیم! نمیدونم فقط من هنوز باورم نشده که اینا همون خونه یا اینجا همه مثل منن! ء
رفتم لیسبون، رفتم پاریس، رفتم بروکسل
برای کمک گرفتن و نجات! ء
اون شبی که با نیلوفر و نسترن چت کردم رو نمیتونم فراموش کنم! اونا هیچوقت دوست نداشتن با من حرف بزنن، من اینو حس میکردم. همیشه مشغول کار خودشون بودن و چیزی از خودشون بروز نمیدادن! ولی اون شب از فاصله ۵۰۰۰ کیلومتری بهت و وحشت رو تو حرفایی که تایپ میکردن میخوندم، از ترسشون میگفتن، از غریب بودن خیابونا، از شعور مردم
باز هم فاصله رو بیشتر حس کردم
خجالت میکشم تو فیس بوک بنویسم بیاین به دادمون برسین، خجالت میکشم فیلمهایی رو پخش کنم که توش دارن ایرانی رو میزنن! بدم میاد خون پخش شده تو اینترنت! ء
دیگه نمیدونم چیکار کنم، مدام صفحه نگار و چند نفر دیگه رو چک میکنم، هرچی اونا پخش کردن من هم پخش میکنم. هر چی نگار میگه پخش نکن رو سریع میرم پاک میکنم… دیگه خودم نمیتونم تصمیم بگیرم، من خیلی دورم
نزر از انقلاب نارنجی میگه، استادمون از جنگ تو پرتغال که خوشبختانه هیچ کشتهای نداد! هیچوقت تاریخ رو دوست نداشتم! همیشه تعداد مردهها رو به صورت عدد و آمار میدیدم! ولی الان…؟
میخونم میخونم میخونم… میبینم میبینم میبینم. بعد گریه میکنم! و بعد همه چی تموم میشه! میرم خرید و سفر و تولد… متنفرم! ء
دندونامو به هم فشار میدم. این یکی نمیدونم چرا تموم نمیشه… تو خواب و بیداری!ء
وقتی از ماشین حمید پیاده میشدم گفت فک کنم حالا حالا ها خوابت نبره…ء
حرکت بعدی، رها کردن بادکنک سبز به آسمونه، روز جمعه ساعت ۱. توش خون نیست و فکر نکنم بتونن از توش خون بیارن بیرون! خیلی از این بابت خوشحالم وخیلی به نگار اصرار میکنم که کمک کنه ایونتش رو تو فیسبوک بسازیم، زبون انگلیسی خیلی مهمه! باید همه بدونن! غیر فارسی زبونا! خیلی مهمن!ء
The Police forces are making it hard for our green movement on the street. Then lets take it to the sky!
. . .IRANIANS ARE PAINTING THE SKY GREEN, LET’S JOIN THEM
Host : WHERE IS MY VOTE?
Network : Global
Date : Friday, June 26, 2009
Time : 1:00pm – 2:00pm
Location : In your balcony
Description
WE WILL PAINT THE SKY, GREEN. IN IRAN, AND AROUND THE WORLD.
—————————————————–
Are you angry with the Iranian government and how it is treating its own citizens? Take a deep deep breath.. now blow it all to a green balloon… and send it up to the sky on Friday afternoon, wherever you are. Just like millions of Iranians, who are going to paint the sky green on Friday June 26 at 1pm Tehran time. The Police forces are making it hard for our green movement on the street. Then lets take it to the sky.
آسمان شهرمان را سبز میکنیم
.همه بغضتان را بدمید توی یک بادکنک سبز و بسپاریدش به آسمان
:این کار چندین فایده دارد
بچه هایی که اینروزها مدام صدای تیرشنیده اند و بوی دود و آتش خورده اند شاد میشوند
آسمان شهرمان هم مثل دلمان سبز میشود
دوستانی که از نماز جمعه برمیگردند سرشان را میگیرند بالا که بادکنک ها را ببینند و خدا را چه میدانید شاید خدا را هم دیدند
بادکنک اگر تیر بخورد خونی ندارد که بریزد که همه را ماتم زده کند
باید هر کاری که میشود کرد که مبارزه مان مسالمت آمیز باشد
زمان: جمعه همین هفته
یک بعدازظهر
مکان: بالکن خانه تان
برای اینکه بادکنک برود هوا، میتوانید از دود سیگار استفاده کنید یا گاز مخصوص
قبل از آنکه در هر مغازه بادکنک فروشی یک پلیس کاشته شود، زودتر تا میتوانید بادکنک سبز بخرید یا رنگی و سبزش کنید و چند نوار سبز به تهش ببندید و از پنجره بفرستید بیرون
==============
هر جای دنیا که هستین جمعه ساعت ۱ از بالکن خونتون بادکنک سبزتون رو بفرستین هوا. اینجوری شاید یکم دلمون باز بشه…ء
http://www.facebook.com/event.php?eid=120173639687&ref=mf
دختر كوچولوي صاحبخانه از اقاي “كي ” پرسيد:
اگر كوسه ها ادم بودند با ماهي هاي كوچولو مهربانتر ميشدند؟
اقاي كي گفت:البته !اگر كوسه ها ادم بود ند
توي دريا براي ماهي هاجعبه هاي محكمي ميساختند
همه جور خوراكي توي ان ميگذاشتند
مواظب بود ند كه هميشه پر اب باشد
هواي بهداشت ماهي هاي كوچولو را هم داشتند
براي انكه هيچوقت دل ماهي كوچولو نگيرد
گاهگاه مهماني هاي بزگ بر پا ميكردند
چون كه
گوشت ماهي شاد از ماهي دلگير لذيذتر است
براي ماهي ها مدرسه ميساختند
وبه انها ياد ميدادند
كه چه جوري به طرف دهان كوسه شنا كنند
درس اصلي ماهيها اخلاق بود
به انها مي قبولاند ند
كه زيبا ترين و باشكوه ترين كار براي يك ماهي اين است
كه خودش را در نهايت خوشوقتي تقد يم يك كوسه كند
به ماهي كوچولو ياد ميداد ند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند
وچه جوري خود را براي يك اينده زيبا مهيا كنند
اينده يي كه فقط از راه اطاعت به دست مياييد
اگر كوسه ها ادم بودند
در قلمروشا ن البته هنر هم وجود داشت
از دندان كوسه تصاوير زيبا ورنگارنگي مي كشيدند
ته دريا نمايشنامه ييروي صحنه مياوردند كه در ان ماهي كوچولو هاي قهرمان
شاد وشنگول به دهان كوسه ها شير جه ميرفتند
همراه نمايش اهنگهاي محسور كننده يي هم مينواختند كه بي اختيار
ماهيهاي كوچولو را به طرف دهان كوسه ها ميكشاند
در انجا بي ترديد مذهبي هم وجود داشت
كه به ماهيها مي ا موخت
“زندگي واقعي در شكم كوسه ها اغاز ميشود”
———-
ممنون سیامک

!امروز برای اولین بار در زندگیم رفتم بیچ به قصد آفتاب گیری
…پیش میاد دیگه
دلتنگیهای آدمی را باد ترانهای میخواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده میگیرد
و هر دانه برفی به اشکی نریخته میماند
…نشنیدم که این شعر تو صداو سیما استفاده بشه ولی
!اومد دیگه
: بالکن طبقه چهارم
پک آخر ، کاش یکم بلند تر بود! یه پک دیگه… رسیده به فیلترش! پرت میکنم پایین
آقاهه از اون پایین نگا میکنه، داره سیگار میکشه! تنها برای خودش
همه دارن بازی میکنن، خیلی خوشحالن. آلینا هی میاد بهم میگه چرا نارحتی ولی من ناراحت نیستم! فقط دلم تنگ شده! برای آدمایی که واقعا دوستم داشته باشن! از خنده های الکی خسته شدم، از ماچ و بوسه های بی احساس و سرد
یادمه یه سال پیش اینا به حسام گفتم من هر چی نامجو گوش میدم بازم دلمو نمیزنه، گفت چون تازه پیداش کردی! ولی فکر نمیکنم دیگه الان دلیلش این باشه
!امید زودتر بفرست اون لامصبو
کاش جمعه آقای سالاری دبه در نیاره
.
سانسور
.
بعد از ۴ ماه بی هدف و رندم آهنگ گوش دادن
میتوانم نگه دارم دستی دیگر را
،چرا که کسی دست مرا گرفته است
به زندگی پیوندم داده است
گرفتار
وحشتزده
،مبهوت
از شعبده زیستن
به چشم دیدن
به گوش شنیدن
به دست سودن
به بینی بوییدن
به زبان چشیدن
به قصد دریافت آن که زندگی چیست
چه میتواند باشد
گرفتار
وحشتزده
مبهوت…ء
!به این میگن فال آی تیونز؟ -
موطن آدمی را بر هیچ نقشهای نشانی نیست
موطن آدمی تنها در قلب کسانیست
که دوستش میدارند
!!!با منه؟ -
رهاوردهای خاص زندگی همیشه در سکوت پیشکش میشود
دوستی و عشق
میلاد و مرگ
شادی و درد
گل و طلوع خورشید
و سکوت به مثابه فضای ژرف فرزانگی
امروز یه جوجه گنجشک رو به موت پیدا کردم. آرتور بهم گفت که تو نمیتونی تمام حیوونای دنیا رو نجات بدی، اینم یکیشون
گذاشتمش خونه به امید آلینا و نظری که یه روز کامل از جلوی لیوان چایی که برا خودشون ریختن رد میشن ولی یادشون میره بخورنش
شنبه ۱۵ خرداد، ۳ صبح
وبلاگ یکی از بچه های دانشگاهتو میخونی که حتی یه کلاس هم باهام نداشتین! آشناییتون از یه اتاق ۱.۵*۳ متر شروع شده، مساحت کم ولی حجم صدای زیاد! خیلیم زیاد!!! ء
!تو یکی از پست هاش همه شخصیتاشو میناسی! حتی مبل سبز
… چقدر خوبه